بهنام خدا
خدای مهربانم در این لحظات زیبای ماه رمضان
که سرنوشت یک ساله ما را در این شبها رقم می زنی؛ برایمان عاقبت بخیری مقدر بفرما.
به نامه اعمال ما منگر.
چرا که به بخشندگی تو چشم امید داریم.
پروردگارا رمضان به معنی سوزاننده گناه،
حال که ما را به این ضیافت الهی دعوت کرده ای،
اگر از خطاهای ما در گذری گره کار ما باز می شود.
الهی تو بخشنده ترینی. تو مهربانی و از بندگانت زود راضی می شوی...
خدایا وقتی به عبادتت مشغول هستیم.
کم ما را زیاد حساب می کنی.
وقتی به درگاهت می آیم برای دعا، فراموش میکنم برای داشته هایم اول تشکر کنم. بعد خواسته هایم را بگویم..
محبوب من از حق الناس می ترسم! خداوندا اگر ما را نبخشند؟ اگر نگذرند چه؟
خدایا دیگر بدیهایم را نمی گویم..
فقط ته دلم قرص است. به مهربانی و بخشندگیت
امید وارم..
معبود من دراین ساعات و لحظات توفیق توبه و جبران اشتباهات گذشته را بر ما عطا بفرما...
یا من لایسال الا عفوه..
[برداشتی از فراز نوزدهم جوشن کبیر...]
#دلنوشته
#بهار
@Festivals
#نماز
خدا همیشه حواسش به ماست
ما وقتی با خدا حرف میزنیم حواسمون به او هست؟
#کپی_فقط_با_ذکر_منبع
@Festivals
#داستاعکس28
پرنده ها دور کبوتر چرخیدند و گفتند: تو نمی آیی برویم بازی؟
کبوتر، نامه ها را داخل کیف گردنی اش گذاشت و گفت: من باید بروم باغ گردو.
کنجشک گفت: باغ گردو دیگر کجاست؟
کبوتر، کیفش را بست و بال هایش را باز کرد.
یاکریم جلو آمد و گفت: نگفتی باغ گردو کجاست.
کبوتر گفت: باغ گردو را باید ببینی. گفتنی نیست.
کبوتر پرواز کرد.
گنجشک ها هم.
یاکریم ها هم.
#داستاعکس
با ترس و لرز به کبوتر توی دستش نگاه کرد .
شک داشت این پرنده میتونه از پس رسوندن این نامه بربیاد یا نه .
دلشو به دریا زد کبوتر و برداشت و بوسید .
کنار گوشش چیزی را زمزمه کرد و با امید به خدا او را در هوا رها کرد .
نامه را انداخت دور گردن کبوتر، دامن بلندش را جمع کرد و از پنجره آویزان شد که از پایین صدای جک را شنید؛ امیلی چکار میکنی؟
_میخواهم که این پرنده نامه من را به آلن برساند.
جک:_ باز رفتی سراغ کبوتر های من! خوب تلفنت را بردار و به آلن زنگ بزن! صبر کن الان می آیم بالا!
پیش از اینکه جک سر برسد، سریع چیزهایی در گوش پرنده گفت و او را در هوا رها کرد!
#داستا_عکس28
امن برای همه
کبوتر سرش را بالا نگه داشت. سینهاش را جلو داد:« قربان! این نامه برای شماست»
عقاب با ابروهای گره کرده نامه را گرفت:« چی شده؟»
کبوتر همانطور صاف ایستاد:« خبرهایی به گوشمان رسیده است. قرار است با اولین برف زمستانی، گرگها حمله کنند.»
عقاب نامه را لوله کرد:« از من چه میخواهد؟»
کبوتر صدایش را آرامتر کرد:« لاکپشت پیر خواستن که از شما کمک بگیریم!»
عقاب بالش را پشتش گرفت. چند قدمی رفت و برگشت:« چه چیزی به ما میرسد؟»
کبوتر صدایش را صاف کرد:« لاکپشت پیر گفت به شما بگویم: امنیت جنگل سبز، همان امنیت جنگل چنار است. »
عقاب به کبوتر خیره شد:« همین؟»
کبوتر به نشانهی بله، سرش را تکان داد.
عقاب با سر اشاره کرد که کبوتر برود. بعد کمی قدم زد:« حرف لاک پشت درست بود! اگر گرگها از جنگل سبز بگذرند به جنگل ما میرسند.»
صبح روز بعد، عقاب با افرادش به جنگل گرگها رفت. یکی از افراد عقاب پیش او رفت:« درست است قربان! در حال آماده شدن برای حمله هستند.» تا گرگها متوجه شوند، عقابها با سنگهای بزرگ محل آذوقه و جاهای دیگر آنها را خراب کردند. گرگ پیر دستور عقب نشینی به طرف رودخانه را داد. عقاب با خیال راحت به جنگل سبز رفت. لاکپشت و بقیهی حیوانات از او تشکر کردند. لاکپشت گفت:« ما تمام سعی خود را میکنیم تا همسایگان خوبی برای شما باشیم.»
عقاب با ابروهای درهم، لبخند زد:« خیلی خوبه. از اطلاعات قبلی هم که دادید ممنونم»
همه با هم بخاطر شکست گرگها جشن گرفتند.
#داستاعکس28
از خیــال من و از خـــــــــاطره ها دور بمان
از همین قصه کــــه شد غصهی ما دور بمان
بعد از این فـــاصله بین من و تو الزامیست
پس رعایت بکن این فــــــاصله را دور بمان
سمــــج اصلا نشو و هیــــــــــچ برای آشتی
نکن اینقــــــــــدر تکــــــــاپو و نیا دور بمان
چقدر حالبه هم زن چقدر چندش و نحس
برو از پیش من ای بی ســـر و پا! دور بمان
شده ای جن مجســـــــــم شده ام بسم الله
تا که رجمت نکنم در همه جـــــــا دور بمان
آمدی رنـــــــج و بلا بر سر بختـــــــم بارید
دور شو باعث هــــــــر رنج و بلا! دور بمان
نفسی نیست کـــــــه دادی بزنـــــم تا بروی
لطفا این بار نکن چون و چـــــــرا دور بمان
✍#اسماعیلعلیخانی
@Festivals
پروفایل و استوری ویژه امروز🎊
#یا_فاطمه_الزهرا_س🌷
آسمان خورشيد را بگرفتہ و دف مےزند🌸
هر فرشتہ بر قدوم فاطمہ ڪف مےزند🌸
تا بيايد دختر يڪتاے ختم المرسلين🌷
انبيا از عرش تا روے زمين صف مےزند🌷
#میلاد_حضرت_فاطمه_زهرا(س) مبارک 🎀
#روز_مادر🧕
#مادر❤️
🆔 @khandeshu 😉
دختری که تکه های چینی خورد شده را بهم هم میچسبونه و رنگ میکنه و مجسمه های زیبا درست میکنه.
#ایده_خصلتها
#خودباوری
@Festivals
معصومه هوشنگی:
#داستانکوتاه
#افطاری
«مهمان ناخوانده»
_ من دیگه نمیتونم توخونه پدرت، زندگی کنم.خونه نیست که ،«مهمان سرای شاه عباسه»! هر ساعت یکی از خواهر ا وبرادرات دلشون برای پدر ومادر پیرشون تنگ میشه؟ پا میشن با بچه هاشون آوار میشن اینجا !
بچه های زهرا خانمم که دیوانه ام کردن! هر چی بهشون میگم اتاقم نیان، به وسایلام دست نزنند گوش نمی کنن! خوب نگاه کن تمام وسایلا رفتن بالا تا اون دوتا دستشون نرسه؟
چیزیم بگم بهشون همتون ناراحت میشید؟َ!
نه می تونم مهمونی برم نه می تونم مهمون دعوت کنم.
خوب منم دوست دارم خانواده ام رو افطاری دعوت کنم ولی نمی دونم چرا مادرت فکر می کنه اگه از اول تا آخر مهمانی پیش مادر خواهرای من نشینه به اونا بی احترامی میشه.
یا بچههای زهرا خانم اگه سر سفره به پشت مهمان ها نزنند لقمه تو گلوی مهمان ها گیر می کنه! وخفه میشن!
صدای لیلاجاریم بود که اکثر اوقات در حال جروبحث کردن با برادر شوهرم بود
من که دیدم اوضاع متشنج هست ،به لیلا قول دادم که کمکش می کنم تا مهمانی به خوبی برگزار شود.
لیلا هم زنگ زد و خانواده اش رو فردا شب دعوت کرد.
طبق قرارمان از صبح زود شروع کردیم به مرتب کردن خانه وآماده کردن وپختن حلیم ودرست کردن سالاد و.... خود لیلا هم شروع کرد به پختن کیک ، که همراه چای برای مهمان ها بیاورد......
نیم ساعت مانده به اذان مهمان ها آمدند .سفره آماده همه چیز مرتب در آن چیده شده بود.
آرمین وآرمان تا خواستن فعالیتشان را شروع کنند سریع دستشان را گرفتم وبردم از یخچال بستنی سوتکی دادم ودر حیاط پشتی که درش به آشپزخانه باز می شد،مشغولشان کردم، که ناگهان صدای سوتک بچه ها در صدای جیغ لیلا گم شد....
سریع در را باز کردم ودیدم ،کیکی که لیلا باذوق فراوان برای پدر و مادرش درست کرده بود روی زمین پخش شده و خودش بالای صندلی رفته وبه قدری ترسیده که رنگ به صورت ندارد ،علت را از او پرسیدم .گفت:
خواستم کیک را از یخچال در بیاورم که موش از زیر یخچال در آومد و زیر آبگرمکن رفت.
سریع در آشپزخانه را بستم؛ و با جاروی شمالی که در آشپزخانه بود با تحریک کردن ، موش را از زیر آب گرمکن بیرون کشیدم و با چند ضربه کاری آن را به دیار باقی فرستادم.
سوت کشیدن بچه ها مانع از این شده بود که مهمان ها از وجود « مهمان ناخوانده» مطلع شوند...لیلا که اولین بار بود که می دید بچه ها به دردی خوردند دستی به سر آنها کشید.
من هم سریع سراغ یخچال مادر شوهر رفتم و جعبه شیرینی ناپلئونی را برداشتم وهمراه سینی چای با لیلا وارد اتاق شدیم،
@Festivals
فکر کنم باید کمی ننویسیم تا دوباره به مرحله ی عطش برسیم
پس بیایید کمی بخوانیم
نقد فیلم رنگ خدا که دوباره با دقت بیشتر دیدم و لذت بردم
✅به بهانه نمایش رنگ خدا از تلویزیون/ راجرایبرت :«رنگ خدا» فیلمی صادقانه برای شکوه و عزت خداوند است
محمد تاجیک :فیلم سینمایی «رنگ خدا» ساخته مجید مجیدی چهارشنبه ۱۶ خردادماه ۲۱ از شبکه نمایش پخش میشود.
به گزارش سینماسینما ،در خلاصه داستان فیلم آمده است: «محمد دانشآموز هشت سالهای که در مدرسه نابینایان تهران درس میخواند و پس از یک سال همراه پدر به زادگاهش، روستایی در ارتفاعات شمال و نزد مادربزرگ و دو خواهر خردسالش بازمیگردد. این بازگشت، مکاشفه او در طبیعت و هستی است. مکاشفهای که پدر از آن غافل است.»
در این فیلم، حسین محجوب، محسن رمضانی، سلامه فیضی و فرحناز سفری نقشآفرینی کردهاند.
/بهترین فیلم جشنواره هفدهم /
«رنگ خدا» در هفدهمین جشنواره بینالمللی فیلم فجر شرکت کرد و عنوان بهترین فیلم این جشنواره را به خود اختصاص داد. این اثر همچنین در همان سال فیلم برگزیده تماشاگران شناخته شد.این ساخته مجیدی تاکنون در بسیاری از جشنوارههای معتبر جهانی نیز شرکت کرد و در کشورهایی چون مجارستان، بلاروس، فیلیپین، بلغارستان به اکران عمومی درآمده است.این فیلم در زمان اکران، پرفروشترین فیلم ایرانی در آمریکا نیز بوده است. «رنگ خدا» همچنین تاکنون دو بار از تلویزیون کویت و شبکه بی.بی.سی دو به نمایش درآمده است.
روزنامه کویتی السیاسه نیز در تعریف از فیلم «رنگ خدا» به نقل از یک منتقد آمریکایی نوشته است: «این فیلم احساس تقرب به خداوند را برمیانگیزد و برعکس دیگر فیلمهای مذهبی فقط به بالا مینگرد و به راست و چپ تمایلی ندارد.»
/فروش بی نظیر تنها در ۲سینما/
رنگ خدا چهارمین ساختهی مجید مجیدی است که در سال ۱۳۷۷ ساخته شد. این فیلم در سال ۷۸ با اکران در دو سینما توانست به رقم فروش ۱۳۳ میلیون تومانی دست یابد که نشانگر استقبال تماشاگران از آن است. «رنگ خدا» در هفدهمین جشنواره بینالمللی فیلم فجر شرکت کرد و عنوان بهترین فیلم این جشنواره را به خود اختصاص داد. این اثر همچنین در همان سال فیلم برگزیده تماشاگران شناخته شد. ساخته مجیدی تاکنون در بسیاری از جشنوارههای معتبر جهانی نیز شرکت کرد و در کشورهایی چون مجارستان، بلاروس، فیلیپین، بلغارستان به اکران عمومی درآمده است. این فیلم در زمان اکران، پرفروشترین فیلم ایرانی در آمریکا نیز بوده است.
«رنگ خدا» همچنین تاکنون دو بار از تلویزیون کویت و شبکه بی.بی.سی دو به نمایش درآمده است. عبدالمحسن اشمری نویسنده روزنامه القبس کویت دربارهی «رنگ خدا» مینویسد: «این فیلم چهره واقعی سینمای ایران پس از انقلاب اسلامی را نشان میدهد.» روزنامه کویتی السیاسه نیز در تعریف از فیلم «رنگ خدا» به نقل از یک منتقد آمریکایی نوشته است: «این فیلم احساس تقرب به خداوند را برمیانگیزد و برعکس دیگر فیلمهای مذهبی فقط به بالا مینگرد و به راست و چپ تمایلی ندارد.»
/نام رنگ خدا از کجا آمد ؟/
من درباره اسم فیلمها فکر نمیکنم و آنها را انتخاب نمیکنم و نام فیلم به صورت خودکار به ذهنم میآید. به عنوان مثال، زمانی که در لوکیشن فیلمبرداری در یک جنگل در حال کار بودیم، باران بارید و پس از آن یک آسمان صاف و درخشان ظاهر شد. به آسمان نگاه کردم و از بچههای حاضر در فیلم پرسیدم چه اسمی برای آسمان انتخاب میکنند. آنها همگی از رنگها برای توصیف آسمان استفاده کردند، اما من به آنها گفتم اگر قرار باشد نامی برای آن انتخاب کنم به آن «رنگ خدا» میگویم و نام فیلم نیز در انتها «رنگ خدا» شد. این موضوع به صورت ناخودآگاه به ذهنم خطور کرد و پس از آن دیدم که این نام با موضوع فیلم نیز ادغام شده است.(گفتگو با روزنامه «دی ان ای ایندیا» در فروردین ۹۶-ایسنا)
/رنگ خدا، ازپرفروشترین فیلمهای شبکه خانگی آمریکا بود/
سینمای ما علیرغم کمبودهای تکنولوژی، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، حرف برای گفتن پیدا کرد. بسیاری از فیلمها در کشورهای خارجی نگاههای بسیاری را جذب کرد. مثلا «رنگ خدا»ی مجید مجیدی یکی از پرفروشترین فیلمهای شبکه ویدئویی خانگی آمریکا بود که مثال زدنی است.(ایسنا -۲۳ دی ۱۳۹۳ )
@Festivals
آرمینهآرمین:
🔸مربی بیمنت
به دیوار تکیه داده بود. سرش خم شده بود. قرآن از روی دستش سُر خورد. چشم باز کرد. قرآن را کنارش گذاشت. دستش را روی پیشانی طفل گذاشت. فرشتهی کوچک را از روی پا برداشت و بغل کرد.
-اوغ... اومم...
آرام تکانش داد.
-پیش، پیش، پیش...
کودک را روی تشک کنار دیوار فرود آورد.
دهان کودک باز ماند و پستانک از دهانش بیرون افتاد. حولهی گرم را از محل واکسن روی ران طفل برداشت.
قرآن را برداشت و آن را بوسید و روی میز گذاشت.
به سمت کتابخانه رفت. کتابی در مورد کودک برداشت و روش تغذیهی کودک هنگام تب را نگاه کرد.
کتاب به دست پای گاز ایستاد. صدای شکمش بلند شد. کمی آب جوشاند. بستهی رشتهی آماده را درون قابلمه ریخت.
فرنی کودک هم حاضر شد. کتاب را کنار گذاشت و قابلمه را از روی گاز برداشت. بو کشید و ضعف رفت. چنگالی را بالا گرفت. دامنش کشیده شد.
-ممم... مام....مَممم...
آه از نهادش بلند شد. نشست و به کابینت تکیه زد. کودک را بغل کرد و به او شیر داد. بوی رشتهی آماده ضعفش را چند برابر کرد. چشم خیسش را سُر داد روی عکس مادرش که زیر شیشهای با روبان مشکی او را تماشا میکرد و لبخند میزد.
@Festivals