eitaa logo
جشنواره های باغ گردو
376 دنبال‌کننده
592 عکس
42 ویدیو
29 فایل
حضور گروهی در جشنواره های ارزشمند. مانوری برای جهاد فرهنگی. دست خدا همراه ماست...
مشاهده در ایتا
دانلود
همسایه صدرا توپش را محکم به دیوار حیاط کوبید.چقدر با این توپ با بچه‌ها گل کوچیک بازی کرده بود. آهی کشید و به درخت انجیر تکیه داد. همان‌جا زیر درخت نشست. به توپش نگاه کرد و گفت:"اخه وقتی کسی نیست با من بازی کنه تو به چه دردم می‌خوری؟" صدایی شنید. صدا از حیاط خانه همسایه بود. انگار کسی آواز می‌خواند. بلند شد کنار دیوار ایستاد و گوش داد:"یک روز که پیغمبر، از گرمی تابستان..." شعر تمام شد. صدرا آرام گفت:"سلام" کسی جواب نداد. روی پنجهٔ پاهایش بلند شد و گفت:"سلام" کسی جواب نداد.. سرش را پایین انداخت. به طرف اتاق رفت. یک‌دفعه صدایی شنید:"سلام تو کی هستی؟" صدرا به طرف دیوار دوید و گفت:"من صدرا هستم اسم تو چیه؟" پسر جواب داد:"اسم من میلاده، ما تازه به این محل اومدیم" چشمان صدرا از خوشحالی برق زد و گفت:"چه خوب، میای با هم بازی کنیم؟" میلاد جواب داد:"چجوری؟ بخاطر کرونا نمی‌شه بیام پیشت" صدرا دست روی چانه‌اش گذاشت و گفت:"راست میگی" دستش را توی موهای سیاه فرفری‌اش فرو کرد. خواست با میلاد خداحافظی کند که چشمش به توپ افتاد. آن را برداشت. کمی عقب رفت صدا کرد:"میلاد هنوز تو حیاطی؟" میلاد بلند جواب داد:"اره" صدرا توپ را بالا انداخت و گرفت کمی دیگر عقب رفت. داد زد:"میلاد من توپم رو برای تو می‌ندازم تو هم بگیر و برای من بنداز" میلاد جواب داد:"باشه بنداز" صدرا بالا پرید و توپ را به حیاط خانهٔ میلاد انداخت. میلاد توپ را گرفت و برای صدرا پرت کرد. صدای خنده بچه‌ها توی حیاط پیچید. @Festivals
پدر به مادر گفت: مسئول اتحادیه میگه اگه تحریم ها برداشته بشه، صادرات راحت میشه. اون وقت بازار خوب میشه. سرم را از دفتر نقاشی بالا آوردم و گفتم: بابا تحریم یعنی چی؟ پدر گفت: یعنی یه قلدر اجازه نمیده ما با کشورهای دیگه خرید و فروش کنیم. سارا اخم کرد و کیف را پشت در اتاقش گذاشت. مادر کیف را برداشت و گفت: آخه این کیف چه عیبی داره؟ پدرت این رو مخصوص تو درست کرده. سارا در را باز کرد و گفت: ببخشید مامان خانومی ولی همه ی دوستام کیف مارک دارن. من خجالت می کشم. مادر گفت: برندش رو بهم نشون بده خودم روی کیفت می دوزم. سارا با قلدری کیف را از مادر گرفت و گفت: بازم همه می فهمن. اصلا من هیچ چیز ایرانی نمی خوام. خودم پول جمع می کنم. قبول؟ مادر کیف را جلوی صورتش گرفت و شانه هایش تکان خورد. جلو رفتم و لباس مادر را کشیدم. مادر اشک هایش را پاک کرد و گفت: جان دخترکم؟ گرسنه ات شده؟ آهسته گفتم: مامان یعنی آبجی سارا کارگاه پدر رو تحریم کرده؟ حسین مجاهد @Festivals
_چیڪـاࢪته؟ +تمـوم زنـدگیـمه...‌!🌿 @Festivals
دویدم و دویدم به یک خلیج رسیدم چه محکم و استوار تو چشم دشمنا خار مثل یه گنج، باارزش با تلاش و با کوشش حفظش باید کنیم تا دورش نیان دشمنا دستامون تو دست هم نه غصه داریم نه غم خلیج فارس مال ماست دریای ایرانیاست @Festivals
پامرغی علی برگه را روی تابلوی کلاس زد. سعید گفت:« این چیه؟» علی روی سکوی کلاس ایستاد. بلند گفت:« بچه ها! بچه ها گوش کنید.» همه ساکت شدند. علی گفت:« این برگه ای که روی تابلو زدم رو دیدین؟» همه گفتند:« نه» علی خندید:« همه با هم برید چشم پزشکی» بچه ها خندیدند. علی دستهایش را توی جیبش کرد:« اینو استاد معارف دادن که بزنم اینجا. خودتون بیاید ببینید» سعید گفت:« برای چیه؟» علی از سکو پایین رفت:« برای سلام کردن اونم با صدای بلند.» شاهین گفت:« مگه تاحالا بلد نبودیم سلام کنیم؟» علی سر جایش نشست:« ما که بلد بودیم. ولی بعضیا هنوز بلد نیستن.» شاهین جلوی تابلو ایستاد. به برگه نگاه کرد. دوستش گفت:« شاهین جون داداش ! بلند بخون ما هم بشنویم.» شاهین دستش را پشت سرش کشید:« خلاصه اش اینه که هر کی وارد کلاس شد با صدای بلند سلام کنه. یه حدیث هم نوشته که سواره بر پیاده و ایستاده بر نشسته سلام کنه.» دستهایش را بالا برد:«بچه ها ساکت باشید. من الان بهتون عملی یاد میدم. میرم بیرون و وارد کلاس میشم.» از کلاس بیرون رفت. همه با خنده به در نگاه کردند. شاهین روی دو پا نشسته بود. همانطور نشسته، روی دو پا وارد کلاس شد. همه خندیدند. شاهین گفت:« سلامتون کو؟» دوستش گفت:« تو وارد شدی» شاهین بلند شد:« ندیدید من نشسته‌ام؟ شما باید سلام میکردین.» همه خندیدند. آقای معلم پشت سرش ایستاد:« به به آقا شاهین. به نکته‌ی دقیقی اشاره کردین» شاهین پشت سرش را نگاه کرد. دستش را روی موهای وز وزی‌اش کشید:« آقا ببخشید داشتیم شوخی میکردیم.» آقای معلم سرجایش نشست:« ممنون که عملی برای بچه ها توضیح دادین.» شاهین و بچه ها نشستند. 🌻امام صادق (ع) فرمود: سواره بر پياده و ايستاده بر نشسته سلام كند. @Festivals
به‌نام خدا برکت دخترک آمد دستش را بلند کرد، بابا بغلش کند. بابا دست و صورتش را خشک کرد حوله را به همسرش داد. لیست را گرفت. دخترش رابغل کرد. نگاهی به لیست انداخت. دختر صورت پدر را سمت خود برگرداند و گفت: بابا قول دادی بستنی عروسکی بگیری؟ بابا سری تکان داد و گفت: بله دخترم. بعد از خوردن چای بلند شد و برای خرید رفت. ... به خانه آمد دو کیسه را روی اپن گذاشت. سر به زیرگفت: به بهانه دلار قیمت ها رو دقیقه ای بالا میبرن! امروز دهم ماهه حقوقم تمام شد! قبلا با این حقوق مسافرت هم می رفتیم. فکر کنم امشب شام نداریم. زن نگاهی به کیسه ها کرد گفت: خوراک سبزیجات شام خوشمزه ایه! @Festivals
~ ࢪازها فقـط در گنجـینه سینـہ مادࢪها در امـان هستـند...🌿 @Festivals
به‌نام خدا #⃣ من نمی‌ترسم!... بابا دستش را داخل موهایش برد. آن را چنگ زد. سرش را به اطراف تکان داد. کنترل تلویزیون را روی مبل انداخت. گفت: «وااای!... با این تحریم ها همه‌ی ما از گرسنگی می‌میریم» دخترک با چشمهای گرد شده به بابا نگاه کرد. لب و لوچه‌اش آویزان شد. سرش را پایین انداخت به دفتر نقاشی‌اش زل زد. ... دفتر نقاشی‌اش را جلو برد. روی پای بابا گذاشت و گفت: «بابا ببین قشنگ شد؟ » بابا سری تکان داد. دخترک خندید. انگشتش را روی نقاشی گذاشت و گفت: «ببین اینجا خونه‌ی ماست. این‌ها هم گلدان هستند» به چشمهای بابا زل زد. خندید و گفت: «نترس!... من تو گلدون‌ها سبزی کاشتم. دیگر از گرسنگی نمی‌میریم.» ✍ م. ب. @Festivals
کوه کوچک سعید دستش را سایبان چشمانش کرد. به کوه‌ها نگاه کرد. بیلچه‌اش را برداشت مشغول درست کردن کوه کوچکی شد. ستاره کنار سعید ایستاد گفت:«سعید اون سیب رو ببین چقدر قرمزه!» سعید به سیب قرمز نگاه کرد. سیب قرمز از شاخه‌‌ی بالایی آویزان بود. سعید وسط باغچه‌ی پدربزرگ رفت. زیر درخت سیب رفت. یک تکه سنگ زیر پایش گذاشت، دستش به سیب نرسید. ستاره سرش را پایین انداخت. سعید کمی فکر کرد. سرش را بالا گرفت و گفت:«فهمیدم، زیر درخت یه کوه درست می‌کنیم من از کوه بالا می‌رم و سیب را می‌چینم!» ستاره با چشمان گرد پرسید:«کوه؟ چطوری؟!» سعید بیلچه‌اش را برداشت. زمین را تندتند کند. خیلی زود کوه کوچکی زیر درخت درست شد. سعید با بیلچه روی خاک‌ها زد و آرام روی کوهش رفت. سیب را چید و پایین آمد. ستاره سیب قرمز را از سعید گرفت. آن را شست و از وسط نصف کرد. نصف سیب را به سعید داد و گفت:«خیلی شیرینه» سعید به چاله نگاه کرد و گفت:«حالا باید چاله رو پر کنیم» ستاره به دانه‌های سیاه توی سیب نگاه کرد. بلند شد به طرف چاله رفت و گفت:«حالا دونه‌ها رو توی چاله می‌گذاریم و بعد پرش می‌کنیم اینجوری یه درخت سیب دیگه هم به درختان باغچه اضافه می‌شه» سعید جلو رفت. آن‌ها دانه‌های سیب را توی چاله انداختند. با کمک بیلچه توی چاله را پر کردند. ستاره آبپاش را آورد و روی دانه آب ریخت و گفت:«حالا ماهم باغبونیم» @Festivals
دختری که تمام شب بیدار مونده تا پیشواز ماه مبارک سحری بخوره دم سحر خوابش میبره @Festivals
پسری که در کپرهای سیستان و‌بلوچستان زندگی میکنه و‌میخواد با توجه به داشته هاشون دراون‌منطقه شغلی را راه بیاندازه یا وسایل اسباب بازی بچه ها رو درست کنن یا لوله کشی اب روستا رو‌میره پیگیرش. در‌واقع اینجوری هم میشه👇 پسری که در کپرهای سیستان و بلوچستان زندگی میکنه و میخواد لوله‌کشی اب برای روستاشون بیاره و چندتاازدوستاشو‌جمع میکنه و همه باهم میرن دیدن شهردار @Festivals
امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمود: خود را براى خوشرفتارى با همنشين خويش آماده كن، و خلق و خويت را نيكو گردان، و زبانت را نگهدار، و خشمت را فرو بر، و سخنان بيهوده را رها كن، و عفو را پيشه ساز، و بخشنده باش. _نمیخوام،اون اول شروع کرد رو دفترم اب ریخت +من مطمئنم از عمدنبوده _اههه باید حواسشو بیشتر جمع میکرد +اهان دیدی خودتم قبول داری که اون حواسش نبود وتلو خوردواب ریخت رو دفترت، _چه میدونم +ای کاش اول باهاش اروم حرف میزدی و رو مشقاش خط نمیکشیدی وبهش نمیگفتی بی ادب _حالا چیکارکنم،خب کشیدم دیگه خب گفتم دیگه عصبانی بودم _ببین حالا هم ببا همه چیز رو فراموش کنیدوبریم خونشون باهم دوست شید +اخه خجالت میکشم از فاطمه _نه من مطمئنم اون خیلی خوشحال میشه +شما مطمئنید _بله البته پس بپوش بریم (یا اباصالح المهدی عج ادرکنی) @Festivals