معمای حشرات
۱) کوچیک و ریزه میزه
صدای اون ویز ویزه
دوست داره اون زباله
دستاشو هی میماله
۲) کوچیک و ریزه میزه
صدای اون ویز ویزه
رنگش سیاه و زرده
دنبال گل میگرده
با شهد خوب و تازه
عسل برات میسازه
۳) کوچیک و ریزه میزه
صدای اون ویز ویزه
نمیذاره بخوابی
نیش میزنه حسابی
۴) چشم قلمبه داره
دمش خیلی درازه
با بالهای شیشه ای
خیلی قشنگ و نازه
ندبه محمدی
@Festivals
#حکمت_کودک
این گل رو برای مامانم چیدم. کاش منم یه بچه داشتم بهم گل هدیه میداد.
دلنیا۴/۵
@Festivals
_ چه رنگی بهتون بدم؟
+ فقط سبز کمرنگ
_ ببخشید سبز کمرنگ ندارم
+ باشه پس زرد و آبی بدید
_ ببخشید زرد ندارم
+باشه پس نارنجی و سفید و آبی بدید.
_ ببخشید نارنجی هم ندارم.
+ ای بابا! چرا هیچی ندارید؟
_ سبز پررنگ دارم.
+ منو سر کار گذاشتین؟ چرا از اول نمیگید؟
_ شما کمرنگ خواستید خب.
+ عجب . پس همونو بدید با سفید
_ ببخشید سفید هم ندارم.
+ اَه بی خیال بابا. تو این رنگ فروشی امیدی برای آدم نمیمونه.همون زرد و قرمز بدید میرم پاییز میکشم بجای تابستون
_ ببخشید قرمز...
+ بگی ندارما...!
_ خواستم بگم چقدر بدم؟
+ آهان
_ چون زرد ندارم
+:'(
#دیالوگ
#خالقی
#طنز
@Festivals
اهل
جماعت گوشه گوشه ی بازار دور هم جمع شده بودند و گرم گپ زدن بودند. اول وقت بود و تیمچه، خلوت.
پیرمرد رادیو را از روی جعبه کفاشی برداشت و به گوشش چسباند. چشم هایش پرآب شد. چند قطره اشک روی صورت چروکیده اش غلتید.
پیرمرد ایستاد. بلند گفت: واکس نصف قیمت.
جمعیت با تعجب نگاهش کردند.
همه نفسش را جمع کرد و داد زد: فقط امروز.
کسبه دورش جمع شدند.
حاجی شمس گفت: چه عجب بعد این همه سال ما صداتون رو شنیدیم.
پیرمرد تند تند واکس می زد و اشک می ریخت. کسبه به پچ پچ افتادند.
آمیرز محمود کنارش نشست و گفت: این چند سال که اومدی تو این تیمچه تا به امروز نه با کسی دمخور شده بودی نه کسی رو به حریمت راه دادی. گمانم غیر از یک سلام علیک زیر لبی صدایی ازت نشنیدم.
کسبه سر تکان دادند.
پیرمرد گفت: میخوام بساطم رو بفروشم. شما میخری؟
حاجی شمس جلو آمد و گفت: چیزی شده؟ میخوای کجا بری مومن؟
پیرمرد آهی کشید و گفت: پول لازمم. باید پتو بخرم.
آمیرز محمود گفت: حجره من تا سقف پتو داره. هر کدوم رو خواستی، تقدیم می کنم.
پیرمرد گفت: زیاد میخوام.
جوانی خندید و گفت: نکنه تشکیل خانواده دادی؟
پیرمرد گفت: کرمانشاه زلزله سنگین اومده. اونا هم مثل اهل و عیال خودمن. اونجا خیلی سرده.
جمعیت ساکت شد.
آمیرز محمود گفت: بساطت رو میخرم به صد و ده پتو.
حاجی شمس گفت: فروخته شده آمیرزا به سیصد و سیزده پتو.
ماجرای بساط پیرمرد در بقیه تیمچه ها پیچید. ولوله ای در بازار شوش و مولوی افتاد.
غروب نشده، پیرمرد کنار راننده تریلی نشسته بود. جوان ها بنر اهدایی از بازار تهران را زدند.
آمیرز محمود از پیرمرد پرسید: چقد لهجه ات باصفاست. نگفتی اهل کجایی؟
پیرمرد اشک هایش را پاک کرد و گفت: بم.
حسین مجاهد
@Festivals
○آࢪزو مے ڪنم فـشنگێ باشـم ڪہ قـلب یڪ صهیـونیسـت ࢪا مـے دࢪد...🌿✨
@Festivals
دیالوگ نویسی یک تمرین ارزشمند برای شخصیت سازی، شخصیت پردازی و فضاسازی ست.
البته خود دیالوگ هم یک عنصر ارزشمند و پرکاربرد در داستان است
تفاوت دیالوگ با گفتگو چیست؟
۵۰
کوه بزرگ و تنها
که مثل من صبوری
بگو که هر روزتو
سر می کنی چه جوری؟
گاهی یه ابر سفید
روی سرت میشینه
گاهی کنار شونه ت
خورشید نازنینه
تو فصل گرما سبزی
زمستونا سفیدی
داد میزنم: «خداجون
چه کوهی آفریدی
چه کوهی آفریدی
چه کوهی آفریدی
ندبه محمدی
@Festivals
♢ داستانڪ اقتصاد °
حاجـۍ سلام ڪرد و گفت: نوشیدنی داغ چی داری جوون؟
خوشآمد گـفتم و پرسیدم: قهوی یا چای؟
حاجـی، عصایش را تکیه داد و گفت: قهوه ایرانۍ داری؟
لبخند زدم و گفـتم: از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داریم ولی قهـوه ایرانی تا حالا ندیـدم.
حاجی عینکش را برداشت و گفت: قرار بود چابهار بکارند. نقـدا همان چای لاهیجان.
سرم را پایین انداختم و گفتم: فقط چای سیلانی داریم حاجێ.
حاجی گفت: معلومه است نداشته هات از داشته هات بیشـتره جوون.
سرم را پایین انداختم و گفتـم: قول مـیدم منوێ ڪـافه رو بروز کنم حاجی.
حاجی گفت: چایخونه ات پربرکت پسرم...ツ☘
@Festivals
نویسندگی یک شغل نیست.
یک عشق است.
آخرین برگ از خاطرات یک نویسنده ی بی پول.
#طنز
@Festivals
#سوالات_متداول
اصلا کی گفته باید از یه سبک یا نویسنده تقلید کنیم؟
من می خواهم سبک شخصی و اختصاصی خودم را داشته باشم.
کی گفته نمیشه؟
@Festivals
#داستانکودک
🔸رو به جلو و بالا
خرسک کولهاش را روی دوشش انداخت. رو به گوزن خالدار کرد و گفت:
-نمیآیی؟
گوزن خالدار سرش را پایین انداخت. یال پیشانی جلو صورتش را گرفت.
-من از ارتفاع میترسم.
خرسک نگاهی به بز کوهی کرد. به ریش بز اشاره کرد و گفت:
-ببین، اینقدر مریض است و تب دارد که ریشش میلرزد.از دیشب که به خانه من پناه آورده و مرا بیدار کرده من هنوز بیدارم.
گوزن بز کوهی را نگاه کرد. تابی به گردنش داد. یالش را از پیشانی کنار زد و گفت:
-من از آن پل بلند میترسم.
خرسک دستگیرهی در را چرخاند و گفت:
-پس مواظب بزی باش.
خرسک بیرون رفت. باد سرد زمستان صورت خرسک را سوزاند. خرسک خمیازه کشید.
با دست به صورت زد. دستش را در بغلش جمع کرد. شاخهی خشکی را برداشت و آن را عصا کرد. پایش را آرام روی برفها گذاشت. سرما بین پنجههایش پیچید.
به جادهی کوه نگاه کرد. پل در بلندترین نقطه نزدیک قله روی دره بود.
باد تند برفهای تیز و سرد و سفید را مثل گلوله به صورت او میزد. خرسک آرام آرام قدم برداشت.
نزدیک پل رسید. سرما به تنش نفوذ کرده بود و پنجههایش روی برف سُر میخورد.
پنجهاش را لبهی پل گذاشت. پاهایش میلرزید. کنار پل نشست و در خود جمع شد. خمیازه کشید و چشمهایش را بست.
گوزن سمش را روی پیشانی بزی گذاشت.
خرگوش طبیب در زد و وارد شد.
گوزن سلام کرد و ایستاد.
خرگوش طبیب جواب سلام گوزن را داد و کنار بزی نشست. او را معاینه کرد. به گوزن نگاه کرد و گفت:
-لطفا گیاهی را که گفتم بده تا معجون را درست کنم.
گوزن کنار بز کوهی نشست و گفت:
-خرسک هنوز برنگشته است. او دنبال گیاه رفته است.
خرگوش طبیب چشمهایش گرد شد و گفت:
-خرسک در برف خوابش میبرد. او نمیتواند با موفقیت از این قله بالا برود و خود را به غار گیاه تب ریز برساند. تو برای این کار آفریده شدی. تو از شجاعترین گوزنهای روی زمینی. یک سورتمه به خودت ببند و خرسک را نجات بده.
گوزن آرام گفت:
-من نمیتوانم روی آن بلندی بروم.
خرگوش طبیب سکوت کرد. ایستاد و در طول اتاق قدم زد. رو به گوزن که سرش را پایین انداخته بود کرد.
-فقط به تو بگویم که الان هم جان بزی و هم جان خرسک را فقط تو میتوانی نجات دهی.
گوزن در فکر فرو رفت.
خرگوش طبیب کنار گوزن نشست و گفت:
-راهش اینست که فقط به جلو نگاه کنی. به پایین نگاه نکن.
بزی آرام مَع ناله کرد. گوزن از جا جهید.
-خرگوش طبیب! سورتمه را به من ببند.
✍نویسنده: آرمینه آرمین
@Festivals
سارا گفت:مامان مامان آب میخوام
مامان گفت : یه کوچولو صبر کنی بهت آب میدم
تا سارا وارد آشپز خونه شد
سعید با سرعت از آشپز خونه بیرون امد و به سمت اتاقش دوید.
تا مادر به آشپز خانه رفت
صدای فریادش بلند شد
سعید کتابش را باز کرد و مشغول خواندن شد
مامان پایش را محکم گرفت وبه سارا گفت چرا صبر نکردی تا من بیام
نگاه کن لیوانا رو شکندی .
سعید کنار در اتاق امد و به حرف های مادر گوش کرد
سارا با گریه گفت ولی من به هیچ چیز دست نزدم
سعید سرش را خاراند و آرام بیرون اومد و گفت مامان ببخشید کار من بود.
مامان رو به روی سارا روی زمین نشست همانطور که اشک های سارا رو پاک میکرد
گفت ببخشید دخترم من اشتباه کردم
بعد رو به سعید کرد و گفت ممنونم که راستش رو گفتی
حالا کی میاد کمکم کنه اینجارو جارو بزنیم.
سارا و سعید هردو دستشون رو بالا بردن و گفتن
من من
معاویه بن وهب گوید به امام صادق عرض کردم با بستگان و سایر مردمی که با آنها معاشرت داریم چگونه رفتار کنیم
امام فرمودند : امانت را به آنان برگردانید
*به حق شهادت دهید . چه به نفع انان باشد چه به ضررشان
از بیماران انان عیادت کنید
و در تشیع جنازه مردگان انان شرکت کنید.
#خصلت های شاکله ساز
#شوشتری
@Festivals