نویسندگی یک شغل نیست.
یک عشق است.
آخرین برگ از خاطرات یک نویسنده ی بی پول.
#طنز
@Festivals
#سوالات_متداول
اصلا کی گفته باید از یه سبک یا نویسنده تقلید کنیم؟
من می خواهم سبک شخصی و اختصاصی خودم را داشته باشم.
کی گفته نمیشه؟
@Festivals
#داستانکودک
🔸رو به جلو و بالا
خرسک کولهاش را روی دوشش انداخت. رو به گوزن خالدار کرد و گفت:
-نمیآیی؟
گوزن خالدار سرش را پایین انداخت. یال پیشانی جلو صورتش را گرفت.
-من از ارتفاع میترسم.
خرسک نگاهی به بز کوهی کرد. به ریش بز اشاره کرد و گفت:
-ببین، اینقدر مریض است و تب دارد که ریشش میلرزد.از دیشب که به خانه من پناه آورده و مرا بیدار کرده من هنوز بیدارم.
گوزن بز کوهی را نگاه کرد. تابی به گردنش داد. یالش را از پیشانی کنار زد و گفت:
-من از آن پل بلند میترسم.
خرسک دستگیرهی در را چرخاند و گفت:
-پس مواظب بزی باش.
خرسک بیرون رفت. باد سرد زمستان صورت خرسک را سوزاند. خرسک خمیازه کشید.
با دست به صورت زد. دستش را در بغلش جمع کرد. شاخهی خشکی را برداشت و آن را عصا کرد. پایش را آرام روی برفها گذاشت. سرما بین پنجههایش پیچید.
به جادهی کوه نگاه کرد. پل در بلندترین نقطه نزدیک قله روی دره بود.
باد تند برفهای تیز و سرد و سفید را مثل گلوله به صورت او میزد. خرسک آرام آرام قدم برداشت.
نزدیک پل رسید. سرما به تنش نفوذ کرده بود و پنجههایش روی برف سُر میخورد.
پنجهاش را لبهی پل گذاشت. پاهایش میلرزید. کنار پل نشست و در خود جمع شد. خمیازه کشید و چشمهایش را بست.
گوزن سمش را روی پیشانی بزی گذاشت.
خرگوش طبیب در زد و وارد شد.
گوزن سلام کرد و ایستاد.
خرگوش طبیب جواب سلام گوزن را داد و کنار بزی نشست. او را معاینه کرد. به گوزن نگاه کرد و گفت:
-لطفا گیاهی را که گفتم بده تا معجون را درست کنم.
گوزن کنار بز کوهی نشست و گفت:
-خرسک هنوز برنگشته است. او دنبال گیاه رفته است.
خرگوش طبیب چشمهایش گرد شد و گفت:
-خرسک در برف خوابش میبرد. او نمیتواند با موفقیت از این قله بالا برود و خود را به غار گیاه تب ریز برساند. تو برای این کار آفریده شدی. تو از شجاعترین گوزنهای روی زمینی. یک سورتمه به خودت ببند و خرسک را نجات بده.
گوزن آرام گفت:
-من نمیتوانم روی آن بلندی بروم.
خرگوش طبیب سکوت کرد. ایستاد و در طول اتاق قدم زد. رو به گوزن که سرش را پایین انداخته بود کرد.
-فقط به تو بگویم که الان هم جان بزی و هم جان خرسک را فقط تو میتوانی نجات دهی.
گوزن در فکر فرو رفت.
خرگوش طبیب کنار گوزن نشست و گفت:
-راهش اینست که فقط به جلو نگاه کنی. به پایین نگاه نکن.
بزی آرام مَع ناله کرد. گوزن از جا جهید.
-خرگوش طبیب! سورتمه را به من ببند.
✍نویسنده: آرمینه آرمین
@Festivals
سارا گفت:مامان مامان آب میخوام
مامان گفت : یه کوچولو صبر کنی بهت آب میدم
تا سارا وارد آشپز خونه شد
سعید با سرعت از آشپز خونه بیرون امد و به سمت اتاقش دوید.
تا مادر به آشپز خانه رفت
صدای فریادش بلند شد
سعید کتابش را باز کرد و مشغول خواندن شد
مامان پایش را محکم گرفت وبه سارا گفت چرا صبر نکردی تا من بیام
نگاه کن لیوانا رو شکندی .
سعید کنار در اتاق امد و به حرف های مادر گوش کرد
سارا با گریه گفت ولی من به هیچ چیز دست نزدم
سعید سرش را خاراند و آرام بیرون اومد و گفت مامان ببخشید کار من بود.
مامان رو به روی سارا روی زمین نشست همانطور که اشک های سارا رو پاک میکرد
گفت ببخشید دخترم من اشتباه کردم
بعد رو به سعید کرد و گفت ممنونم که راستش رو گفتی
حالا کی میاد کمکم کنه اینجارو جارو بزنیم.
سارا و سعید هردو دستشون رو بالا بردن و گفتن
من من
معاویه بن وهب گوید به امام صادق عرض کردم با بستگان و سایر مردمی که با آنها معاشرت داریم چگونه رفتار کنیم
امام فرمودند : امانت را به آنان برگردانید
*به حق شهادت دهید . چه به نفع انان باشد چه به ضررشان
از بیماران انان عیادت کنید
و در تشیع جنازه مردگان انان شرکت کنید.
#خصلت های شاکله ساز
#شوشتری
@Festivals
امـیࢪالمـومنین یڪ لقـب نیست...🌴
یڪ ࢪاز اسـت
بـࢪاێ آنـها ڪہ اهـل فـهمند...🌱
@Festivals
کبوتر نامه رسانی زندگی 194 سرباز آمریکایی را با دادن پیام های کمکی نجات داد ،
این کبوتر علاوه بر اینکه یک چشمش نابینا بود سینه اش تیر خورده و تاندون پایش نیز پاره شده بود.
#ایده
@Festivals
⁉️آیا رشته دانشگاهی نویسندگی هم وجود دارد؟
❌به نظر میرسد بهتر است هنری مثل نویسندگی را به تحصیلات بیاثر و مدرکگرای دانشگاهی آلوده نکنیم.☺️
@Festivals
_ عمه من روزه ام
- آفرین قشنگم کله گنجشکی گرفتی؟
_نه کله گشنگی گرفتم.
-به به . این روزه فرق داره؟
_ بله دیگه هر وقت گشنم بشه میخورم.
#حکمتکودک
@Festivals
#فرم_پیرنگ
1️⃣شخصیت ؛ اشخاص ساخته شده ای که در داستان حضور می یابند که گاه در عالم واقع مشابه دارند.
2️⃣ حادثه اولیه ؛ یا محرک ، نخستین حادثه مهم داستان است که علت اولیه و اصلی تمام حوادث بعدی است.
3️⃣ خواسته شخصیت ؛ بسته به ویژگی های حادثه ، انگیزشی در شخصیت نسبت به حادثه بوجود می آید و شخصیت را به کنش وا میدارد.
4️⃣ مانع یا موانع ؛ که بر سر دستیابی او به خواسته اش رخ می دهند.
5️⃣ کشمکش ؛ تقابل میان شخصیت ها یا نیروهای مختلف داستان است که بنیاد حوادث را پی می ریزد. (مثلا تلاش شخصیت برای برطرف کردن موانع)
6️⃣ نقطه اوج ؛ نقطه ای که قهرمان با جدی ترین چالش خود مواجه می شود ، این چالش اجتناب ناپذیر است و برای مخاطب غافلگیرکننده است. ✅
7️⃣ راه حل (گره گشایی) : راه حلی که منجر به حل مشکلات و رفع مانع می گردد.
8️⃣ مانع ساده نهایی ؛ پس از اوج ، کشمکش داستان به نتیجه نهایی خود میرسد . ممکن است در این مسیر، یک تعلیق نهایی ، مخاطب را درباره ی پایان داستان به تردید بیاندازد و سپس خیلی زود حل شود . ✅
9️⃣ پایان ؛ دیدن نتیجه کشمکش ها
✅شماره ی ۶و۸ اختیاری می باشد
@Festivals
با دو پای خـــــود نرو در دام عشق
تا نیفـــــتی ناگهــــان از بــام عشق
راه را کـج کن اگــر جـــــایی رسید
دست تو در زندگی پیغــــــام عشق
از طلـــــوع و از غروب خود بترس
می رســـد روزی به شب ایام عشق
پر شده از تلخی و خون جگــــــــر
آنچه را نامیده بودم جـــــام عشق
باز می لــــــرزد گسل های دلـــــــم
باز هـــــــم آمد به گوشم نام عشق
ای دل عـــــاشق برو حــــــالا بکِش
چون شدی از سادگی ها خام عشق
✍#اسماعیلعلیخانی
@Festivals
#ایدهاقتصادی
خرماهایی که در بازار خارجی برای جلو افتادن از رقیب درشت خود، در دلشان گردو پنهان میکنند.
@Festivals
فوت محکم
:«اول نوبت خودم است»
حسین این را گفت و با چوب کوچکش ضربهای به گردوها زد. گِردونه وسط راه، به طرف باغ قل خورد، از دور بازی بچهها را میدید. حسین به دنبال گِردونه گشت اما او را پیدا نکرد.
گِردونه نزدیک چالهای ایستاد و گفت:«وای مانده بود بیفتم توی چاله!»
باد هوهوکنان از راه رسید. کنار گِردونه ایستاد و پرسید:«سلام گِردونه جان از این طرفها! چطور شد برگشتی به باغ؟»
گِردونه چرخی زد و گفت:«سلام باد مهربان من از دست بچهها فرار کردم، بعد بازی حتما من را میخوردند!»
باد، هایی کرد و گفت:«خب بچهها تو را دوست دارند!»
گِردونه سرش را بالا گرفت:«بله میدانم اما من دلم میخواهد مثل مادرم قوی شوم و گردوهای زیادی به بچهها هدیه بدهم»
باد دور گِردونه چرخید و گفت:«پس بپر توی چاله، من هم رویت خاک میریزم آنجا کم کم ریشه میدوانی و بزرگ میشوی»
گِردونه کمی فکر کرد:«تنها؟ تنهای تنها بمانم؟»
باد هویی کرد و گفت:«تو که آنجا تنها نیستی خاک کنار توست»
گِردونه به چاله نگاه کرد. نفس محکمی کشید. رو به باد کرد و گفت:«باشد مرا داخل چاله بینداز»
باد فوت محکمی کرد. گِردونه توی چاله افتاد. باد محکمتر فوت کرد. گِردونه چشمانش را بست. خاک رویش را پوشاند. گِردونه با صدای لرزان پرسید:«تمام شد؟»
خاک روی گِردونه را بوسید و جواب داد:«بله دوست عزیزم، به خانهی جدیدت خوش آمدی»
گِردونه صدای خاک را شنید. آرام شد.
خاک گِردونه را بغل کرد و برایش لالایی خواند. گِردونه خوابید.
با صدای خاک چشمانش را باز کرد:«بیدار شو گِردونه جان دیگر وقتش رسیده است»
گِردونه خمیازهای کشید و گفت:«من آماده ام»
خاک گِردونه را غلغلک داد. گِردونه بلند خندید. پقی صدا کرد و دهانش باز شد. خاک نرمتر شد. جوانه ای از دل گِردونه بیرون زد. آرام بالا رفت. سرش را از زیر خاک بیرون آورد. به اطرافش نگاه کرد. بلند خندید.
#باران
@Festivals