ســ🌸ــلام
🌷صبح جمعه تون
🍃به زیبایی گلهای بهشتی
🌷آرزو میکنم هر چه صفای دل
🍃سلامت تن,عشق پاک
🌷و اجابت دعاست
🍃از آن شما مهربانان باشد
🌸 صبحتون زیبـا 🌸
@Festivals
🖊🥀شهیدآوینی
♡ یـاࢪان پـاێ دࢪ راہ نہیم کہ این ࢪاه ࢪفتنـــــی است ۆ نه گفتنی...‴
@Festivals
دانه ای بر زمین افتاد
باران آمد
بهار شد
✍نویسنده:خانم شوشتری
#الکی
📚نمایشگاه انجمن باغ گردو
https://eitaa.com/joinchat/2529034310C9799aa0ad2
چینی بندزن
:«آی بند می زنیم
چینی شکسته را
یا به قوری شما
تکه های دسته را»
قوری شکسته را
مشتری کنار او
می برد و می شود
غرق طرز کار او
تکه تکه تکه را
وصل می کند به هم
باز می شود بلند
عطر چای تازه دم
ندبه محمدی
@Festivals
صدایی نمی آمد. خیلی ناراحت شدم.دست خودم نبود .بیشتر ترسیده بودم .نمی خواستم صدمه ببینه.
بعد ازریختن اشغالها و جمع کردن گلها تمیز کردن فرش بلند شدم به اتاقش رفتم .دیدم داره میوه هارو می چینه برا عروسکاش . باهاشون آروم حرف میزنه.
تکیه دادم به در و پرسیدم.
شما عزیز منی؟
قاطع گفت : نهههه
+شما عسل منیی؟؟
_قاطع تر نههههه
+خب پس شما چی هستی؟
_ لبها شو به طرف پایین آویزون کرد و با چشمای خمارش که پشیمانی در آن موج میزد .....گفت:
من پرروام
+چرا پررویی؟
_اثری(اصلا)خب من پرروام ..آخه
دلم طاقت نیاورد گرفتمش بغل. سعی میکرد از من فاصله بگیره .
گفتم :ببین امیرجان اگر تکه ای ازشیشه گلدان تو دست و پای تو می رفت من واقعا نمی دونستم چکار باید بکنم.
منم ترسیدم .
سرمو با دستش بالا آورد گفت :مامان خیلی تسیدی ؟
با اشاره سر گفتم بله .
منو بغل کرد ببشید مامان....
✨امام جعفر صادق (ع) فرمود: خود را براى خوشرفتارى با همنشين خويش آماده كن، و خلق و خويت را نيكو گردان، و زبانت را نگه دار، و خشمت را فرو بر، و سخنان بيهوده را رها كن، و عفو را پيشه ساز، و بخشنده باش.
#خصلت_های_شاکله_ساز
#کتاب_العشرة
#تمرین_کنترلخشم
#بهار
@Festivals
#ایده_خصلتها
مرغی که میخواست نون بپزه گندم کاشت درو کرد، آرد کرد و نون پخت
#خودباوری
#حلم
@Festivals
چاه کَن
هر کی زودتر درست کرد یعنی دیگه آخرشه. میثم این را گفت و خندید:« حتما خودم درستش میکنم.»
منصور گفت:« مگه حاجیت مرده که تو زودتر انجام بدی؟!»
علی خندید:« حالا معلوم میشه کی درستش میکنه. الکی مغزمونو برای حرفای الکی به کار نگیرید.»
میثم گفت:« حالا تو که میری روستای پدرت، منصور هم که میره خونهی پدربزرگش، از کجا بفهمیم کی زودتر درست کرده؟»
علی دستش را پشت سرش کشید:« آره راست میگیا. پس باید صبر کنیم تا دوباره دور هم جمع بشیم.»
منصور گفت:« چه کاریه؟ خب عکس میگیریم. میذاریم تو گروهمون دیگه!»
علی گفت:« آهان! راست میگه بچه»
میثم خندید:« یه وقتایی مغزت خوب کار میکنه ها!»
منصور ابروهایش را توی هم کرد.»
میثم زد پشتش:« پشیمونم نکن که دیگه ازت تعریف نکنما»
از همدیگر خداحافظی کردند و رفتند. منصور هر کاری کرد نتوانست درستش کند. علی نصفش را درست کرد و بقیهاش ماند.
میثم کمی روبیک را چرخاند. هر کاری کرد درست نشد. به مکعب خیره شد:« چه خوب! آفرین به مغزت پسر! بهتره برچسب هاشو بکنم و دوباره بچسبونم.»
محدثه وارد اتاق شد:« چیکار میکنی؟»
میثم گفت:« هیچی! دارم برچسبهای مکعب روبیک رو جابجا میکنم. من باید زودتر از بقیه عکس بفرستم.»
محدثه کنار میثم نشست:« ولی اینکه کلک زدنه!»
میثم انگشت اشاره اش را روی بینیاش گذاشت:« هیسس! کلک چیه؟ بعداً دوباره سعی میکنم خودم درستش کنم.»
محدثه بلند شد:« ولی این درست نیست. به قول مامان چاه کن آخر ته چاهه»
میثم به محدثه نگاه کرد:« الان این چه ربطی داشت؟»
محدثه خندید:« آخه فقط همین یه ضرب المثل یادم بود.»
میثم نفسش را محکم بیرون داد:« برو به کارت برس. یکم هم ضرب المثل حفظ کن. شاید به کارت بیاد»
برچسبها را جابجا کرد. از روبیک درست شده، عکس گرفت . توی گروهشان گذاشت.
با لبخند منتظر جواب دوستانش شد.
بعد از چند لحظه منصور نوشت:« خودت درست نکردی!»
میثم نوشت:« خودم درستش کردم.»
با خودش گفت:« خب خودم برچسبا رو جابجا کردم دیگه!»
علی بعد از یکربع نوشت:« خیلی عالیه. فکر نمیکردم انقدر فرز باشی!»
میثم خندید. نوشت:« حالا کجاشو دیدی؟»
با خیال راحت گوشی را بالای سرش گذاشت و دراز کشید. بعد از چند دقیقه صدای پیامش بلند شد. گوشی را روشن کرد. علی نوشته بود:« میثم! عکس روبیکت رو برای عمو محمدم فرستادم. خیلی خوشش اومد. گفت سه روز دیگه توی منطقهاشون مسابقات برگزار میکنن. یه قسمتش ساخت روبیکه. گفت بهت بگم اسمت رو جزء شرکت کننده هامینویسه.»
رنگ از صورت میثم پرید. مثل برق گرفته ها سر جایش نشست. با دست روی پیشانی اش زد:« واااای! بدبخت شدم.»
محدثه جلوی کمدش نشسته بود:« چی شده؟»
میثم گوشی را پرت کرد. دو دستی سرش را چسبید:« باید تو مسابقات ساخت روبیک شرکت کنم »
محدثه خندید:« حالا فهمیدی چاه کن ته چاهه!؟»
میثم با اخم نگاهش کرد:« ربطی نداره . انقدر این ضرب المثل بیمزه رو تکرار نکن.»
میثم سرش را روی زمین گذاشت:« وااای خدا! حالا چیکار کنم؟»
🌼 زاذان گويد: از على (ع) شنيدم كه میفرمود: اگر اين فرمايش را از پيغمبر (ص) نشنيده بودم كه میفرمود مكر، نيرنگ، خيانت، سبب ورود در
آتشند، مكر من از تمام اعراب بيشتر بود.
#خصلتهایشاکلهساز
#العشره
✍نویسنده:خالـقی
📚نمایشگاه انجمن باغ گردو
https://eitaa.com/joinchat/2529034310C9799aa0ad2
مادرم گفت:
شبِ آرزوها،هر آرزویی کنی برآورده می شود.
چشمانم را بستم و آرزو کردم پدرم دیگر درد نکشد.
آرزویم برآورده شد.
پدرم رفت ودیگر درد نکشید.
#داستانک
#آزاد
✍نویسنده:رایا
📚نمایشگاه انجمن باغ گردو
https://eitaa.com/joinchat/2529034310C9799aa0ad2
تا که در چشم تو ای مـــــــاه ترین ریز شدم
عشق را دیدم و از قــــــــافیه لبــــریز شدم
بعد از آن بود که شعــــر از ته جانم جوشید
ناگــــهان رود شدم چشمه و کاریــــــز شدم
خش خش پای تو بر برگ عجب زیبـــــا بود
عـــــاشق خشکی و بی جـــــانی پاییز شدم
خنده و چــــــــال لپت حالت گیرایی داشت
غرق هـــر قهقههی وسوسه انگیــــــــز شدم
من کــــــــــه آرام ترین آدم دنیــــــــــا بودم
بر سرت با دل و با عقـــــل گــــــلاویز شدم
رفتم و چله گرفتـــــــم بشوم کامــــــــــروا
خواب صبح از ســر منرفت سحرخیز شدم
چه بگویم که همه زندگی ام ریخت به هـم
تا که در چشم تو ای مــــــاه ترین ریز شدم
✍#اسماعیلعلیخانی
@Festivals
داستان رمزی این انفجار
این و آن دعوایشان شد.
این گفت: یا این یا هیچی.
آن اخم کرد و دورتر ایستاد.
این به خودش نگاه کرد. این پا و آن پا کرد. آن چند قدم نزدیک شد.
این گفت: مگر این چه عیبی دارد؟
آن گفت: اصلا بگو این چوب بلند چیست دستت گرفته ای؟
این از داخل کمد چیزی برداشت و گفت: آن را ول کن. حالا خوب شد؟
آن گفت: ما که نه سفره داریم نه هفت تا هستیم. چه فایده دارد؟
این گفت: اگر این سه تا تیله را بندازم رویش چی؟
آن اخم کرد و گفت: زشت بودی، زشت تر شدی.
این از داخل قفسه ها چیزی برداشت و گفت: قبلی هیچی. این چی؟ این خوبه؟
آن گفت: وقتی جنس بنجل بر می داری، اعصابم خورد می شود.
این اخم کرد و گفت: اینجوریه؟ اصلا من این را می خواهم.
آن جیغ کشید و گفت: دیوانه شده ای؟ می خواهی همه سوارت شوند؟
این آن را کنار انداخت و گفت: خسته شدم. من را داغون کردی.
این منفجر شد.
حسین مجاهد
@Festivals
برای این که نویسنده شوید، فقط کافی ست مداد تان را بردارید یا رایانه تان را روشن کنید.
همین که ب بسم الله را نوشتید، شما نویسنده می شوید.
بله
درست شنیدید.
البته خب نویسنده ماندن خیلی سخت تر از نویسنده شدن است.🌹
باغبان: حسین مجاهد
@Festivals
🖊🥀شهید_آوینی
♢ شاید گفتن ۆ نوشتن از شهادت ࢪاه شهادتـــــ را باز مێکند.
ࢪاز شهادتش شاید این بۆد…¡
#منتظر
@Festivals