eitaa logo
جشنواره های باغ گردو
376 دنبال‌کننده
592 عکس
42 ویدیو
29 فایل
حضور گروهی در جشنواره های ارزشمند. مانوری برای جهاد فرهنگی. دست خدا همراه ماست...
مشاهده در ایتا
دانلود
○آࢪزو مے ڪنم فـشنگێ باشـم ڪہ قـلب یڪ صهیـونیسـت ࢪا مـے دࢪد...🌿✨ @Festivals
دیالوگ نویسی یک تمرین ارزشمند برای شخصیت سازی، شخصیت پردازی و فضاسازی ست. البته خود دیالوگ هم یک عنصر ارزشمند و پرکاربرد در داستان است تفاوت دیالوگ با گفتگو چیست؟
۵۰ کوه بزرگ و تنها که مثل من صبوری بگو که هر روزتو سر می کنی چه جوری؟ گاهی یه ابر سفید روی سرت میشینه گاهی کنار شونه ت خورشید نازنینه تو فصل گرما سبزی زمستونا سفیدی داد میزنم: «خداجون چه کوهی آفریدی چه کوهی آفریدی چه کوهی آفریدی ندبه محمدی @Festivals
♢ داستانڪ اقتصاد ‌° حاجـۍ سلام ڪرد و گفت: نوشیدنی داغ چی داری جوون؟ خوشآمد گـفتم و پرسیدم: قهوی یا چای؟ حاجـی، عصایش را تکیه داد و گفت: قهوه ایرانۍ داری؟ لبخند زدم و گفـتم: از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داریم ولی قهـوه ایرانی تا حالا ندیـدم. حاجی عینکش را برداشت و گفت: قرار بود چابهار بکارند. نقـدا همان چای لاهیجان. سرم را پایین انداختم و گفتم: فقط چای سیلانی داریم حاجێ. حاجی گفت: معلومه است نداشته هات از داشته هات بیشـتره جوون. سرم را پایین انداختم و گفتـم: قول مـیدم منوێ ڪـافه رو بروز کنم حاجی. حاجی گفت: چایخونه ات پربرکت پسرم...ツ☘ @Festivals
نویسندگی یک شغل نیست. یک عشق است. آخرین برگ از خاطرات یک نویسنده ی بی پول. @Festivals
اصلا کی گفته باید از یه سبک یا نویسنده تقلید کنیم؟ من می خواهم سبک شخصی و اختصاصی خودم را داشته باشم. کی گفته نمیشه؟ @Festivals
🔸رو به جلو و بالا خرسک کوله‌اش را روی دوشش انداخت. رو به گوزن خالدار کرد و گفت: -نمی‌آیی؟ گوزن خالدار سرش را پایین انداخت. یال پیشانی‌ جلو صورتش را گرفت. -من از ارتفاع می‌ترسم. خرسک نگاهی به بز کوهی کرد. به ریش بز اشاره کرد و گفت: -ببین، اینقدر مریض است و تب دارد که ریشش می‌لرزد.از دیشب که به خانه من پناه آورده و مرا بیدار کرده من هنوز بیدارم. گوزن بز کوهی را نگاه کرد. تابی به گردنش داد. یالش را از پیشانی کنار زد و گفت: -من از آن پل بلند می‌ترسم. خرسک دستگیره‌ی در را چرخاند و گفت: -پس مواظب بزی باش. خرسک بیرون رفت. باد سرد زمستان صورت خرسک را سوزاند. خرسک خمیازه کشید. با دست به صورت زد. دستش را در بغلش جمع کرد. شاخه‌ی خشکی را برداشت و آن را عصا کرد. پایش را آرام روی برفها گذاشت. سرما بین پنجه‌هایش پیچید. به جاده‌ی کوه نگاه کرد. پل در بلند‌ترین نقطه نزدیک‌ قله روی دره بود. باد تند برفهای تیز و سرد و سفید را مثل گلوله به صورت او می‌زد. خرسک آرام آرام قدم برداشت. نزدیک پل رسید. سرما به تنش نفوذ کرده بود و پنجه‌هایش روی برف سُر می‌خورد. پنجه‌اش را لبه‌ی پل گذاشت. پاهایش می‌لرزید. کنار پل نشست و در خود جمع شد. خمیازه کشید و چشم‌هایش را بست. گوزن سمش را روی پیشانی بزی گذاشت. خرگوش طبیب در زد و وارد شد. گوزن سلام کرد و ایستاد. خرگوش طبیب جواب سلام گوزن را داد و کنار بزی نشست. او را معاینه کرد. به گوزن نگاه کرد و گفت: -لطفا گیاهی را که گفتم بده تا معجون را درست کنم. گوزن کنار بز کوهی نشست و گفت: -خرسک هنوز برنگشته است. او دنبال گیاه رفته است. خرگوش طبیب چشمهایش گرد شد و گفت: -خرسک در برف خوابش می‌برد. او نمی‌تواند با موفقیت از این قله بالا برود و خود را به غار گیاه تب ریز برساند. تو برای این کار آفریده شدی. تو از شجاع‌ترین گوزنهای روی زمینی. یک سورتمه به خودت ببند و خرسک را نجات بده. گوزن آرام گفت: -من نمی‌توانم روی آن بلندی بروم. خرگوش طبیب سکوت کرد. ایستاد و در طول اتاق قدم زد. رو به گوزن که سرش را پایین انداخته بود کرد. -فقط به تو بگویم که الان هم جان بزی و هم جان خرسک را فقط تو می‌توانی نجات دهی. گوزن در فکر فرو رفت. خرگوش طبیب کنار گوزن نشست و گفت: -راهش اینست که فقط به جلو نگاه کنی. به پایین نگاه نکن. بزی آرام مَع ناله کرد. گوزن از جا جهید. -خرگوش طبیب! سورتمه را به من ببند. ✍نویسنده: آرمینه آرمین @Festivals
سارا گفت:مامان مامان آب میخوام مامان گفت : یه کوچولو صبر کنی بهت آب میدم تا سارا وارد آشپز خونه شد سعید با سرعت از آشپز خونه بیرون امد و به سمت اتاقش دوید. تا مادر به آشپز خانه رفت صدای فریادش بلند شد سعید کتابش را باز کرد و مشغول خواندن شد مامان پایش را محکم گرفت وبه سارا گفت چرا صبر نکردی تا من بیام نگاه کن لیوانا رو شکندی . سعید کنار در اتاق امد و به حرف های مادر گوش کرد سارا با گریه گفت ولی من به هیچ چیز دست نزدم سعید سرش را خاراند و آرام بیرون اومد و گفت مامان ببخشید کار من بود. مامان رو به روی سارا روی زمین نشست همانطور که اشک های سارا رو پاک می‌کرد گفت ببخشید دخترم من اشتباه کردم بعد رو به سعید کرد و گفت ممنونم که راستش رو گفتی حالا کی میاد کمکم کنه اینجارو جارو بزنیم. سارا و سعید هردو دستشون رو بالا بردن و گفتن من من معاویه بن وهب گوید به امام صادق عرض کردم با بستگان و سایر مردمی که با آنها معاشرت داریم چگونه رفتار کنیم امام فرمودند : امانت را به آنان برگردانید *به حق شهادت دهید . چه به نفع انان باشد چه به ضررشان از بیماران انان عیادت کنید و در تشیع جنازه مردگان انان شرکت کنید. های شاکله ساز @Festivals
امـیࢪالمـومنین یڪ لقـب نیست...🌴 یڪ ࢪاز اسـت بـࢪاێ آنـها ڪہ اهـل فـهمند...🌱 @Festivals
کبوتر نامه رسانی زندگی 194 سرباز آمریکایی را با دادن پیام های کمکی نجات داد ، این کبوتر علاوه بر اینکه یک چشمش نابینا بود سینه اش تیر خورده و تاندون پایش نیز پاره شده بود. @Festivals
⁉️آیا رشته دانشگاهی نویسندگی هم وجود دارد؟ ❌به نظر می‌‌رسد بهتر است هنری مثل نویسندگی را به تحصیلات بی‌اثر و مدرک‌گرای دانشگاهی آلوده نکنیم.☺️ @Festivals
_ عمه من روزه ام - آفرین قشنگم کله گنجشکی گرفتی؟ _نه کله گشنگی گرفتم. -به به . این روزه فرق داره؟ _ بله دیگه هر وقت گشنم بشه میخورم. @Festivals