#ایدهاقتصادی
خرماهایی که در بازار خارجی برای جلو افتادن از رقیب درشت خود، در دلشان گردو پنهان میکنند.
@Festivals
فوت محکم
:«اول نوبت خودم است»
حسین این را گفت و با چوب کوچکش ضربهای به گردوها زد. گِردونه وسط راه، به طرف باغ قل خورد، از دور بازی بچهها را میدید. حسین به دنبال گِردونه گشت اما او را پیدا نکرد.
گِردونه نزدیک چالهای ایستاد و گفت:«وای مانده بود بیفتم توی چاله!»
باد هوهوکنان از راه رسید. کنار گِردونه ایستاد و پرسید:«سلام گِردونه جان از این طرفها! چطور شد برگشتی به باغ؟»
گِردونه چرخی زد و گفت:«سلام باد مهربان من از دست بچهها فرار کردم، بعد بازی حتما من را میخوردند!»
باد، هایی کرد و گفت:«خب بچهها تو را دوست دارند!»
گِردونه سرش را بالا گرفت:«بله میدانم اما من دلم میخواهد مثل مادرم قوی شوم و گردوهای زیادی به بچهها هدیه بدهم»
باد دور گِردونه چرخید و گفت:«پس بپر توی چاله، من هم رویت خاک میریزم آنجا کم کم ریشه میدوانی و بزرگ میشوی»
گِردونه کمی فکر کرد:«تنها؟ تنهای تنها بمانم؟»
باد هویی کرد و گفت:«تو که آنجا تنها نیستی خاک کنار توست»
گِردونه به چاله نگاه کرد. نفس محکمی کشید. رو به باد کرد و گفت:«باشد مرا داخل چاله بینداز»
باد فوت محکمی کرد. گِردونه توی چاله افتاد. باد محکمتر فوت کرد. گِردونه چشمانش را بست. خاک رویش را پوشاند. گِردونه با صدای لرزان پرسید:«تمام شد؟»
خاک روی گِردونه را بوسید و جواب داد:«بله دوست عزیزم، به خانهی جدیدت خوش آمدی»
گِردونه صدای خاک را شنید. آرام شد.
خاک گِردونه را بغل کرد و برایش لالایی خواند. گِردونه خوابید.
با صدای خاک چشمانش را باز کرد:«بیدار شو گِردونه جان دیگر وقتش رسیده است»
گِردونه خمیازهای کشید و گفت:«من آماده ام»
خاک گِردونه را غلغلک داد. گِردونه بلند خندید. پقی صدا کرد و دهانش باز شد. خاک نرمتر شد. جوانه ای از دل گِردونه بیرون زد. آرام بالا رفت. سرش را از زیر خاک بیرون آورد. به اطرافش نگاه کرد. بلند خندید.
#باران
@Festivals
🎬 مێدونے چࢪا اسم عقࢪبههاۍ ساعت ࢪو گذاشتن عقࢪبه؟ بࢪاۍ اێنکه گذشـــــت زمان مثل نێش عقࢪب تۅ ࢪو ازجا بپࢪۆنه! 🦂
#پدر_سالار
#دیالوگ_فیلم
@Festivals
حال بد مامان
مادرم رنگش پریده
او شده امروز بیمار
بین درس و مشقهایم
توی خانه میکنم کار
میدهم با مهربانی
من به مادر شربتش را
بر لب او می نشیند
باز یک لبخند زیبا
جمع خوب خانواده
تا ابد یارند با هم
پشت هم هستند آنها
لحظههای شادی و غم
ندبه محمدی
@Festivals
برای این که نویسنده شوید، فقط کافی ست سه کار انجام بدید
نوشتن
نوشتن
و باز هم نوشتن
به همین راحتی💐💐💐
@Festivals
ســ🌸ــلام
🌷صبح جمعه تون
🍃به زیبایی گلهای بهشتی
🌷آرزو میکنم هر چه صفای دل
🍃سلامت تن,عشق پاک
🌷و اجابت دعاست
🍃از آن شما مهربانان باشد
🌸 صبحتون زیبـا 🌸
@Festivals
🖊🥀شهیدآوینی
♡ یـاࢪان پـاێ دࢪ راہ نہیم کہ این ࢪاه ࢪفتنـــــی است ۆ نه گفتنی...‴
@Festivals
دانه ای بر زمین افتاد
باران آمد
بهار شد
✍نویسنده:خانم شوشتری
#الکی
📚نمایشگاه انجمن باغ گردو
https://eitaa.com/joinchat/2529034310C9799aa0ad2
چینی بندزن
:«آی بند می زنیم
چینی شکسته را
یا به قوری شما
تکه های دسته را»
قوری شکسته را
مشتری کنار او
می برد و می شود
غرق طرز کار او
تکه تکه تکه را
وصل می کند به هم
باز می شود بلند
عطر چای تازه دم
ندبه محمدی
@Festivals
صدایی نمی آمد. خیلی ناراحت شدم.دست خودم نبود .بیشتر ترسیده بودم .نمی خواستم صدمه ببینه.
بعد ازریختن اشغالها و جمع کردن گلها تمیز کردن فرش بلند شدم به اتاقش رفتم .دیدم داره میوه هارو می چینه برا عروسکاش . باهاشون آروم حرف میزنه.
تکیه دادم به در و پرسیدم.
شما عزیز منی؟
قاطع گفت : نهههه
+شما عسل منیی؟؟
_قاطع تر نههههه
+خب پس شما چی هستی؟
_ لبها شو به طرف پایین آویزون کرد و با چشمای خمارش که پشیمانی در آن موج میزد .....گفت:
من پرروام
+چرا پررویی؟
_اثری(اصلا)خب من پرروام ..آخه
دلم طاقت نیاورد گرفتمش بغل. سعی میکرد از من فاصله بگیره .
گفتم :ببین امیرجان اگر تکه ای ازشیشه گلدان تو دست و پای تو می رفت من واقعا نمی دونستم چکار باید بکنم.
منم ترسیدم .
سرمو با دستش بالا آورد گفت :مامان خیلی تسیدی ؟
با اشاره سر گفتم بله .
منو بغل کرد ببشید مامان....
✨امام جعفر صادق (ع) فرمود: خود را براى خوشرفتارى با همنشين خويش آماده كن، و خلق و خويت را نيكو گردان، و زبانت را نگه دار، و خشمت را فرو بر، و سخنان بيهوده را رها كن، و عفو را پيشه ساز، و بخشنده باش.
#خصلت_های_شاکله_ساز
#کتاب_العشرة
#تمرین_کنترلخشم
#بهار
@Festivals
#ایده_خصلتها
مرغی که میخواست نون بپزه گندم کاشت درو کرد، آرد کرد و نون پخت
#خودباوری
#حلم
@Festivals
چاه کَن
هر کی زودتر درست کرد یعنی دیگه آخرشه. میثم این را گفت و خندید:« حتما خودم درستش میکنم.»
منصور گفت:« مگه حاجیت مرده که تو زودتر انجام بدی؟!»
علی خندید:« حالا معلوم میشه کی درستش میکنه. الکی مغزمونو برای حرفای الکی به کار نگیرید.»
میثم گفت:« حالا تو که میری روستای پدرت، منصور هم که میره خونهی پدربزرگش، از کجا بفهمیم کی زودتر درست کرده؟»
علی دستش را پشت سرش کشید:« آره راست میگیا. پس باید صبر کنیم تا دوباره دور هم جمع بشیم.»
منصور گفت:« چه کاریه؟ خب عکس میگیریم. میذاریم تو گروهمون دیگه!»
علی گفت:« آهان! راست میگه بچه»
میثم خندید:« یه وقتایی مغزت خوب کار میکنه ها!»
منصور ابروهایش را توی هم کرد.»
میثم زد پشتش:« پشیمونم نکن که دیگه ازت تعریف نکنما»
از همدیگر خداحافظی کردند و رفتند. منصور هر کاری کرد نتوانست درستش کند. علی نصفش را درست کرد و بقیهاش ماند.
میثم کمی روبیک را چرخاند. هر کاری کرد درست نشد. به مکعب خیره شد:« چه خوب! آفرین به مغزت پسر! بهتره برچسب هاشو بکنم و دوباره بچسبونم.»
محدثه وارد اتاق شد:« چیکار میکنی؟»
میثم گفت:« هیچی! دارم برچسبهای مکعب روبیک رو جابجا میکنم. من باید زودتر از بقیه عکس بفرستم.»
محدثه کنار میثم نشست:« ولی اینکه کلک زدنه!»
میثم انگشت اشاره اش را روی بینیاش گذاشت:« هیسس! کلک چیه؟ بعداً دوباره سعی میکنم خودم درستش کنم.»
محدثه بلند شد:« ولی این درست نیست. به قول مامان چاه کن آخر ته چاهه»
میثم به محدثه نگاه کرد:« الان این چه ربطی داشت؟»
محدثه خندید:« آخه فقط همین یه ضرب المثل یادم بود.»
میثم نفسش را محکم بیرون داد:« برو به کارت برس. یکم هم ضرب المثل حفظ کن. شاید به کارت بیاد»
برچسبها را جابجا کرد. از روبیک درست شده، عکس گرفت . توی گروهشان گذاشت.
با لبخند منتظر جواب دوستانش شد.
بعد از چند لحظه منصور نوشت:« خودت درست نکردی!»
میثم نوشت:« خودم درستش کردم.»
با خودش گفت:« خب خودم برچسبا رو جابجا کردم دیگه!»
علی بعد از یکربع نوشت:« خیلی عالیه. فکر نمیکردم انقدر فرز باشی!»
میثم خندید. نوشت:« حالا کجاشو دیدی؟»
با خیال راحت گوشی را بالای سرش گذاشت و دراز کشید. بعد از چند دقیقه صدای پیامش بلند شد. گوشی را روشن کرد. علی نوشته بود:« میثم! عکس روبیکت رو برای عمو محمدم فرستادم. خیلی خوشش اومد. گفت سه روز دیگه توی منطقهاشون مسابقات برگزار میکنن. یه قسمتش ساخت روبیکه. گفت بهت بگم اسمت رو جزء شرکت کننده هامینویسه.»
رنگ از صورت میثم پرید. مثل برق گرفته ها سر جایش نشست. با دست روی پیشانی اش زد:« واااای! بدبخت شدم.»
محدثه جلوی کمدش نشسته بود:« چی شده؟»
میثم گوشی را پرت کرد. دو دستی سرش را چسبید:« باید تو مسابقات ساخت روبیک شرکت کنم »
محدثه خندید:« حالا فهمیدی چاه کن ته چاهه!؟»
میثم با اخم نگاهش کرد:« ربطی نداره . انقدر این ضرب المثل بیمزه رو تکرار نکن.»
میثم سرش را روی زمین گذاشت:« وااای خدا! حالا چیکار کنم؟»
🌼 زاذان گويد: از على (ع) شنيدم كه میفرمود: اگر اين فرمايش را از پيغمبر (ص) نشنيده بودم كه میفرمود مكر، نيرنگ، خيانت، سبب ورود در
آتشند، مكر من از تمام اعراب بيشتر بود.
#خصلتهایشاکلهساز
#العشره
✍نویسنده:خالـقی
📚نمایشگاه انجمن باغ گردو
https://eitaa.com/joinchat/2529034310C9799aa0ad2