#سیدجلال_آل_احمد
وقتی پیشخدمت، چمدانم را از دستم در آورد رشتهی افکارم بریده شد. تازه داشتم در ریشه «م.ک.س» دنبال معنای المکوس میگشتم که توی اتاق راهنماییام کردند. روی دیوار چپش دری به اتاق دیگر باز میشد و اتاق خلوت بود. روی میز بلند و دراز و سیاهی که طرف راست بود، چمدانم را باز کردند و شروع کردند به وارسی. من که چیزی نداشتم. مطمئن بودم که کارم زود تمام خواهد شد. ولی در گمرکخانهها از میان بساط شما، همیشه میتوانند چیزی گیر بیاورند که طبق یکی از مواد اساسنامه طومارمانند گمرکی، ورود یا خروجش ممنوع باشد. از میان بساط سفر من هم عاقبت چیزی پیدا کردند. هفت جلد کتاب فارسی که میبایست به وسیلهی اداره الگمارک و المکوس برای وزاره انطباعات بغداد فرستاده شود تا دایره النشر و الدعایه صلاحیت ورودشان را تشخیص بدهد. و در صورت مجاز بودن، در همان جا به من رد کنند. بیست و چهار قالب صابون رختشویی که شنیده بودم در عراق گیر نمیآید. یک دوربین کوچک عکاسی و دو قواره ندوخته شش زرعی کرباسی قم، که خلعت پدر و مادرم بود که با خودم میبردم که در آب فرات تبرکشان کنم و بعد هم در حرم کربلا و نجف، طوافشان بدهم و برگردانم. از بساط سفر من، ورود همین چند قلم ممنوع تشخیص داده شد.
اول زیاد جدی نگرفتم. خیال میکردم پاپوش میدوزند که تلکهام کنند. و خونسرد بودم. ولی فصل زیارتی نبود که سرشان شلوغ باشد و کورمال کورمال، بساط سفر مردم را از زیر دست رد کنند. وسط تابستان بود و مغز کسی را داغ نکرده بودند که در آن گرمای کشندهی عراق به زیارت برود. مأمور پیری که چمدانم را میگشت و خیلی پرحرف بود، با آن که کنار دستش ایستاده بود و جوانکی نونوار و تازه از مدرسه درآمده، چیزهایی به عربی گفت که من نفهمیدم. یواش حرف میزدند. اگر بلند میگفتند، ممکن بود چیزی درک کنم. ولی از همهی حرف زدن آهستهشان، من فقط توانستم بالا و پایین رفتن برجستنگی زیر گلویشان را ببینم. راجع به ممنوع بودن ورود این اجناس، هم با من چیزی نگفتند. و من از این که آنها را از میان بساط چمدانم جدا کردند و چیزی نگفتند فهمیدم که قضیه از چه قرار است.
وارسی تمام شد، دیگر بساطم را توی چمدانم گذاشتند و آن را بستند و کناری گذاشتند. حالا از حرفهایی که میزدند، من کم و بیش درک کردم که چه میگویند. دیگر در گوشی حرف نمیزدند. خیال میکنم سر حقوق گمرک کرباس اختلاف نظر پیدا کرده بودند. میدانستند از صابون چه قدر باید گمرک گرفت. دوربین که اصلاً اجازهی ورود نداشت. و همان پیرمرد که چمدانم را باز میکرد و من گمان میکردم فارسی نمیداند،
3
@Festivals
#حدیث
🦋قولوا سلام علیکم
#سلام
سلام می دم همیشه
چون که گل بهشته
وقتی به هم می رسیم
سلام ندیم چه زشته
سلام برای همه
سلامتی میاره
سلام بده تو زودتر
ای غنچه ی بهاره
#باران
@Festivals
Zahra Amiri:
تابستان های گرم اش گاهی برایم طاقت فرسا می شد.گویی خورشید فقط چندمتر با زمین فاصله داشت.اما بازهم سرظهر ها قید رفتن به حرم را نمی زدم.بیرون هرچقدر گرم بود داخل حرم که میشدم خنک بود و هوای مطلوبی داشت،همیشه کفش هایم را به کفش داری یک تحویل می دادم از بچگی همین طور بود،قبلا ها بدون اذن دخول وارد می شدم اما بزرگتر که شدم یاد گرفتم که اجازه بگیرم،همیشه یک روند را طی می کردم اول به زیارت می رفتم و بعد زیارت نامه می خواندم گرچه نوشته بود بعد از این ذکر ها رو قبله بخوانید اما من هم مثل خیلی های دیگر دوست داشتم که رو به ضریح زیارت نامه را بخوانم،چند بار به این موضوع فکر کرده بودم باید از یک جایی به بعد عادت هارا کنار گذاشت،عادت ها گاهی تکرار های نادرستی هستند که ملکه شده اند.بعد از خواندن زیارت نامه به شبستان امام خمینی می رفتم چقدر جای دنجی بود خیلی دوستش داشتم می رفتم و پیش یکی از ستون ها اتراق می کردم کوله پشتی ام را می گذاشتم چادرم را در می آوردم و کتابی که قرار بود بخوانم را مطالعه می کردم.گاهی هم به اطرافم نگاه می کردم وقتی چند دختر جوان را می دیدم که دور هم جمع شده اند و باهم حرف میزنند به آن ها خیره می شدم چون من هم خیلی دوست داشتم که با دوستانم بیایم.
قم برایم بزرگ ترین شهر جهان بود گرچه بعدها فهمیدم که اشتباه می کردم اما عظمت اش برایم انکار ناپذیر بود.میدان آستانه کمتر روزی بود که خالی از مسافر باشد مسافران زیادی داشت این شهر.مخصوصا عراقی و پاکستانی،در کنار میدان آستانه فرش می انداختند و ساک های مسافرتی بزرگی کنارشان بود،از طرز صحبت کردنشان خوشم می آمد اما هر وقت می شنیدم خنده ام می گرفت،سعی می کردم جلوی آن ها نخندم که یک وقتی به آن ها برنخورد.بیشتر رستوران ها و اغذیه فروشی ها اسم های غذا هارا هم به زبان فارسی می نوشتند و هم به زبان عربی،و این حکایت از تعداد زیاد مسافران عراقی داشت.در منطقه ای که ما زندگی می کردیم خانه ها اغلب قدیمی بودند بنای اکثرشان مال چندین دهه ی قبل بود،کوچه ها هم تنگ بودند.
گاهی به خیابان که می آمدم اعصاب بهم می ریخت از آن همه صدای موتور،بچه که بودم موتور هارا حساب می کردم،چون خیلی زیاد بودند هیچ وقت موفق نمی شدم همه شان را بشمارم. می دانستم که شهر ما موتور زیاد دارد چون یک بار که به تهران رفته بودم دیدم که چقدر موتور کم بود.آب قم همیشه شور بود،یک بار من که بچه بودم قرار بود که شیرین شود اما نشد و ما همیشه می رفتیم و آب شیرین تهیه می کردیم.خانم های شهر من همه چادری بودند،فکر این که خانمی چادر نپوشد خیلی برایم قبح داشت تا بچه بودم اصلا باورم نمی شد خانمی در دنیا باشد که چادر نپوشد،اما یک بار که مسافرت کردیم به یک شهر دیگر با دیدن خانم هایی که چادر نداشتند داشتم از تعجب پس می افتادم،فورا به مادرم گفتم"وای مامان این خانم ها خجالت نمی کشند چادر ندارند"
مادرم متقاعدم کرد که همه چادری نیستند اما بااین وجود بازهم برایم عجیب بودند.
قم باتمام شلوغی اش باتمام گرمی اش هنوز هم برایم بهترین شهر دنیاست،
مسجد جمکران برایم چیز دیگری ست،آن جا را خیلی دوست تر می دارم،من که بچه بودم حیاط اش به اندازه ی الان بزرگ نبود اما همینطور باصفا بود،مخصوصا حیاط اش وقتی که عصر یک روز ابری باشد روی آن نیمکت های چوبی روبروی گنبد فیروزه ای مسجد دنج ترین جای عالم می شود.
@Festivals
نون والقلم. فاطمه عارفی:
شنیده بودم ک بده ولی فکر نمیکردم انقدر بد باشد.
یک سوالی ک گوشه ی ذهنم بود این بود ک اخر چگونه هیچ افاقی نمی افتد؟
در شهر من پر باشد از رعایت و اینجا..
برنمیتابد همچین شهری همچین رفتاری را..
بی بی جان سرتان ب سلامت!
ولی...
ولی این چه شهریست که دارید؟
عه عه نگاه کن
یک موتور!
تک شرنشین خ مودب و شیک یک سپر ماشین بر ترک خود خلاف میرود.
اون هم حالا چ جاده ای؟
خط وی ار پی ها ک انقد تنگ و باریک و مخوف است..
بی بی جان!
خورده نگیرید بر من
در شهری بزرگ شده ام ک هر ده متری یک دوربین کاشته اند سبز شده و میوه ای خوشه ای داده!
هر دویست مترش یک عدد پلیس ایستاده که کمربندت کج باشد تذکرت میدهد بحث کنی جریمه میشوی.
مردم برای لاین عوض کردنش چراغ راهنما میزنند!
و عجیب تر از ان ک برایتان باشد در دور برگردن ها حتی اگ ماشین از سمت مخالف نیاید یک مکث میکنند به جهت احترام به قوانین!!
و مهمتر از همه در شهر با سرعت۶۰ تا میروند
بخواهند خلاف کنند میشود۸۰ تا!الان با این اوصاف اینجا کجاست؟پلیس هایش کجایند؟اصلا عمه خودتان یک تنه حافظ جان ملتید یا قوانین هم دارد؟ا
نه تابلو دیده ام پس پلیس دیده است شهرتان..
میشود از برای شهرتان یک لطیفه بگویم؟
یک روز یک عدد ماشین سواری در خیابان صفائیه تان در حال رفتن بود..به ناگه در حال رفتن به داخل کوچه راهنما زد!
عمه جان فکر کنم دستش اشتباهی خورد اخر راهنما را قبل از پیچیدن میزنند!
باید بدهم این جمله را بنر کندد در سطح شهرتان نکند جنابان حاظر در اینجا کمی از راهنما استفاده کنند
جمله ازین قرار است:
جهت عدم تعلق خمس به چراغ راهنمایتان گه گداری از ان استفاده کنید.
میخندید؟
عمه بهجان این عزیزتان یک فکری بکنید.
به نظرم باید این بار در پشت کتب ادعیه بنویسم عمه جانم را در خاب دیدم غصبناک!
گفتم چه شده عمه جان نبینم اخمتان را.عمه گفتند بروید به رییس پلیس راهنمایی و رانندگی شهرم بگویید من وقتی خلاف میبینم از رانندگان چه بومی چه مهاجر چه زائر خیلی ناراحت میشوم.
ایده ی خوبیست نه عمه جان؟
باور بفرمایید به جهت خودتان این همه پیشنهاد میدهم.بالاخره شما این همه زائر دارید باید به احوالات زائرانتان برسید نه اینکه مدام اندر حفظ جان خلاف کنندگان در قانون حرص بخورید.
اصلامن از طرف تمامی کارکنان این صنف از شما معذرت میخاهم.چه میشود کرد عمه جان شهر کوچکو بافت قدیم و فرسوده!
همه اش تقصیر شهرداریست که بودجه ها را ب یک باره در سال فلان خرج منوریل کرد و نگذاشت یک دوربین در شهر کاشته و به ثمر برسد.
تازه فی الحال حرف برچیده شدن منوریل است!!ان هم با ان عظمت..
خلاصه عمه جان..این هم نشد شهری ک شما دارید.
@Festivals
فاطمه جامعی(صدیقه لطفی ):
شهر من
نسیم خنک جنگل ابر ، دلبری می کند
به اول جاده جنگل که می رسیم مثل بچه ها ذوق زده می شوم
هر چه جلوتر می رویم آنقدر محو زیباییهایش
می شوم که همه چیز را فراموش می کنم در اردیبهشت انگار جنگل می شود بهشت شهر من عجب صفایی دارد
هر وقت گرمای شهر طاقت فرسا می شود ، هر وقت قرار از به مهمانانمان پز شهرمان را بدهیم حتما راهی جنگل می شویم البته جنگل اولنگ را هم خیلی دوست دارم ولی جنگل ابر چیز دیگریست از اسب های وحشی جنگل عکس زیاد دیده ام ولی هیچ وقت نتوانستم خودشان را ببینم گل های کوچک کنار جاده ، زرد ، آبی وای دلم میخواهد از ذوق دیدنشان فریاد بزنم ابرها اینقدر پایین می آیند که انگار به دیده بوسی مهمانانشان آمدند من در جنگل سن و سالم را فراموش می کنم فقط می خواهم بچگی کنم دلم نمی خواهد لحظه ها تمام شود ابرها را می شود در آغوش کشید حیف که نمی مانند و بی وفایی می کنند در یک دقیقه آنچنان سایه ای بر سرت می افکنند که باید کلی پتو داشته باشی تا یخ نزنی و وقتی هم که بدجنسی می کنند و سایه سر نمی شوند آفتاب با گرمای لذت بخشش یخت را باز می کند وقت برگشتن سخت است دل کندن از تماشای این همه زیبایی کاش می شد عطر و بو را هم یادگاری برد
وارد شهر که می شویم انگار نه انگار که ما در این شهر با جنگل یک ساعت فاصله داریم هوا و فضا هیچ رنگ و بویی از جنگل ندارد ولی سر راه امامزاده محمد و خیابان امامزاده در بسطام بی نظیر است درختهای دو طرف خیابان که در هم تنیده اند و انگار سالهاست دست دوستی به هم داده اند آنچنان سایه ساری پدید آورده اند که دلت نمی آید مسیر را تمام کنی و به مقصد برسی صحن امامزاده با آن معماری زیبا به راستی مرا تا اعماق تاریخ می برد از بسطام که بگذریم دیگر فاصله ای تا شهر نداریم میدان امام رضا ع ورودی شهر که محل تردد سواری و مینی بوس برای مسافران روستاهای اطراف است مجموعه تفریحی زیبای بلوار را رد کنیم به مرکز شهر نزدیک می شویم همیشه به این فکر می کنم که چرا این میدان جمهوری را اینقدر کوچک ساختند ولی قشنگ است هنوز از جنگل برنگشته هوای کویر به سرم می زند عجب شهری انصافا درست گفته اند، قاره کوچک ، شما هر جور آب و هوایی که بخواهید پیدا می کنید اگر از مرکز شهر یک تا دو ساعت برویم به سمت طرود ، کم کم داغی هوا نشانه های بیابان را ظاهر می کند اولین باری که به جاده ی طرود رفتم شترهای بیابان ، درختچه های گز چیزهایی بودند که دیدنشان مرا به وجد آورده بود مخصوصا شترهای دو کوهانه و کمی جلوتر نخلستان وای باور کردنی نیست آن سر شهر جنگل و هوای خنک و این سر شهر نخلستان و داغی و شترهای زیبا ، شهر من قاره کوچک دنیاست
@Festivals
#داستان
پدری که گم شد.
مادر رفت کنار ضریح تا دعا بخواند.
دختر کوچولو و پدرش آمدند داخل حیاط.
دختر کوچولو دوید سمت حوض.
آستین های لباس صورتی اش را بالا زد و دست هایش را برد داخل حوض وسط حرم.
ماهی ها دور دستش جمع شدند.
دختر کوچولو، شلوارش را بالا کشید و وارد حوض شد.
سه تا بچه دیگر هم آمدند داخل حوض و به همدیگر آب پاشیدند.
دختر کوچولو دورتر ایستاد.
دختر کوچولو خیس شد. از حوض بیرون آمد و به اطرافش نگاه کرد.
پدرش را ندید.
دختر کوچولو به خادمی که کنار حوض بود، گفت: سلام آقای خادم. شما بابای منو ندیدی؟
خادم، شکلاتی به طرف دختر کوچولو گرفت و گفت: گم شدی دخترم؟
دختر کوچولو شکلات را باز کرد و گفت: من نه. بابام گم شده.
خادم خندید و گفت: اسم شما چیه؟
دختر کوچولو گفت: من الان اسمم سحره. صبح اسمم نازگل بود.
خادم گفت: مگه چند تا اسم داری؟
دختر کوچولو گفت: من هر روز چند تا اسم برا خودم می ذارم.
خادم لبخندی زد و گفت: الان می خواهیم توی بلندگو صدایت بزنیم که پدرت بیاد دنبالت، چی بگیم؟
دختر کوچولو گفت: صدا بزنید پدر مریم. نه نه بگید پدر فاطمه. پدرم اسم فاطمه رو خیلی دوست داره.
خادم گفت: اسمت که معلوم نیست. فامیلی ات چیه؟
دختر کوچولو گفت: فامیلی یعنی چی؟
خادم گفت: فامیلی یعنی اسم خانواده شما.
دختر کوچولو گفت: خانواده کیه؟
خادم گفت: یعنی شما و پدر و مادرت. یعنی همه اونهایی که توی خونه شما زندگی می کنن. هر کسی یه اسم داره برا خودش یه اسم هم داره مال همه خانواده اش.
دختر کوچولو گفت: آها. برا همین پدرم همیشه به من می گفت خانم فاطمی.
خادم از اتاق نگهبانی با بلندگو آقای فاطمی که دخترش لباس صورتی دارد را صدا زد.
مرد جوان در حالی که می دوید و نفس نفس می زد، بلند بلند می گفت: فاطمه جان. فاطمه جانم. کجا بودی بابا؟
@Festivals
یکی از قالب های پرکاربرد ولی کمتر مورد توجه، قالب داستانک است.
با چه تعداد از داستانک های قرآن آشنا هستید؟
برای آموزش و تمرین داستانک، به باغچه داستانک نویسی باغ گردو مراجعه بفرمایید.
رشد در تمرین مدام اتفاق می افتد.
#نکته