_ عمه من روزه ام
- آفرین قشنگم کله گنجشکی گرفتی؟
_نه کله گشنگی گرفتم.
-به به . این روزه فرق داره؟
_ بله دیگه هر وقت گشنم بشه میخورم.
#حکمتکودک
@Festivals
#فرم_پیرنگ
1️⃣شخصیت ؛ اشخاص ساخته شده ای که در داستان حضور می یابند که گاه در عالم واقع مشابه دارند.
2️⃣ حادثه اولیه ؛ یا محرک ، نخستین حادثه مهم داستان است که علت اولیه و اصلی تمام حوادث بعدی است.
3️⃣ خواسته شخصیت ؛ بسته به ویژگی های حادثه ، انگیزشی در شخصیت نسبت به حادثه بوجود می آید و شخصیت را به کنش وا میدارد.
4️⃣ مانع یا موانع ؛ که بر سر دستیابی او به خواسته اش رخ می دهند.
5️⃣ کشمکش ؛ تقابل میان شخصیت ها یا نیروهای مختلف داستان است که بنیاد حوادث را پی می ریزد. (مثلا تلاش شخصیت برای برطرف کردن موانع)
6️⃣ نقطه اوج ؛ نقطه ای که قهرمان با جدی ترین چالش خود مواجه می شود ، این چالش اجتناب ناپذیر است و برای مخاطب غافلگیرکننده است. ✅
7️⃣ راه حل (گره گشایی) : راه حلی که منجر به حل مشکلات و رفع مانع می گردد.
8️⃣ مانع ساده نهایی ؛ پس از اوج ، کشمکش داستان به نتیجه نهایی خود میرسد . ممکن است در این مسیر، یک تعلیق نهایی ، مخاطب را درباره ی پایان داستان به تردید بیاندازد و سپس خیلی زود حل شود . ✅
9️⃣ پایان ؛ دیدن نتیجه کشمکش ها
✅شماره ی ۶و۸ اختیاری می باشد
@Festivals
با دو پای خـــــود نرو در دام عشق
تا نیفـــــتی ناگهــــان از بــام عشق
راه را کـج کن اگــر جـــــایی رسید
دست تو در زندگی پیغــــــام عشق
از طلـــــوع و از غروب خود بترس
می رســـد روزی به شب ایام عشق
پر شده از تلخی و خون جگــــــــر
آنچه را نامیده بودم جـــــام عشق
باز می لــــــرزد گسل های دلـــــــم
باز هـــــــم آمد به گوشم نام عشق
ای دل عـــــاشق برو حــــــالا بکِش
چون شدی از سادگی ها خام عشق
✍#اسماعیلعلیخانی
@Festivals
#ایدهاقتصادی
خرماهایی که در بازار خارجی برای جلو افتادن از رقیب درشت خود، در دلشان گردو پنهان میکنند.
@Festivals
فوت محکم
:«اول نوبت خودم است»
حسین این را گفت و با چوب کوچکش ضربهای به گردوها زد. گِردونه وسط راه، به طرف باغ قل خورد، از دور بازی بچهها را میدید. حسین به دنبال گِردونه گشت اما او را پیدا نکرد.
گِردونه نزدیک چالهای ایستاد و گفت:«وای مانده بود بیفتم توی چاله!»
باد هوهوکنان از راه رسید. کنار گِردونه ایستاد و پرسید:«سلام گِردونه جان از این طرفها! چطور شد برگشتی به باغ؟»
گِردونه چرخی زد و گفت:«سلام باد مهربان من از دست بچهها فرار کردم، بعد بازی حتما من را میخوردند!»
باد، هایی کرد و گفت:«خب بچهها تو را دوست دارند!»
گِردونه سرش را بالا گرفت:«بله میدانم اما من دلم میخواهد مثل مادرم قوی شوم و گردوهای زیادی به بچهها هدیه بدهم»
باد دور گِردونه چرخید و گفت:«پس بپر توی چاله، من هم رویت خاک میریزم آنجا کم کم ریشه میدوانی و بزرگ میشوی»
گِردونه کمی فکر کرد:«تنها؟ تنهای تنها بمانم؟»
باد هویی کرد و گفت:«تو که آنجا تنها نیستی خاک کنار توست»
گِردونه به چاله نگاه کرد. نفس محکمی کشید. رو به باد کرد و گفت:«باشد مرا داخل چاله بینداز»
باد فوت محکمی کرد. گِردونه توی چاله افتاد. باد محکمتر فوت کرد. گِردونه چشمانش را بست. خاک رویش را پوشاند. گِردونه با صدای لرزان پرسید:«تمام شد؟»
خاک روی گِردونه را بوسید و جواب داد:«بله دوست عزیزم، به خانهی جدیدت خوش آمدی»
گِردونه صدای خاک را شنید. آرام شد.
خاک گِردونه را بغل کرد و برایش لالایی خواند. گِردونه خوابید.
با صدای خاک چشمانش را باز کرد:«بیدار شو گِردونه جان دیگر وقتش رسیده است»
گِردونه خمیازهای کشید و گفت:«من آماده ام»
خاک گِردونه را غلغلک داد. گِردونه بلند خندید. پقی صدا کرد و دهانش باز شد. خاک نرمتر شد. جوانه ای از دل گِردونه بیرون زد. آرام بالا رفت. سرش را از زیر خاک بیرون آورد. به اطرافش نگاه کرد. بلند خندید.
#باران
@Festivals
🎬 مێدونے چࢪا اسم عقࢪبههاۍ ساعت ࢪو گذاشتن عقࢪبه؟ بࢪاۍ اێنکه گذشـــــت زمان مثل نێش عقࢪب تۅ ࢪو ازجا بپࢪۆنه! 🦂
#پدر_سالار
#دیالوگ_فیلم
@Festivals
حال بد مامان
مادرم رنگش پریده
او شده امروز بیمار
بین درس و مشقهایم
توی خانه میکنم کار
میدهم با مهربانی
من به مادر شربتش را
بر لب او می نشیند
باز یک لبخند زیبا
جمع خوب خانواده
تا ابد یارند با هم
پشت هم هستند آنها
لحظههای شادی و غم
ندبه محمدی
@Festivals
برای این که نویسنده شوید، فقط کافی ست سه کار انجام بدید
نوشتن
نوشتن
و باز هم نوشتن
به همین راحتی💐💐💐
@Festivals
ســ🌸ــلام
🌷صبح جمعه تون
🍃به زیبایی گلهای بهشتی
🌷آرزو میکنم هر چه صفای دل
🍃سلامت تن,عشق پاک
🌷و اجابت دعاست
🍃از آن شما مهربانان باشد
🌸 صبحتون زیبـا 🌸
@Festivals
🖊🥀شهیدآوینی
♡ یـاࢪان پـاێ دࢪ راہ نہیم کہ این ࢪاه ࢪفتنـــــی است ۆ نه گفتنی...‴
@Festivals
دانه ای بر زمین افتاد
باران آمد
بهار شد
✍نویسنده:خانم شوشتری
#الکی
📚نمایشگاه انجمن باغ گردو
https://eitaa.com/joinchat/2529034310C9799aa0ad2
چینی بندزن
:«آی بند می زنیم
چینی شکسته را
یا به قوری شما
تکه های دسته را»
قوری شکسته را
مشتری کنار او
می برد و می شود
غرق طرز کار او
تکه تکه تکه را
وصل می کند به هم
باز می شود بلند
عطر چای تازه دم
ندبه محمدی
@Festivals