بهترین شعری که در مدح یا رثاء حضرت زهرا سلام الله علیها شنیده اید، چه بوده است؟
#معرفی_کتاب
کتاب فاطمه، فاطمه است از دکتر شریعتی
نکته های معرفتی و ادبی زیبایی دارد.
خصوصا آن فراز کلیدی
فاطمه، فاطمه است.
@festivals
سالروز ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها و بزرگداشت مقام زن و مادر بر تمامی بانوان ایرانی مبارک💐🌸🍃✨✨
🆔 @festivals
بهنام خدا
خدای مهربانم در این لحظات زیبای ماه رمضان
که سرنوشت یک ساله ما را در این شبها رقم می زنی؛ برایمان عاقبت بخیری مقدر بفرما.
به نامه اعمال ما منگر.
چرا که به بخشندگی تو چشم امید داریم.
پروردگارا رمضان به معنی سوزاننده گناه،
حال که ما را به این ضیافت الهی دعوت کرده ای،
اگر از خطاهای ما در گذری گره کار ما باز می شود.
الهی تو بخشنده ترینی. تو مهربانی و از بندگانت زود راضی می شوی...
خدایا وقتی به عبادتت مشغول هستیم.
کم ما را زیاد حساب می کنی.
وقتی به درگاهت می آیم برای دعا، فراموش میکنم برای داشته هایم اول تشکر کنم. بعد خواسته هایم را بگویم..
محبوب من از حق الناس می ترسم! خداوندا اگر ما را نبخشند؟ اگر نگذرند چه؟
خدایا دیگر بدیهایم را نمی گویم..
فقط ته دلم قرص است. به مهربانی و بخشندگیت
امید وارم..
معبود من دراین ساعات و لحظات توفیق توبه و جبران اشتباهات گذشته را بر ما عطا بفرما...
یا من لایسال الا عفوه..
[برداشتی از فراز نوزدهم جوشن کبیر...]
#دلنوشته
#بهار
@Festivals
#نماز
خدا همیشه حواسش به ماست
ما وقتی با خدا حرف میزنیم حواسمون به او هست؟
#کپی_فقط_با_ذکر_منبع
@Festivals
#داستاعکس28
پرنده ها دور کبوتر چرخیدند و گفتند: تو نمی آیی برویم بازی؟
کبوتر، نامه ها را داخل کیف گردنی اش گذاشت و گفت: من باید بروم باغ گردو.
کنجشک گفت: باغ گردو دیگر کجاست؟
کبوتر، کیفش را بست و بال هایش را باز کرد.
یاکریم جلو آمد و گفت: نگفتی باغ گردو کجاست.
کبوتر گفت: باغ گردو را باید ببینی. گفتنی نیست.
کبوتر پرواز کرد.
گنجشک ها هم.
یاکریم ها هم.
#داستاعکس
با ترس و لرز به کبوتر توی دستش نگاه کرد .
شک داشت این پرنده میتونه از پس رسوندن این نامه بربیاد یا نه .
دلشو به دریا زد کبوتر و برداشت و بوسید .
کنار گوشش چیزی را زمزمه کرد و با امید به خدا او را در هوا رها کرد .
نامه را انداخت دور گردن کبوتر، دامن بلندش را جمع کرد و از پنجره آویزان شد که از پایین صدای جک را شنید؛ امیلی چکار میکنی؟
_میخواهم که این پرنده نامه من را به آلن برساند.
جک:_ باز رفتی سراغ کبوتر های من! خوب تلفنت را بردار و به آلن زنگ بزن! صبر کن الان می آیم بالا!
پیش از اینکه جک سر برسد، سریع چیزهایی در گوش پرنده گفت و او را در هوا رها کرد!
#داستا_عکس28
امن برای همه
کبوتر سرش را بالا نگه داشت. سینهاش را جلو داد:« قربان! این نامه برای شماست»
عقاب با ابروهای گره کرده نامه را گرفت:« چی شده؟»
کبوتر همانطور صاف ایستاد:« خبرهایی به گوشمان رسیده است. قرار است با اولین برف زمستانی، گرگها حمله کنند.»
عقاب نامه را لوله کرد:« از من چه میخواهد؟»
کبوتر صدایش را آرامتر کرد:« لاکپشت پیر خواستن که از شما کمک بگیریم!»
عقاب بالش را پشتش گرفت. چند قدمی رفت و برگشت:« چه چیزی به ما میرسد؟»
کبوتر صدایش را صاف کرد:« لاکپشت پیر گفت به شما بگویم: امنیت جنگل سبز، همان امنیت جنگل چنار است. »
عقاب به کبوتر خیره شد:« همین؟»
کبوتر به نشانهی بله، سرش را تکان داد.
عقاب با سر اشاره کرد که کبوتر برود. بعد کمی قدم زد:« حرف لاک پشت درست بود! اگر گرگها از جنگل سبز بگذرند به جنگل ما میرسند.»
صبح روز بعد، عقاب با افرادش به جنگل گرگها رفت. یکی از افراد عقاب پیش او رفت:« درست است قربان! در حال آماده شدن برای حمله هستند.» تا گرگها متوجه شوند، عقابها با سنگهای بزرگ محل آذوقه و جاهای دیگر آنها را خراب کردند. گرگ پیر دستور عقب نشینی به طرف رودخانه را داد. عقاب با خیال راحت به جنگل سبز رفت. لاکپشت و بقیهی حیوانات از او تشکر کردند. لاکپشت گفت:« ما تمام سعی خود را میکنیم تا همسایگان خوبی برای شما باشیم.»
عقاب با ابروهای درهم، لبخند زد:« خیلی خوبه. از اطلاعات قبلی هم که دادید ممنونم»
همه با هم بخاطر شکست گرگها جشن گرفتند.
#داستاعکس28
از خیــال من و از خـــــــــاطره ها دور بمان
از همین قصه کــــه شد غصهی ما دور بمان
بعد از این فـــاصله بین من و تو الزامیست
پس رعایت بکن این فــــــاصله را دور بمان
سمــــج اصلا نشو و هیــــــــــچ برای آشتی
نکن اینقــــــــــدر تکــــــــاپو و نیا دور بمان
چقدر حالبه هم زن چقدر چندش و نحس
برو از پیش من ای بی ســـر و پا! دور بمان
شده ای جن مجســـــــــم شده ام بسم الله
تا که رجمت نکنم در همه جـــــــا دور بمان
آمدی رنـــــــج و بلا بر سر بختـــــــم بارید
دور شو باعث هــــــــر رنج و بلا! دور بمان
نفسی نیست کـــــــه دادی بزنـــــم تا بروی
لطفا این بار نکن چون و چـــــــرا دور بمان
✍#اسماعیلعلیخانی
@Festivals
پروفایل و استوری ویژه امروز🎊
#یا_فاطمه_الزهرا_س🌷
آسمان خورشيد را بگرفتہ و دف مےزند🌸
هر فرشتہ بر قدوم فاطمہ ڪف مےزند🌸
تا بيايد دختر يڪتاے ختم المرسلين🌷
انبيا از عرش تا روے زمين صف مےزند🌷
#میلاد_حضرت_فاطمه_زهرا(س) مبارک 🎀
#روز_مادر🧕
#مادر❤️
🆔 @khandeshu 😉
دختری که تکه های چینی خورد شده را بهم هم میچسبونه و رنگ میکنه و مجسمه های زیبا درست میکنه.
#ایده_خصلتها
#خودباوری
@Festivals
معصومه هوشنگی:
#داستانکوتاه
#افطاری
«مهمان ناخوانده»
_ من دیگه نمیتونم توخونه پدرت، زندگی کنم.خونه نیست که ،«مهمان سرای شاه عباسه»! هر ساعت یکی از خواهر ا وبرادرات دلشون برای پدر ومادر پیرشون تنگ میشه؟ پا میشن با بچه هاشون آوار میشن اینجا !
بچه های زهرا خانمم که دیوانه ام کردن! هر چی بهشون میگم اتاقم نیان، به وسایلام دست نزنند گوش نمی کنن! خوب نگاه کن تمام وسایلا رفتن بالا تا اون دوتا دستشون نرسه؟
چیزیم بگم بهشون همتون ناراحت میشید؟َ!
نه می تونم مهمونی برم نه می تونم مهمون دعوت کنم.
خوب منم دوست دارم خانواده ام رو افطاری دعوت کنم ولی نمی دونم چرا مادرت فکر می کنه اگه از اول تا آخر مهمانی پیش مادر خواهرای من نشینه به اونا بی احترامی میشه.
یا بچههای زهرا خانم اگه سر سفره به پشت مهمان ها نزنند لقمه تو گلوی مهمان ها گیر می کنه! وخفه میشن!
صدای لیلاجاریم بود که اکثر اوقات در حال جروبحث کردن با برادر شوهرم بود
من که دیدم اوضاع متشنج هست ،به لیلا قول دادم که کمکش می کنم تا مهمانی به خوبی برگزار شود.
لیلا هم زنگ زد و خانواده اش رو فردا شب دعوت کرد.
طبق قرارمان از صبح زود شروع کردیم به مرتب کردن خانه وآماده کردن وپختن حلیم ودرست کردن سالاد و.... خود لیلا هم شروع کرد به پختن کیک ، که همراه چای برای مهمان ها بیاورد......
نیم ساعت مانده به اذان مهمان ها آمدند .سفره آماده همه چیز مرتب در آن چیده شده بود.
آرمین وآرمان تا خواستن فعالیتشان را شروع کنند سریع دستشان را گرفتم وبردم از یخچال بستنی سوتکی دادم ودر حیاط پشتی که درش به آشپزخانه باز می شد،مشغولشان کردم، که ناگهان صدای سوتک بچه ها در صدای جیغ لیلا گم شد....
سریع در را باز کردم ودیدم ،کیکی که لیلا باذوق فراوان برای پدر و مادرش درست کرده بود روی زمین پخش شده و خودش بالای صندلی رفته وبه قدری ترسیده که رنگ به صورت ندارد ،علت را از او پرسیدم .گفت:
خواستم کیک را از یخچال در بیاورم که موش از زیر یخچال در آومد و زیر آبگرمکن رفت.
سریع در آشپزخانه را بستم؛ و با جاروی شمالی که در آشپزخانه بود با تحریک کردن ، موش را از زیر آب گرمکن بیرون کشیدم و با چند ضربه کاری آن را به دیار باقی فرستادم.
سوت کشیدن بچه ها مانع از این شده بود که مهمان ها از وجود « مهمان ناخوانده» مطلع شوند...لیلا که اولین بار بود که می دید بچه ها به دردی خوردند دستی به سر آنها کشید.
من هم سریع سراغ یخچال مادر شوهر رفتم و جعبه شیرینی ناپلئونی را برداشتم وهمراه سینی چای با لیلا وارد اتاق شدیم،
@Festivals