آرمینهآرمین:
🔸مربی بیمنت
به دیوار تکیه داده بود. سرش خم شده بود. قرآن از روی دستش سُر خورد. چشم باز کرد. قرآن را کنارش گذاشت. دستش را روی پیشانی طفل گذاشت. فرشتهی کوچک را از روی پا برداشت و بغل کرد.
-اوغ... اومم...
آرام تکانش داد.
-پیش، پیش، پیش...
کودک را روی تشک کنار دیوار فرود آورد.
دهان کودک باز ماند و پستانک از دهانش بیرون افتاد. حولهی گرم را از محل واکسن روی ران طفل برداشت.
قرآن را برداشت و آن را بوسید و روی میز گذاشت.
به سمت کتابخانه رفت. کتابی در مورد کودک برداشت و روش تغذیهی کودک هنگام تب را نگاه کرد.
کتاب به دست پای گاز ایستاد. صدای شکمش بلند شد. کمی آب جوشاند. بستهی رشتهی آماده را درون قابلمه ریخت.
فرنی کودک هم حاضر شد. کتاب را کنار گذاشت و قابلمه را از روی گاز برداشت. بو کشید و ضعف رفت. چنگالی را بالا گرفت. دامنش کشیده شد.
-ممم... مام....مَممم...
آه از نهادش بلند شد. نشست و به کابینت تکیه زد. کودک را بغل کرد و به او شیر داد. بوی رشتهی آماده ضعفش را چند برابر کرد. چشم خیسش را سُر داد روی عکس مادرش که زیر شیشهای با روبان مشکی او را تماشا میکرد و لبخند میزد.
@Festivals
اتفــــــــــاقی دیدمت در کــــوچه بعد از سالها
بودی انگاری همــــــــان سردسته ی جنجال ها
دست پیری روی موهــــــای تو هم مثل خودم
کــــــــــرده بود امضــــاء با خط سفیدی سالها
بعد از این مدت زمان امـــا چه زیبا مانده بود
روی لپ های لطیفت جـــای پــــای چـــال هــا
پیرزن! یک روز بودی عشق بی همتـــــــای من
می زدم هــــــــــر روز با حـافظ برایت فال ها
خواجه هم می گفت از عشقی شدید و آتشین
می شدم خوشحــــــــال از این قیل ها و قالها
همـــــدلی آن روز می زد حــــرف آخر را ولی
بین مـا افتــــــــاد آخـــــــــر تخته ی رمال ها
✍#اسماعیلعلیخانی
@Festivals
معمای حشرات
۱) کوچیک و ریزه میزه
صدای اون ویز ویزه
دوست داره اون زباله
دستاشو هی میماله
۲) کوچیک و ریزه میزه
صدای اون ویز ویزه
رنگش سیاه و زرده
دنبال گل میگرده
با شهد خوب و تازه
عسل برات میسازه
۳) کوچیک و ریزه میزه
صدای اون ویز ویزه
نمیذاره بخوابی
نیش میزنه حسابی
۴) چشم قلمبه داره
دمش خیلی درازه
با بالهای شیشه ای
خیلی قشنگ و نازه
ندبه محمدی
@Festivals
#حکمت_کودک
این گل رو برای مامانم چیدم. کاش منم یه بچه داشتم بهم گل هدیه میداد.
دلنیا۴/۵
@Festivals
_ چه رنگی بهتون بدم؟
+ فقط سبز کمرنگ
_ ببخشید سبز کمرنگ ندارم
+ باشه پس زرد و آبی بدید
_ ببخشید زرد ندارم
+باشه پس نارنجی و سفید و آبی بدید.
_ ببخشید نارنجی هم ندارم.
+ ای بابا! چرا هیچی ندارید؟
_ سبز پررنگ دارم.
+ منو سر کار گذاشتین؟ چرا از اول نمیگید؟
_ شما کمرنگ خواستید خب.
+ عجب . پس همونو بدید با سفید
_ ببخشید سفید هم ندارم.
+ اَه بی خیال بابا. تو این رنگ فروشی امیدی برای آدم نمیمونه.همون زرد و قرمز بدید میرم پاییز میکشم بجای تابستون
_ ببخشید قرمز...
+ بگی ندارما...!
_ خواستم بگم چقدر بدم؟
+ آهان
_ چون زرد ندارم
+:'(
#دیالوگ
#خالقی
#طنز
@Festivals
اهل
جماعت گوشه گوشه ی بازار دور هم جمع شده بودند و گرم گپ زدن بودند. اول وقت بود و تیمچه، خلوت.
پیرمرد رادیو را از روی جعبه کفاشی برداشت و به گوشش چسباند. چشم هایش پرآب شد. چند قطره اشک روی صورت چروکیده اش غلتید.
پیرمرد ایستاد. بلند گفت: واکس نصف قیمت.
جمعیت با تعجب نگاهش کردند.
همه نفسش را جمع کرد و داد زد: فقط امروز.
کسبه دورش جمع شدند.
حاجی شمس گفت: چه عجب بعد این همه سال ما صداتون رو شنیدیم.
پیرمرد تند تند واکس می زد و اشک می ریخت. کسبه به پچ پچ افتادند.
آمیرز محمود کنارش نشست و گفت: این چند سال که اومدی تو این تیمچه تا به امروز نه با کسی دمخور شده بودی نه کسی رو به حریمت راه دادی. گمانم غیر از یک سلام علیک زیر لبی صدایی ازت نشنیدم.
کسبه سر تکان دادند.
پیرمرد گفت: میخوام بساطم رو بفروشم. شما میخری؟
حاجی شمس جلو آمد و گفت: چیزی شده؟ میخوای کجا بری مومن؟
پیرمرد آهی کشید و گفت: پول لازمم. باید پتو بخرم.
آمیرز محمود گفت: حجره من تا سقف پتو داره. هر کدوم رو خواستی، تقدیم می کنم.
پیرمرد گفت: زیاد میخوام.
جوانی خندید و گفت: نکنه تشکیل خانواده دادی؟
پیرمرد گفت: کرمانشاه زلزله سنگین اومده. اونا هم مثل اهل و عیال خودمن. اونجا خیلی سرده.
جمعیت ساکت شد.
آمیرز محمود گفت: بساطت رو میخرم به صد و ده پتو.
حاجی شمس گفت: فروخته شده آمیرزا به سیصد و سیزده پتو.
ماجرای بساط پیرمرد در بقیه تیمچه ها پیچید. ولوله ای در بازار شوش و مولوی افتاد.
غروب نشده، پیرمرد کنار راننده تریلی نشسته بود. جوان ها بنر اهدایی از بازار تهران را زدند.
آمیرز محمود از پیرمرد پرسید: چقد لهجه ات باصفاست. نگفتی اهل کجایی؟
پیرمرد اشک هایش را پاک کرد و گفت: بم.
حسین مجاهد
@Festivals
○آࢪزو مے ڪنم فـشنگێ باشـم ڪہ قـلب یڪ صهیـونیسـت ࢪا مـے دࢪد...🌿✨
@Festivals
دیالوگ نویسی یک تمرین ارزشمند برای شخصیت سازی، شخصیت پردازی و فضاسازی ست.
البته خود دیالوگ هم یک عنصر ارزشمند و پرکاربرد در داستان است
تفاوت دیالوگ با گفتگو چیست؟
۵۰
کوه بزرگ و تنها
که مثل من صبوری
بگو که هر روزتو
سر می کنی چه جوری؟
گاهی یه ابر سفید
روی سرت میشینه
گاهی کنار شونه ت
خورشید نازنینه
تو فصل گرما سبزی
زمستونا سفیدی
داد میزنم: «خداجون
چه کوهی آفریدی
چه کوهی آفریدی
چه کوهی آفریدی
ندبه محمدی
@Festivals
♢ داستانڪ اقتصاد °
حاجـۍ سلام ڪرد و گفت: نوشیدنی داغ چی داری جوون؟
خوشآمد گـفتم و پرسیدم: قهوی یا چای؟
حاجـی، عصایش را تکیه داد و گفت: قهوه ایرانۍ داری؟
لبخند زدم و گفـتم: از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داریم ولی قهـوه ایرانی تا حالا ندیـدم.
حاجی عینکش را برداشت و گفت: قرار بود چابهار بکارند. نقـدا همان چای لاهیجان.
سرم را پایین انداختم و گفتم: فقط چای سیلانی داریم حاجێ.
حاجی گفت: معلومه است نداشته هات از داشته هات بیشـتره جوون.
سرم را پایین انداختم و گفتـم: قول مـیدم منوێ ڪـافه رو بروز کنم حاجی.
حاجی گفت: چایخونه ات پربرکت پسرم...ツ☘
@Festivals