eitaa logo
جشنواره های باغ گردو
376 دنبال‌کننده
592 عکس
42 ویدیو
29 فایل
حضور گروهی در جشنواره های ارزشمند. مانوری برای جهاد فرهنگی. دست خدا همراه ماست...
مشاهده در ایتا
دانلود
پدری که گم شد. مادر رفت کنار ضریح تا دعا بخواند. دختر کوچولو و پدرش آمدند داخل حیاط. دختر کوچولو دوید سمت حوض. آستین های لباس صورتی اش را بالا زد و دست هایش را برد داخل حوض وسط حرم. ماهی ها دور دستش جمع شدند. دختر کوچولو، شلوارش را بالا کشید و وارد حوض شد. سه تا بچه دیگر هم آمدند داخل حوض و به همدیگر آب پاشیدند. دختر کوچولو دورتر ایستاد. دختر کوچولو خیس شد. از حوض بیرون آمد و به اطرافش نگاه کرد. پدرش را ندید. دختر کوچولو به خادمی که کنار حوض بود، گفت: سلام آقای خادم. شما بابای منو ندیدی؟ خادم، شکلاتی به طرف دختر کوچولو گرفت و گفت: گم شدی دخترم؟ دختر کوچولو شکلات را باز کرد و گفت: من نه. بابام گم شده. خادم خندید و گفت: اسم شما چیه؟ دختر کوچولو گفت: من الان اسمم سحره. صبح اسمم نازگل بود. خادم گفت: مگه چند تا اسم داری؟ دختر کوچولو گفت: من هر روز چند تا اسم برا خودم می ذارم. خادم لبخندی زد و گفت: الان می خواهیم توی بلندگو صدایت بزنیم که پدرت بیاد دنبالت، چی بگیم؟ دختر کوچولو گفت: صدا بزنید پدر مریم. نه نه بگید پدر فاطمه. پدرم اسم فاطمه رو خیلی دوست داره. خادم گفت: اسمت که معلوم نیست. فامیلی ات چیه؟ دختر کوچولو گفت: فامیلی یعنی چی؟ خادم گفت: فامیلی یعنی اسم خانواده شما. دختر کوچولو گفت: خانواده کیه؟ خادم گفت: یعنی شما و پدر و مادرت. یعنی همه اونهایی که توی خونه شما زندگی می کنن. هر کسی یه اسم داره برا خودش یه اسم هم داره مال همه خانواده اش. دختر کوچولو گفت: آها. برا همین پدرم همیشه به من می گفت خانم فاطمی. خادم از اتاق نگهبانی با بلندگو آقای فاطمی که دخترش لباس صورتی دارد را صدا زد. مرد جوان در حالی که می دوید و نفس نفس می زد، بلند بلند می گفت: فاطمه جان. فاطمه جانم. کجا بودی بابا؟ @Festivals
_مامان بوغ باغه می کشی برام؟ @Festivals
🔴 کاریکاتور| نقش جو بایدن در بازتولید داعش @Festivals
یکی از قالب های پرکاربرد ولی کمتر مورد توجه، قالب داستانک است. با چه تعداد از داستانک های قرآن آشنا هستید؟
برای آموزش و تمرین داستانک، به باغچه داستانک نویسی باغ گردو مراجعه بفرمایید. رشد در تمرین مدام اتفاق می افتد.
جشنواره ابوطالب فراموش نشود. خصوصا بچه های باغچه داستانک
بهترین شعری که در مدح یا رثاء حضرت زهرا سلام الله علیها شنیده اید، چه بوده است؟
کتاب فاطمه، فاطمه است از دکتر شریعتی نکته های معرفتی و ادبی زیبایی دارد. خصوصا آن فراز کلیدی فاطمه، فاطمه است. @festivals
سالروز ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها و بزرگداشت مقام زن و مادر بر تمامی بانوان ایرانی مبارک💐🌸🍃✨✨ 🆔 @festivals
به‌نام خدا خدای مهربانم در این لحظات زیبای ماه رمضان که سرنوشت یک ساله ما را در این شبها رقم می زنی؛ برایمان عاقبت بخیری مقدر بفرما. به نامه اعمال ما منگر. چرا که به بخشندگی تو چشم امید داریم. پروردگارا رمضان به معنی سوزاننده گناه، حال که ما را به این ضیافت الهی دعوت کرده ای، اگر از خطاهای ما در گذری گره کار ما باز می شود. الهی تو بخشنده ترینی. تو مهربانی و از بندگانت زود راضی می شوی... خدایا وقتی به عبادتت مشغول هستیم. کم ما را زیاد حساب می کنی. وقتی به درگاهت می آیم برای دعا، فراموش میکنم برای داشته هایم اول تشکر کنم. بعد خواسته هایم را بگویم.. محبوب من از حق الناس می ترسم! خداوندا اگر ما را نبخشند؟ اگر نگذرند چه؟ خدایا دیگر بدیهایم را نمی گویم.. فقط ته دلم قرص است. به مهربانی و بخشندگیت امید وارم.. معبود من دراین ساعات و لحظات توفیق توبه و جبران اشتباهات گذشته را بر ما عطا بفرما... یا من لایسال الا عفوه.. [برداشتی از فراز نوزدهم جوشن کبیر...] @Festivals
خدا همیشه حواسش به ماست ما وقتی با خدا حرف میزنیم حواسمون به او هست؟ @Festivals
پرنده ها دور کبوتر چرخیدند و گفتند: تو نمی آیی برویم بازی؟ کبوتر، نامه ها را داخل کیف گردنی اش گذاشت و گفت: من باید بروم باغ گردو. کنجشک گفت: باغ گردو دیگر کجاست؟ کبوتر، کیفش را بست و بال هایش را باز کرد. یاکریم جلو آمد و گفت: نگفتی باغ گردو کجاست. کبوتر گفت: باغ گردو را باید ببینی. گفتنی نیست. کبوتر پرواز کرد. گنجشک ها هم. یاکریم ها هم. با ترس و لرز به کبوتر توی دستش نگاه کرد . شک داشت این پرنده میتونه از پس رسوندن این نامه بربیاد یا نه . دلشو به دریا زد کبوتر و برداشت و بوسید . کنار گوشش چیزی را زمزمه کرد و با امید به خدا او را در هوا رها کرد . نامه را انداخت دور گردن کبوتر، ‌دامن بلندش را جمع کرد و از پنجره آویزان شد که از پایین صدای جک را شنید؛ امیلی چکار میکنی؟ _میخواهم که این پرنده نامه من را به آلن برساند. جک:_ باز رفتی سراغ کبوتر های من! خوب تلفنت را بردار و به آلن زنگ بزن! صبر کن الان می آیم بالا! پیش از اینکه جک سر برسد، سریع چیزهایی در گوش پرنده گفت و او را در هوا رها کرد! امن برای همه کبوتر سرش را بالا نگه داشت. سینه‌اش را جلو داد:« قربان! این نامه‌ برای شماست» عقاب با ابروهای گره کرده نامه را گرفت:« چی شده؟» کبوتر همانطور صاف ایستاد:« خبرهایی به گوشمان رسیده است. قرار است با اولین برف زمستانی، گرگها حمله کنند.» عقاب نامه را لوله کرد:« از من چه میخواهد؟» کبوتر صدایش را آرامتر کرد:« لاک‌پشت پیر خواستن که از شما کمک بگیریم!» عقاب بالش را پشتش گرفت. چند قدمی رفت و برگشت:« چه چیزی به ما می‌رسد؟» کبوتر صدایش را صاف کرد:« لاک‌پشت پیر گفت به شما بگویم: امنیت جنگل سبز، همان امنیت جنگل چنار است. » عقاب به کبوتر خیره شد:« همین؟» کبوتر به نشانه‌ی بله، سرش را تکان داد. عقاب با سر اشاره کرد که کبوتر برود. بعد کمی قدم زد:« حرف لاک پشت درست بود! اگر گرگها از جنگل سبز بگذرند به جنگل ما میرسند.» صبح روز بعد، عقاب با افرادش به جنگل گرگها رفت. یکی از افراد عقاب پیش او رفت:« درست است قربان! در حال آماده شدن برای حمله هستند.» تا گرگها متوجه شوند، عقابها با سنگهای بزرگ محل آذوقه و جاهای دیگر آنها را خراب کردند. گرگ پیر دستور عقب نشینی به طرف رودخانه را داد. عقاب با خیال راحت به جنگل سبز رفت. لاک‌پشت و بقیه‌ی حیوانات از او تشکر کردند. لاک‌پشت گفت:« ما تمام سعی خود را میکنیم تا همسایگان خوبی برای شما باشیم.» عقاب با ابروهای درهم، لبخند زد:« خیلی خوبه. از اطلاعات قبلی هم که دادید ممنونم» همه با هم بخاطر شکست گرگها جشن گرفتند.