پامرغی
علی برگه را روی تابلوی کلاس زد. سعید گفت:« این چیه؟»
علی روی سکوی کلاس ایستاد. بلند گفت:« بچه ها! بچه ها گوش کنید.»
همه ساکت شدند. علی گفت:« این برگه ای که روی تابلو زدم رو دیدین؟»
همه گفتند:« نه»
علی خندید:« همه با هم برید چشم پزشکی»
بچه ها خندیدند.
علی دستهایش را توی جیبش کرد:« اینو استاد معارف دادن که بزنم اینجا. خودتون بیاید ببینید»
سعید گفت:« برای چیه؟»
علی از سکو پایین رفت:« برای سلام کردن اونم با صدای بلند.»
شاهین گفت:« مگه تاحالا بلد نبودیم سلام کنیم؟»
علی سر جایش نشست:« ما که بلد بودیم. ولی بعضیا هنوز بلد نیستن.»
شاهین جلوی تابلو ایستاد. به برگه نگاه کرد. دوستش گفت:« شاهین جون داداش ! بلند بخون ما هم بشنویم.»
شاهین دستش را پشت سرش کشید:« خلاصه اش اینه که هر کی وارد کلاس شد با صدای بلند سلام کنه. یه حدیث هم نوشته که سواره بر پیاده و ایستاده بر نشسته سلام کنه.»
دستهایش را بالا برد:«بچه ها ساکت باشید. من الان بهتون عملی یاد میدم. میرم بیرون و وارد کلاس میشم.»
از کلاس بیرون رفت. همه با خنده به در نگاه کردند. شاهین روی دو پا نشسته بود. همانطور نشسته، روی دو پا وارد کلاس شد. همه خندیدند.
شاهین گفت:« سلامتون کو؟»
دوستش گفت:« تو وارد شدی»
شاهین بلند شد:« ندیدید من نشستهام؟ شما باید سلام میکردین.»
همه خندیدند.
آقای معلم پشت سرش ایستاد:« به به آقا شاهین. به نکتهی دقیقی اشاره کردین»
شاهین پشت سرش را نگاه کرد. دستش را روی موهای وز وزیاش کشید:« آقا ببخشید داشتیم شوخی میکردیم.»
آقای معلم سرجایش نشست:« ممنون که عملی برای بچه ها توضیح دادین.»
شاهین و بچه ها نشستند.
🌻امام صادق (ع) فرمود: سواره بر پياده و ايستاده بر نشسته سلام كند.
#خصلتهایشاکلهساز
#خالـقی
@Festivals
بهنام خدا
برکت
دخترک آمد دستش را بلند کرد، بابا بغلش کند.
بابا دست و صورتش را خشک کرد حوله را به همسرش داد. لیست را گرفت.
دخترش رابغل کرد. نگاهی به لیست انداخت.
دختر صورت پدر را سمت خود برگرداند و گفت: بابا قول دادی بستنی عروسکی بگیری؟
بابا سری تکان داد و گفت: بله دخترم.
بعد از خوردن چای بلند شد و برای خرید رفت.
...
به خانه آمد دو کیسه را روی اپن گذاشت.
سر به زیرگفت: به بهانه دلار قیمت ها رو دقیقه ای بالا میبرن! امروز دهم ماهه حقوقم تمام شد!
قبلا با این حقوق مسافرت هم می رفتیم.
فکر کنم امشب شام نداریم.
زن نگاهی به کیسه ها کرد گفت: خوراک سبزیجات شام خوشمزه ایه!
#بهار
@Festivals
بهنام خدا
#⃣ من نمیترسم!...
بابا دستش را داخل موهایش برد. آن را چنگ زد. سرش را به اطراف تکان داد. کنترل تلویزیون را روی مبل انداخت. گفت:
«وااای!... با این تحریم ها همهی ما از گرسنگی میمیریم»
دخترک با چشمهای گرد شده به بابا نگاه کرد. لب و لوچهاش آویزان شد. سرش را پایین انداخت به دفتر نقاشیاش زل زد.
...
دفتر نقاشیاش را جلو برد. روی پای بابا گذاشت و گفت:
«بابا ببین قشنگ شد؟ »
بابا سری تکان داد. دخترک خندید. انگشتش را روی نقاشی گذاشت و گفت:
«ببین اینجا خونهی ماست. اینها هم گلدان هستند»
به چشمهای بابا زل زد. خندید و گفت:
«نترس!... من تو گلدونها سبزی کاشتم. دیگر از گرسنگی نمیمیریم.»
✍ م. ب.
@Festivals
کوه کوچک
سعید دستش را سایبان چشمانش کرد. به کوهها نگاه کرد. بیلچهاش را برداشت مشغول درست کردن کوه کوچکی شد.
ستاره کنار سعید ایستاد گفت:«سعید اون سیب رو ببین چقدر قرمزه!»
سعید به سیب قرمز نگاه کرد. سیب قرمز از شاخهی بالایی آویزان بود. سعید وسط باغچهی پدربزرگ رفت. زیر درخت سیب رفت. یک تکه سنگ زیر پایش گذاشت، دستش به سیب نرسید.
ستاره سرش را پایین انداخت. سعید کمی فکر کرد. سرش را بالا گرفت و گفت:«فهمیدم، زیر درخت یه کوه درست میکنیم من از کوه بالا میرم و سیب را میچینم!»
ستاره با چشمان گرد پرسید:«کوه؟ چطوری؟!»
سعید بیلچهاش را برداشت. زمین را تندتند کند.
خیلی زود کوه کوچکی زیر درخت درست شد. سعید با بیلچه روی خاکها زد و آرام روی کوهش رفت. سیب را چید و پایین آمد. ستاره سیب قرمز را از سعید گرفت. آن را شست و از وسط نصف کرد. نصف سیب را به سعید داد و گفت:«خیلی شیرینه»
سعید به چاله نگاه کرد و گفت:«حالا باید چاله رو پر کنیم» ستاره به دانههای سیاه توی سیب نگاه کرد. بلند شد به طرف چاله رفت و گفت:«حالا دونهها رو توی چاله میگذاریم و بعد پرش میکنیم اینجوری یه درخت سیب دیگه هم به درختان باغچه اضافه میشه»
سعید جلو رفت. آنها دانههای سیب را توی چاله انداختند. با کمک بیلچه توی چاله را پر کردند. ستاره آبپاش را آورد و روی دانه آب ریخت و گفت:«حالا ماهم باغبونیم»
#باران
@Festivals
#ایده
دختری که تمام شب بیدار مونده تا پیشواز ماه مبارک سحری بخوره دم سحر خوابش میبره
@Festivals
#ایده
پسری که در کپرهای سیستان وبلوچستان زندگی میکنه ومیخواد با توجه به داشته هاشون دراونمنطقه شغلی را راه بیاندازه یا وسایل اسباب بازی بچه ها رو درست کنن یا لوله کشی اب روستا رومیره پیگیرش.
درواقع اینجوری هم میشه👇
پسری که در کپرهای سیستان و بلوچستان زندگی میکنه و میخواد لولهکشی اب برای روستاشون بیاره و چندتاازدوستاشوجمع میکنه و همه باهم میرن دیدن شهردار
@Festivals
امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمود: خود را براى خوشرفتارى با همنشين خويش آماده كن، و خلق و خويت را نيكو گردان، و زبانت را نگهدار، و
خشمت را فرو بر، و سخنان بيهوده را رها كن، و عفو را پيشه ساز، و بخشنده باش.
_نمیخوام،اون اول شروع کرد رو دفترم اب ریخت
+من مطمئنم از عمدنبوده
_اههه باید حواسشو بیشتر جمع میکرد
+اهان دیدی خودتم قبول داری که اون حواسش نبود وتلو خوردواب ریخت رو دفترت،
_چه میدونم
+ای کاش اول باهاش اروم حرف میزدی و رو مشقاش خط نمیکشیدی وبهش نمیگفتی بی ادب
_حالا چیکارکنم،خب کشیدم دیگه خب گفتم دیگه عصبانی بودم
_ببین حالا هم ببا همه چیز رو فراموش کنیدوبریم خونشون باهم دوست شید
+اخه خجالت میکشم از فاطمه
_نه من مطمئنم اون خیلی خوشحال میشه
+شما مطمئنید
_بله البته پس بپوش بریم
#خصلت_های_شاکله_ساز
#کتاب_العشره
#تمرین_موقعیت
#الیاسی(یا اباصالح المهدی عج ادرکنی)
@Festivals
معصوم علیه السلام :
"اخم کردن بر مردم باعث دشمنی است"
#سوال_جذاب
-چرا همه مداد رنگیهات کوچک شدن ولی مداد بنفشت هنوز بزرگه ؟؟؟
#خصلت_های_شاکله_ساز
#کتاب_العشرة
@Festivals
حمزه ای پور:
_حاج آقا، حاج آقا
سرم را برگرداندم، چهره ی آفتاب سوخته پیر مرد اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد.یک پلیور ساده که معلوم بود خیلی شسته شده که اینقدر کش آمده به تن داشت.
+جانم پدر جان
_تو ای چن وقت که اردو جِهادی اومدین ایجا با حرفات دلم رو آشوب کِردی وضع مُا رو ببین مُا چطور بِرُم کربلا! دِلُم عه غُصِه داره میتِرکه!
اشکی که از گوشه چشم های چروکیده اش پایین آمد را با دستهایش پاک کرد.
دست های پینه بسته، سیاه آفتاب سوخته اش توی ذوق میزد!
دستهایش را گرفتم و گفتم: هر بار که آرزوی کربلا به دلت افتاد، دستتو بذار روی سینه و بگو السلام و علیک یا ابا عبدالله الحسین،
فاصله تو با کربلا فقط یک سلامه!
#داستانک
@Festivals
سیب قرمز
بهاره دست و صورتش را شست، پشت میز نشست، با ابروهای در هم گفت:«باز هم تخم مرغ؟ من دیگر تخم مرغ دوست ندارم»
مامان با چشمان گرد شده پرسید:«تو که خیلی تخم مرغ دوست داشتی!»
بهاره با لب و لوچه آویزان گفت:«می شود نان و پنیر بخورم؟»
مامان شانه ای بالا انداخت و گفت:«بله هرطور دوست داری»
بهاره چند لقمه نان و پنیر خورد، از مامان تشکر کرد، روی مبل نشست و تلویزیون را روشن کرد ابروهایش را در هم کرد گفت:«اه باز هم که این برنامه را نشان می دهد»
بلند شد دفتر نقاشی اش را آورد و مشغول کشیدن نقاشی شد، نیما که تازه صبحانه اش را خورده بود کنار بهاره نشست و گفت:«درخت قشنگی کشیدی می خواهی کمکت کنم چندتا سیب هم بکشی؟»
بهاره ابروهایش را توی هم کرد و گفت:«خودم بلدم»
نیما سرش را پایین انداخت، به اتاقش رفت، با دفتر نقاشی و مدادرنگی هایش برگشت، نقاشی اش که تمام شد دفتر را به مامان داد و گفت:«مامان نقاشی ام چطور است؟»
مامان دستی سر نیما کشید گفت:«خیلی عالی شده چه سیب های قرمز و قشنگی آفرین پسرم»
بهاره هنوز داشت با ابروهای درهم نقاشی می کشید، یک دفعه دفتر را کنار گذاشت زانوهایش را بغل کرد و گفت:«اه باز هم نشد»
مامان نگاهی به بهاره کرد و گفت:«چی نشد؟»
بهاره سرش را بلند کرد و گفت:«سیبم، هرکاری می کنم گرد نمی شود»
مامان نگاهی به نیما کرد و گفت:«نیما جان به خواهرت کمک میکنی چندتا سیب بکشد؟»
نیما سرش را پایین انداخت گفت:«خواستم کمک کنم خودش نخواست گفت بلد است»
مامان لبخندی زد و به بهاره گفت:«بهاره جان الان باید چه کار کنی؟»
بهاره هنوز اخم هایش توی هم بود به نیما نگاه کرد و گفت:«ببخشید داداشی می شود کمک کنی سیب بکشم؟»
نیما لبش را جمع کرد و گفت:«نه من برای خواهر اخمو هیچ کاری نمی کنم» کنار بهاره نشست و ادامه داد:«اخم هایت را باز کن تا کشیدن سیب را به تو یاد بدهم»
بهاره اخم هایش را باز کرد و خندید، لپهایش مثل سیب های نقاشی قرمز شد.
#باران
#کتاب_العشرة
#تمرین_موقعیت
@Festivals
♢ به چـشمانش نصیحت ڪࢪدم ڪہ به چشـمانم زُل نـزند. به نصـیحتم گـوش نڪـࢪد، زُل زد، دلـم ریخت(:
@Festivals