دختری که تکه های چینی خورد شده را بهم هم میچسبونه و رنگ میکنه و مجسمه های زیبا درست میکنه.
#ایده_خصلتها
#خودباوری
@Festivals
معصومه هوشنگی:
#داستانکوتاه
#افطاری
«مهمان ناخوانده»
_ من دیگه نمیتونم توخونه پدرت، زندگی کنم.خونه نیست که ،«مهمان سرای شاه عباسه»! هر ساعت یکی از خواهر ا وبرادرات دلشون برای پدر ومادر پیرشون تنگ میشه؟ پا میشن با بچه هاشون آوار میشن اینجا !
بچه های زهرا خانمم که دیوانه ام کردن! هر چی بهشون میگم اتاقم نیان، به وسایلام دست نزنند گوش نمی کنن! خوب نگاه کن تمام وسایلا رفتن بالا تا اون دوتا دستشون نرسه؟
چیزیم بگم بهشون همتون ناراحت میشید؟َ!
نه می تونم مهمونی برم نه می تونم مهمون دعوت کنم.
خوب منم دوست دارم خانواده ام رو افطاری دعوت کنم ولی نمی دونم چرا مادرت فکر می کنه اگه از اول تا آخر مهمانی پیش مادر خواهرای من نشینه به اونا بی احترامی میشه.
یا بچههای زهرا خانم اگه سر سفره به پشت مهمان ها نزنند لقمه تو گلوی مهمان ها گیر می کنه! وخفه میشن!
صدای لیلاجاریم بود که اکثر اوقات در حال جروبحث کردن با برادر شوهرم بود
من که دیدم اوضاع متشنج هست ،به لیلا قول دادم که کمکش می کنم تا مهمانی به خوبی برگزار شود.
لیلا هم زنگ زد و خانواده اش رو فردا شب دعوت کرد.
طبق قرارمان از صبح زود شروع کردیم به مرتب کردن خانه وآماده کردن وپختن حلیم ودرست کردن سالاد و.... خود لیلا هم شروع کرد به پختن کیک ، که همراه چای برای مهمان ها بیاورد......
نیم ساعت مانده به اذان مهمان ها آمدند .سفره آماده همه چیز مرتب در آن چیده شده بود.
آرمین وآرمان تا خواستن فعالیتشان را شروع کنند سریع دستشان را گرفتم وبردم از یخچال بستنی سوتکی دادم ودر حیاط پشتی که درش به آشپزخانه باز می شد،مشغولشان کردم، که ناگهان صدای سوتک بچه ها در صدای جیغ لیلا گم شد....
سریع در را باز کردم ودیدم ،کیکی که لیلا باذوق فراوان برای پدر و مادرش درست کرده بود روی زمین پخش شده و خودش بالای صندلی رفته وبه قدری ترسیده که رنگ به صورت ندارد ،علت را از او پرسیدم .گفت:
خواستم کیک را از یخچال در بیاورم که موش از زیر یخچال در آومد و زیر آبگرمکن رفت.
سریع در آشپزخانه را بستم؛ و با جاروی شمالی که در آشپزخانه بود با تحریک کردن ، موش را از زیر آب گرمکن بیرون کشیدم و با چند ضربه کاری آن را به دیار باقی فرستادم.
سوت کشیدن بچه ها مانع از این شده بود که مهمان ها از وجود « مهمان ناخوانده» مطلع شوند...لیلا که اولین بار بود که می دید بچه ها به دردی خوردند دستی به سر آنها کشید.
من هم سریع سراغ یخچال مادر شوهر رفتم و جعبه شیرینی ناپلئونی را برداشتم وهمراه سینی چای با لیلا وارد اتاق شدیم،
@Festivals
فکر کنم باید کمی ننویسیم تا دوباره به مرحله ی عطش برسیم
پس بیایید کمی بخوانیم
نقد فیلم رنگ خدا که دوباره با دقت بیشتر دیدم و لذت بردم
✅به بهانه نمایش رنگ خدا از تلویزیون/ راجرایبرت :«رنگ خدا» فیلمی صادقانه برای شکوه و عزت خداوند است
محمد تاجیک :فیلم سینمایی «رنگ خدا» ساخته مجید مجیدی چهارشنبه ۱۶ خردادماه ۲۱ از شبکه نمایش پخش میشود.
به گزارش سینماسینما ،در خلاصه داستان فیلم آمده است: «محمد دانشآموز هشت سالهای که در مدرسه نابینایان تهران درس میخواند و پس از یک سال همراه پدر به زادگاهش، روستایی در ارتفاعات شمال و نزد مادربزرگ و دو خواهر خردسالش بازمیگردد. این بازگشت، مکاشفه او در طبیعت و هستی است. مکاشفهای که پدر از آن غافل است.»
در این فیلم، حسین محجوب، محسن رمضانی، سلامه فیضی و فرحناز سفری نقشآفرینی کردهاند.
/بهترین فیلم جشنواره هفدهم /
«رنگ خدا» در هفدهمین جشنواره بینالمللی فیلم فجر شرکت کرد و عنوان بهترین فیلم این جشنواره را به خود اختصاص داد. این اثر همچنین در همان سال فیلم برگزیده تماشاگران شناخته شد.این ساخته مجیدی تاکنون در بسیاری از جشنوارههای معتبر جهانی نیز شرکت کرد و در کشورهایی چون مجارستان، بلاروس، فیلیپین، بلغارستان به اکران عمومی درآمده است.این فیلم در زمان اکران، پرفروشترین فیلم ایرانی در آمریکا نیز بوده است. «رنگ خدا» همچنین تاکنون دو بار از تلویزیون کویت و شبکه بی.بی.سی دو به نمایش درآمده است.
روزنامه کویتی السیاسه نیز در تعریف از فیلم «رنگ خدا» به نقل از یک منتقد آمریکایی نوشته است: «این فیلم احساس تقرب به خداوند را برمیانگیزد و برعکس دیگر فیلمهای مذهبی فقط به بالا مینگرد و به راست و چپ تمایلی ندارد.»
/فروش بی نظیر تنها در ۲سینما/
رنگ خدا چهارمین ساختهی مجید مجیدی است که در سال ۱۳۷۷ ساخته شد. این فیلم در سال ۷۸ با اکران در دو سینما توانست به رقم فروش ۱۳۳ میلیون تومانی دست یابد که نشانگر استقبال تماشاگران از آن است. «رنگ خدا» در هفدهمین جشنواره بینالمللی فیلم فجر شرکت کرد و عنوان بهترین فیلم این جشنواره را به خود اختصاص داد. این اثر همچنین در همان سال فیلم برگزیده تماشاگران شناخته شد. ساخته مجیدی تاکنون در بسیاری از جشنوارههای معتبر جهانی نیز شرکت کرد و در کشورهایی چون مجارستان، بلاروس، فیلیپین، بلغارستان به اکران عمومی درآمده است. این فیلم در زمان اکران، پرفروشترین فیلم ایرانی در آمریکا نیز بوده است.
«رنگ خدا» همچنین تاکنون دو بار از تلویزیون کویت و شبکه بی.بی.سی دو به نمایش درآمده است. عبدالمحسن اشمری نویسنده روزنامه القبس کویت دربارهی «رنگ خدا» مینویسد: «این فیلم چهره واقعی سینمای ایران پس از انقلاب اسلامی را نشان میدهد.» روزنامه کویتی السیاسه نیز در تعریف از فیلم «رنگ خدا» به نقل از یک منتقد آمریکایی نوشته است: «این فیلم احساس تقرب به خداوند را برمیانگیزد و برعکس دیگر فیلمهای مذهبی فقط به بالا مینگرد و به راست و چپ تمایلی ندارد.»
/نام رنگ خدا از کجا آمد ؟/
من درباره اسم فیلمها فکر نمیکنم و آنها را انتخاب نمیکنم و نام فیلم به صورت خودکار به ذهنم میآید. به عنوان مثال، زمانی که در لوکیشن فیلمبرداری در یک جنگل در حال کار بودیم، باران بارید و پس از آن یک آسمان صاف و درخشان ظاهر شد. به آسمان نگاه کردم و از بچههای حاضر در فیلم پرسیدم چه اسمی برای آسمان انتخاب میکنند. آنها همگی از رنگها برای توصیف آسمان استفاده کردند، اما من به آنها گفتم اگر قرار باشد نامی برای آن انتخاب کنم به آن «رنگ خدا» میگویم و نام فیلم نیز در انتها «رنگ خدا» شد. این موضوع به صورت ناخودآگاه به ذهنم خطور کرد و پس از آن دیدم که این نام با موضوع فیلم نیز ادغام شده است.(گفتگو با روزنامه «دی ان ای ایندیا» در فروردین ۹۶-ایسنا)
/رنگ خدا، ازپرفروشترین فیلمهای شبکه خانگی آمریکا بود/
سینمای ما علیرغم کمبودهای تکنولوژی، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، حرف برای گفتن پیدا کرد. بسیاری از فیلمها در کشورهای خارجی نگاههای بسیاری را جذب کرد. مثلا «رنگ خدا»ی مجید مجیدی یکی از پرفروشترین فیلمهای شبکه ویدئویی خانگی آمریکا بود که مثال زدنی است.(ایسنا -۲۳ دی ۱۳۹۳ )
@Festivals
آرمینهآرمین:
🔸مربی بیمنت
به دیوار تکیه داده بود. سرش خم شده بود. قرآن از روی دستش سُر خورد. چشم باز کرد. قرآن را کنارش گذاشت. دستش را روی پیشانی طفل گذاشت. فرشتهی کوچک را از روی پا برداشت و بغل کرد.
-اوغ... اومم...
آرام تکانش داد.
-پیش، پیش، پیش...
کودک را روی تشک کنار دیوار فرود آورد.
دهان کودک باز ماند و پستانک از دهانش بیرون افتاد. حولهی گرم را از محل واکسن روی ران طفل برداشت.
قرآن را برداشت و آن را بوسید و روی میز گذاشت.
به سمت کتابخانه رفت. کتابی در مورد کودک برداشت و روش تغذیهی کودک هنگام تب را نگاه کرد.
کتاب به دست پای گاز ایستاد. صدای شکمش بلند شد. کمی آب جوشاند. بستهی رشتهی آماده را درون قابلمه ریخت.
فرنی کودک هم حاضر شد. کتاب را کنار گذاشت و قابلمه را از روی گاز برداشت. بو کشید و ضعف رفت. چنگالی را بالا گرفت. دامنش کشیده شد.
-ممم... مام....مَممم...
آه از نهادش بلند شد. نشست و به کابینت تکیه زد. کودک را بغل کرد و به او شیر داد. بوی رشتهی آماده ضعفش را چند برابر کرد. چشم خیسش را سُر داد روی عکس مادرش که زیر شیشهای با روبان مشکی او را تماشا میکرد و لبخند میزد.
@Festivals
اتفــــــــــاقی دیدمت در کــــوچه بعد از سالها
بودی انگاری همــــــــان سردسته ی جنجال ها
دست پیری روی موهــــــای تو هم مثل خودم
کــــــــــرده بود امضــــاء با خط سفیدی سالها
بعد از این مدت زمان امـــا چه زیبا مانده بود
روی لپ های لطیفت جـــای پــــای چـــال هــا
پیرزن! یک روز بودی عشق بی همتـــــــای من
می زدم هــــــــــر روز با حـافظ برایت فال ها
خواجه هم می گفت از عشقی شدید و آتشین
می شدم خوشحــــــــال از این قیل ها و قالها
همـــــدلی آن روز می زد حــــرف آخر را ولی
بین مـا افتــــــــاد آخـــــــــر تخته ی رمال ها
✍#اسماعیلعلیخانی
@Festivals
معمای حشرات
۱) کوچیک و ریزه میزه
صدای اون ویز ویزه
دوست داره اون زباله
دستاشو هی میماله
۲) کوچیک و ریزه میزه
صدای اون ویز ویزه
رنگش سیاه و زرده
دنبال گل میگرده
با شهد خوب و تازه
عسل برات میسازه
۳) کوچیک و ریزه میزه
صدای اون ویز ویزه
نمیذاره بخوابی
نیش میزنه حسابی
۴) چشم قلمبه داره
دمش خیلی درازه
با بالهای شیشه ای
خیلی قشنگ و نازه
ندبه محمدی
@Festivals
#حکمت_کودک
این گل رو برای مامانم چیدم. کاش منم یه بچه داشتم بهم گل هدیه میداد.
دلنیا۴/۵
@Festivals
_ چه رنگی بهتون بدم؟
+ فقط سبز کمرنگ
_ ببخشید سبز کمرنگ ندارم
+ باشه پس زرد و آبی بدید
_ ببخشید زرد ندارم
+باشه پس نارنجی و سفید و آبی بدید.
_ ببخشید نارنجی هم ندارم.
+ ای بابا! چرا هیچی ندارید؟
_ سبز پررنگ دارم.
+ منو سر کار گذاشتین؟ چرا از اول نمیگید؟
_ شما کمرنگ خواستید خب.
+ عجب . پس همونو بدید با سفید
_ ببخشید سفید هم ندارم.
+ اَه بی خیال بابا. تو این رنگ فروشی امیدی برای آدم نمیمونه.همون زرد و قرمز بدید میرم پاییز میکشم بجای تابستون
_ ببخشید قرمز...
+ بگی ندارما...!
_ خواستم بگم چقدر بدم؟
+ آهان
_ چون زرد ندارم
+:'(
#دیالوگ
#خالقی
#طنز
@Festivals
اهل
جماعت گوشه گوشه ی بازار دور هم جمع شده بودند و گرم گپ زدن بودند. اول وقت بود و تیمچه، خلوت.
پیرمرد رادیو را از روی جعبه کفاشی برداشت و به گوشش چسباند. چشم هایش پرآب شد. چند قطره اشک روی صورت چروکیده اش غلتید.
پیرمرد ایستاد. بلند گفت: واکس نصف قیمت.
جمعیت با تعجب نگاهش کردند.
همه نفسش را جمع کرد و داد زد: فقط امروز.
کسبه دورش جمع شدند.
حاجی شمس گفت: چه عجب بعد این همه سال ما صداتون رو شنیدیم.
پیرمرد تند تند واکس می زد و اشک می ریخت. کسبه به پچ پچ افتادند.
آمیرز محمود کنارش نشست و گفت: این چند سال که اومدی تو این تیمچه تا به امروز نه با کسی دمخور شده بودی نه کسی رو به حریمت راه دادی. گمانم غیر از یک سلام علیک زیر لبی صدایی ازت نشنیدم.
کسبه سر تکان دادند.
پیرمرد گفت: میخوام بساطم رو بفروشم. شما میخری؟
حاجی شمس جلو آمد و گفت: چیزی شده؟ میخوای کجا بری مومن؟
پیرمرد آهی کشید و گفت: پول لازمم. باید پتو بخرم.
آمیرز محمود گفت: حجره من تا سقف پتو داره. هر کدوم رو خواستی، تقدیم می کنم.
پیرمرد گفت: زیاد میخوام.
جوانی خندید و گفت: نکنه تشکیل خانواده دادی؟
پیرمرد گفت: کرمانشاه زلزله سنگین اومده. اونا هم مثل اهل و عیال خودمن. اونجا خیلی سرده.
جمعیت ساکت شد.
آمیرز محمود گفت: بساطت رو میخرم به صد و ده پتو.
حاجی شمس گفت: فروخته شده آمیرزا به سیصد و سیزده پتو.
ماجرای بساط پیرمرد در بقیه تیمچه ها پیچید. ولوله ای در بازار شوش و مولوی افتاد.
غروب نشده، پیرمرد کنار راننده تریلی نشسته بود. جوان ها بنر اهدایی از بازار تهران را زدند.
آمیرز محمود از پیرمرد پرسید: چقد لهجه ات باصفاست. نگفتی اهل کجایی؟
پیرمرد اشک هایش را پاک کرد و گفت: بم.
حسین مجاهد
@Festivals
○آࢪزو مے ڪنم فـشنگێ باشـم ڪہ قـلب یڪ صهیـونیسـت ࢪا مـے دࢪد...🌿✨
@Festivals