داشتم توی گوشش لالایی میخواندم، دستش را دور گردنم حلقه کرد:«من دلم برای سردار سلیمانی تنگ شده!»
پیشانیاش را بوسیدم خواستم حواسش را پرت کنم اما حواسش جمعتر از این حرفها بود. با صدای لرزان گفت:«دلم میخواد گریه کنم»
تاریک بود اما اشک را میشد توی چشمانش دید. دستان کوچکش را توی دستم گرفتم: «گریه برای چی عزیزدلم؟» باهق هق گفت:«برای سردار سلیمانی دیگه»
قهرمان همیشه قهرمان میماند، عشق به سردار را نمیتوانند از قلب کودکی پنج ساله بیرون کنند؛ حتی با ساعتها مصاحبه!
@Festivals
#حدیث
🍃لَئن شَکَرتُم لَأزیدَنکُم
🦋اگر شکر کنید خدا به شما بیشتر نعمت می دهد.
خداجونم به ما داد
نعمت های زیادی
فصل های خیلی زیبا
کوه و دشت و آبادی
مامان،بابای خوبُ
خواهر جونُ داداشی
باید با این نعمت ها
همیشه شاکر باشی
وقتی تشکر کنی
بیشتر میشن نعمت ها
پس همیشه تو بگو
شکر خدای دانا
#باران
@Festivals
#داستانک
دیکتاتور روزنامه را به صورت زندانی کوبید.
-این چیه؟ کی بهت گفت اینا رو بنویسی؟
زندانی حلقههای دستبند فلزیاش را بالا آورد. با انگشت، خون بریدگیای که بر اثر کاغذ ایجاد شده بود را پاک کرد.
-شما.
دیکتاتور غرید.
-کِی؟ کجا من گفتم؟
نویسنده به صندلی تکیه زد.
-همان موقع که عمر مختار رو برای اعدام میبردید. شما به من گفتید قلمش رو بگیرم.
دیکتاتور فریاد کشید.
-بیاین این ابلهِ کج فهم رو ببرید.
زندانبان داخل شد و سلام نظامی کرد. یقهی نویسنده را گرفت و از روی صندلی بلند کرد و کشید.
نویسنده خندید. دیکتاتور دستور ایست داد. به سمت او قدمی برداشت
-وقتی تو هم آویز از طناب رقصیدی، خندهات رو میبینم.
نویسنده سینه صاف کرد.
-من رو از بین ببری، با کودکی که عینکش رو از پای چوبه دار برداشت چه میکنی؟
آرمینه آرمین
@Festivals
#ایده_خصلتها
بچه هایی که یه باغ پرندگان توی روستا درست کردن برای جذب گردشگر و حل شدن مشکلات اقتصادی روستا
#خصلت_ترکیبی
@Festivals
#دیالوگ_گرافی
- تا حالا غمگین شدی؟
- اره هزار بار
- ببخشید اینو میپرسم. مادرت زنده اس؟
- اره. چطور مگه؟
- هنوز غمگین شدن رو تجربه نکردی
#کپی_فقط_با_ذکر_منبع
@Festivals
امام صادق ع فرمودند:خوشرویی با مردم یک سوم عقل است.
کفشی خواب آلود و خسته بود. داشت کنار چاله ی آب کوچکی می نشست.خمیازه ای کشید. در هوا چرخید. به کفشدوزک دیگری برخورد کرد.هر دو روی زمین افتادند.کفشی چشم هایش را مالید. کفشدوزک اخم کرد وگفت:
_«آهااای...حواست کجاست؟ دردم گرفت.
کفشی خاک روی بدن کفشدوزک را پاک کردو گفت:« ببخشید حواسم نبود. خیلی خسته بودم.»
کفشدوزک لپ هایش قرمز شد.
همدیگر را بغل کردند.با هم دوست شدند.
#کتاب_العشره
#الیاسی
@Festivals
ماجرای چند ش
در یک روز بهاری فاطمه کوچولو داشت مشق هایش را می نوشت.
هوا ابری بود و باران نم نم می بارید.
فاطمه کوچولو تند و تند مشق هایش را می نوشت تا زودتر بتواند زیر نم نم باران بازی کند .
ولی مگر این درس تمام میشد هر چه مینوشت باز هم ادامه داشت.
دستانش از نوشتن این همه مشق به شدت درد گرفته بود.
کتاب فارسی اش که تمام شد، به این فکر کرد که چرا مشق هایش تمام نمی شود. اصلا چرا اینقدر حرف ش دارد؟
همین که تمام شد، کتابش را در دست گرفت و به سمت آشپزخانه دوید.
به مادرش گفت :" میتوانم بازی کنم؟"
مادرفاطمه کوچولو آش رشته را هم زد وبا لبخند گفت:"شام امشب کمی شور شده "
فاطمه کوچولو که احساس میکرد تمام خانه پر شده از حرف ش دلش میخواست کمی بادوستش بازی کند تا حالش خوب شود.
مادر دوباره گفت :"ببخشید دختر قشنگم فقط مانده املا از درس جدید "
فاطمه کوچولو ناراحت شد.
به کتابش نگاهی کرد و گفت :"درس جدید را دوست ندارم خیلی سخت است "
مادرش گفت:" من که خیلی این درس را دوست دارم ، خیلی شیرین است"
فاطمه کوچولو کتاب را دست مادر داد با صدای آرام به مادر گفت :"میشود از درس های قبلی املا بگیرید؟"
مادر لیوان شربت را جلوی فاطمه گذاشت و کتاب فارسی را باز کرد ،درس جدید را آورد
به او گفت :"درس های قبلی هم یک روز برای تو سخت بود ولی با تکرار و تمرین آسان شدند"
فاطمه کوچولو به مادر گفت:" لطفا وقتی آسان شد املا بگیرید ؟"
مادر فاطمه کوچولو ،صورت فاطمه را بوسید و گفت :"اگر باهم باشیم این درس زود تر آسان میشود"
حالا بنویس .
"شیما دستش را می شوید."
فاطمه کوچولو که یک عالمه ش دور سرش میچرخید ، به مادر گفت :"
می شود بعد از بازی املا بنویسم"
مادر فاطمه کوچولوگفت:" اگر املایت را بنویسی با خیال راحت تری بازی میکنی."
فاطمه کوچولوگفت :"من این همه ش بلد نیستم
معلم به من فقط یک ش درس داده است.
مادر باصدای بلند خندید و گفت:"پس باید همان را به تک تک کلماتی که ش را دوست دارند هدیه بدهیم ."
شوشتری
@Festivals
#سیدجلال_آل_احمد
وقتی پیشخدمت، چمدانم را از دستم در آورد رشتهی افکارم بریده شد. تازه داشتم در ریشه «م.ک.س» دنبال معنای المکوس میگشتم که توی اتاق راهنماییام کردند. روی دیوار چپش دری به اتاق دیگر باز میشد و اتاق خلوت بود. روی میز بلند و دراز و سیاهی که طرف راست بود، چمدانم را باز کردند و شروع کردند به وارسی. من که چیزی نداشتم. مطمئن بودم که کارم زود تمام خواهد شد. ولی در گمرکخانهها از میان بساط شما، همیشه میتوانند چیزی گیر بیاورند که طبق یکی از مواد اساسنامه طومارمانند گمرکی، ورود یا خروجش ممنوع باشد. از میان بساط سفر من هم عاقبت چیزی پیدا کردند. هفت جلد کتاب فارسی که میبایست به وسیلهی اداره الگمارک و المکوس برای وزاره انطباعات بغداد فرستاده شود تا دایره النشر و الدعایه صلاحیت ورودشان را تشخیص بدهد. و در صورت مجاز بودن، در همان جا به من رد کنند. بیست و چهار قالب صابون رختشویی که شنیده بودم در عراق گیر نمیآید. یک دوربین کوچک عکاسی و دو قواره ندوخته شش زرعی کرباسی قم، که خلعت پدر و مادرم بود که با خودم میبردم که در آب فرات تبرکشان کنم و بعد هم در حرم کربلا و نجف، طوافشان بدهم و برگردانم. از بساط سفر من، ورود همین چند قلم ممنوع تشخیص داده شد.
اول زیاد جدی نگرفتم. خیال میکردم پاپوش میدوزند که تلکهام کنند. و خونسرد بودم. ولی فصل زیارتی نبود که سرشان شلوغ باشد و کورمال کورمال، بساط سفر مردم را از زیر دست رد کنند. وسط تابستان بود و مغز کسی را داغ نکرده بودند که در آن گرمای کشندهی عراق به زیارت برود. مأمور پیری که چمدانم را میگشت و خیلی پرحرف بود، با آن که کنار دستش ایستاده بود و جوانکی نونوار و تازه از مدرسه درآمده، چیزهایی به عربی گفت که من نفهمیدم. یواش حرف میزدند. اگر بلند میگفتند، ممکن بود چیزی درک کنم. ولی از همهی حرف زدن آهستهشان، من فقط توانستم بالا و پایین رفتن برجستنگی زیر گلویشان را ببینم. راجع به ممنوع بودن ورود این اجناس، هم با من چیزی نگفتند. و من از این که آنها را از میان بساط چمدانم جدا کردند و چیزی نگفتند فهمیدم که قضیه از چه قرار است.
وارسی تمام شد، دیگر بساطم را توی چمدانم گذاشتند و آن را بستند و کناری گذاشتند. حالا از حرفهایی که میزدند، من کم و بیش درک کردم که چه میگویند. دیگر در گوشی حرف نمیزدند. خیال میکنم سر حقوق گمرک کرباس اختلاف نظر پیدا کرده بودند. میدانستند از صابون چه قدر باید گمرک گرفت. دوربین که اصلاً اجازهی ورود نداشت. و همان پیرمرد که چمدانم را باز میکرد و من گمان میکردم فارسی نمیداند،
3
@Festivals
#حدیث
🦋قولوا سلام علیکم
#سلام
سلام می دم همیشه
چون که گل بهشته
وقتی به هم می رسیم
سلام ندیم چه زشته
سلام برای همه
سلامتی میاره
سلام بده تو زودتر
ای غنچه ی بهاره
#باران
@Festivals
Zahra Amiri:
تابستان های گرم اش گاهی برایم طاقت فرسا می شد.گویی خورشید فقط چندمتر با زمین فاصله داشت.اما بازهم سرظهر ها قید رفتن به حرم را نمی زدم.بیرون هرچقدر گرم بود داخل حرم که میشدم خنک بود و هوای مطلوبی داشت،همیشه کفش هایم را به کفش داری یک تحویل می دادم از بچگی همین طور بود،قبلا ها بدون اذن دخول وارد می شدم اما بزرگتر که شدم یاد گرفتم که اجازه بگیرم،همیشه یک روند را طی می کردم اول به زیارت می رفتم و بعد زیارت نامه می خواندم گرچه نوشته بود بعد از این ذکر ها رو قبله بخوانید اما من هم مثل خیلی های دیگر دوست داشتم که رو به ضریح زیارت نامه را بخوانم،چند بار به این موضوع فکر کرده بودم باید از یک جایی به بعد عادت هارا کنار گذاشت،عادت ها گاهی تکرار های نادرستی هستند که ملکه شده اند.بعد از خواندن زیارت نامه به شبستان امام خمینی می رفتم چقدر جای دنجی بود خیلی دوستش داشتم می رفتم و پیش یکی از ستون ها اتراق می کردم کوله پشتی ام را می گذاشتم چادرم را در می آوردم و کتابی که قرار بود بخوانم را مطالعه می کردم.گاهی هم به اطرافم نگاه می کردم وقتی چند دختر جوان را می دیدم که دور هم جمع شده اند و باهم حرف میزنند به آن ها خیره می شدم چون من هم خیلی دوست داشتم که با دوستانم بیایم.
قم برایم بزرگ ترین شهر جهان بود گرچه بعدها فهمیدم که اشتباه می کردم اما عظمت اش برایم انکار ناپذیر بود.میدان آستانه کمتر روزی بود که خالی از مسافر باشد مسافران زیادی داشت این شهر.مخصوصا عراقی و پاکستانی،در کنار میدان آستانه فرش می انداختند و ساک های مسافرتی بزرگی کنارشان بود،از طرز صحبت کردنشان خوشم می آمد اما هر وقت می شنیدم خنده ام می گرفت،سعی می کردم جلوی آن ها نخندم که یک وقتی به آن ها برنخورد.بیشتر رستوران ها و اغذیه فروشی ها اسم های غذا هارا هم به زبان فارسی می نوشتند و هم به زبان عربی،و این حکایت از تعداد زیاد مسافران عراقی داشت.در منطقه ای که ما زندگی می کردیم خانه ها اغلب قدیمی بودند بنای اکثرشان مال چندین دهه ی قبل بود،کوچه ها هم تنگ بودند.
گاهی به خیابان که می آمدم اعصاب بهم می ریخت از آن همه صدای موتور،بچه که بودم موتور هارا حساب می کردم،چون خیلی زیاد بودند هیچ وقت موفق نمی شدم همه شان را بشمارم. می دانستم که شهر ما موتور زیاد دارد چون یک بار که به تهران رفته بودم دیدم که چقدر موتور کم بود.آب قم همیشه شور بود،یک بار من که بچه بودم قرار بود که شیرین شود اما نشد و ما همیشه می رفتیم و آب شیرین تهیه می کردیم.خانم های شهر من همه چادری بودند،فکر این که خانمی چادر نپوشد خیلی برایم قبح داشت تا بچه بودم اصلا باورم نمی شد خانمی در دنیا باشد که چادر نپوشد،اما یک بار که مسافرت کردیم به یک شهر دیگر با دیدن خانم هایی که چادر نداشتند داشتم از تعجب پس می افتادم،فورا به مادرم گفتم"وای مامان این خانم ها خجالت نمی کشند چادر ندارند"
مادرم متقاعدم کرد که همه چادری نیستند اما بااین وجود بازهم برایم عجیب بودند.
قم باتمام شلوغی اش باتمام گرمی اش هنوز هم برایم بهترین شهر دنیاست،
مسجد جمکران برایم چیز دیگری ست،آن جا را خیلی دوست تر می دارم،من که بچه بودم حیاط اش به اندازه ی الان بزرگ نبود اما همینطور باصفا بود،مخصوصا حیاط اش وقتی که عصر یک روز ابری باشد روی آن نیمکت های چوبی روبروی گنبد فیروزه ای مسجد دنج ترین جای عالم می شود.
@Festivals
نون والقلم. فاطمه عارفی:
شنیده بودم ک بده ولی فکر نمیکردم انقدر بد باشد.
یک سوالی ک گوشه ی ذهنم بود این بود ک اخر چگونه هیچ افاقی نمی افتد؟
در شهر من پر باشد از رعایت و اینجا..
برنمیتابد همچین شهری همچین رفتاری را..
بی بی جان سرتان ب سلامت!
ولی...
ولی این چه شهریست که دارید؟
عه عه نگاه کن
یک موتور!
تک شرنشین خ مودب و شیک یک سپر ماشین بر ترک خود خلاف میرود.
اون هم حالا چ جاده ای؟
خط وی ار پی ها ک انقد تنگ و باریک و مخوف است..
بی بی جان!
خورده نگیرید بر من
در شهری بزرگ شده ام ک هر ده متری یک دوربین کاشته اند سبز شده و میوه ای خوشه ای داده!
هر دویست مترش یک عدد پلیس ایستاده که کمربندت کج باشد تذکرت میدهد بحث کنی جریمه میشوی.
مردم برای لاین عوض کردنش چراغ راهنما میزنند!
و عجیب تر از ان ک برایتان باشد در دور برگردن ها حتی اگ ماشین از سمت مخالف نیاید یک مکث میکنند به جهت احترام به قوانین!!
و مهمتر از همه در شهر با سرعت۶۰ تا میروند
بخواهند خلاف کنند میشود۸۰ تا!الان با این اوصاف اینجا کجاست؟پلیس هایش کجایند؟اصلا عمه خودتان یک تنه حافظ جان ملتید یا قوانین هم دارد؟ا
نه تابلو دیده ام پس پلیس دیده است شهرتان..
میشود از برای شهرتان یک لطیفه بگویم؟
یک روز یک عدد ماشین سواری در خیابان صفائیه تان در حال رفتن بود..به ناگه در حال رفتن به داخل کوچه راهنما زد!
عمه جان فکر کنم دستش اشتباهی خورد اخر راهنما را قبل از پیچیدن میزنند!
باید بدهم این جمله را بنر کندد در سطح شهرتان نکند جنابان حاظر در اینجا کمی از راهنما استفاده کنند
جمله ازین قرار است:
جهت عدم تعلق خمس به چراغ راهنمایتان گه گداری از ان استفاده کنید.
میخندید؟
عمه بهجان این عزیزتان یک فکری بکنید.
به نظرم باید این بار در پشت کتب ادعیه بنویسم عمه جانم را در خاب دیدم غصبناک!
گفتم چه شده عمه جان نبینم اخمتان را.عمه گفتند بروید به رییس پلیس راهنمایی و رانندگی شهرم بگویید من وقتی خلاف میبینم از رانندگان چه بومی چه مهاجر چه زائر خیلی ناراحت میشوم.
ایده ی خوبیست نه عمه جان؟
باور بفرمایید به جهت خودتان این همه پیشنهاد میدهم.بالاخره شما این همه زائر دارید باید به احوالات زائرانتان برسید نه اینکه مدام اندر حفظ جان خلاف کنندگان در قانون حرص بخورید.
اصلامن از طرف تمامی کارکنان این صنف از شما معذرت میخاهم.چه میشود کرد عمه جان شهر کوچکو بافت قدیم و فرسوده!
همه اش تقصیر شهرداریست که بودجه ها را ب یک باره در سال فلان خرج منوریل کرد و نگذاشت یک دوربین در شهر کاشته و به ثمر برسد.
تازه فی الحال حرف برچیده شدن منوریل است!!ان هم با ان عظمت..
خلاصه عمه جان..این هم نشد شهری ک شما دارید.
@Festivals