eitaa logo
جشنواره های باغ گردو
376 دنبال‌کننده
592 عکس
42 ویدیو
29 فایل
حضور گروهی در جشنواره های ارزشمند. مانوری برای جهاد فرهنگی. دست خدا همراه ماست...
مشاهده در ایتا
دانلود
چاه کَن هر کی زودتر درست کرد یعنی دیگه آخرشه. میثم این را گفت و خندید:« حتما خودم درستش میکنم.» منصور گفت:« مگه حاجیت مرده که تو زودتر انجام بدی؟!» علی خندید:« حالا معلوم میشه کی درستش می‌کنه. الکی مغزمونو برای حرفای الکی به کار نگیرید.» میثم گفت:« حالا تو که میری روستای پدرت، منصور هم که میره خونه‌ی پدربزرگش، از کجا بفهمیم کی زودتر درست کرده؟» علی دستش را پشت سرش کشید:« آره راست میگیا. پس باید صبر کنیم تا دوباره دور هم جمع بشیم.» منصور گفت:« چه کاریه؟ خب عکس میگیریم. میذاریم تو گروهمون دیگه!» علی گفت:« آهان! راست میگه بچه» میثم خندید:« یه وقتایی مغزت خوب کار می‌کنه ها!» منصور ابروهایش را توی هم کرد.» میثم زد پشتش:« پشیمونم نکن که دیگه ازت تعریف نکنما» از همدیگر خداحافظی کردند و رفتند. منصور هر کاری کرد نتوانست درستش کند. علی نصفش را درست کرد و بقیه‌اش ماند. میثم کمی روبیک را چرخاند. هر کاری کرد درست نشد. به مکعب خیره شد:« چه خوب! آفرین به مغزت پسر! بهتره برچسب هاشو بکنم و دوباره بچسبونم.» محدثه وارد اتاق شد:« چیکار می‌کنی؟» میثم گفت:« هیچی! دارم برچسبهای مکعب روبیک رو جابجا میکنم. من باید زودتر از بقیه عکس بفرستم.» محدثه کنار میثم نشست:« ولی اینکه کلک زدنه!» میثم انگشت اشاره ‌اش را روی بینی‌اش گذاشت:« هیسس! کلک چیه؟ بعداً دوباره سعی میکنم خودم درستش کنم.» محدثه بلند شد:« ولی این درست نیست. به قول مامان چاه کن آخر ته چاهه» میثم به محدثه نگاه کرد:« الان این چه ربطی داشت؟» محدثه خندید:« آخه فقط همین یه ضرب المثل یادم بود.» میثم نفسش را محکم بیرون داد:« برو به کارت برس. یکم هم ضرب المثل حفظ کن. شاید به کارت بیاد» برچسب‌ها را جابجا کرد. از روبیک درست شده، عکس گرفت . توی گروهشان گذاشت. با لبخند منتظر جواب دوستانش شد. بعد از چند لحظه منصور نوشت:« خودت درست نکردی!» میثم نوشت:« خودم درستش کردم.» با خودش گفت:« خب خودم برچسبا رو جابجا کردم دیگه!» علی بعد از یکربع نوشت:« خیلی عالیه. فکر نمی‌کردم انقدر فرز باشی!» میثم خندید. نوشت:« حالا کجاشو دیدی؟» با خیال راحت گوشی را بالای سرش گذاشت و دراز کشید. بعد از چند دقیقه صدای پیامش بلند شد. گوشی را روشن کرد. علی نوشته بود:« میثم! عکس روبیکت رو برای عمو محمدم فرستادم. خیلی خوشش اومد. گفت سه روز دیگه توی منطقه‌اشون مسابقات برگزار میکنن. یه قسمتش ساخت روبیکه. گفت بهت بگم اسمت رو جزء شرکت کننده هامی‌نویسه.» رنگ از صورت میثم پرید. مثل برق گرفته ها سر جایش نشست. با دست روی پیشانی اش زد:« واااای! بدبخت شدم.» محدثه جلوی کمدش نشسته بود:« چی شده؟» میثم گوشی را پرت کرد. دو دستی سرش را چسبید:« باید تو مسابقات ساخت روبیک شرکت کنم » محدثه خندید:« حالا فهمیدی چاه کن ته چاهه!؟» میثم با اخم نگاهش کرد:« ربطی نداره‌ . انقدر این ضرب المثل بی‌مزه رو تکرار نکن.» میثم سرش را روی زمین گذاشت:« وااای خدا! حالا چیکار کنم؟» 🌼 زاذان گويد: از على (ع) شنيدم كه میفرمود: اگر اين فرمايش را از پيغمبر (ص) نشنيده بودم كه میفرمود مكر، نيرنگ، خيانت، سبب ورود در آتشند، مكر من از تمام اعراب بيشتر بود. ✍نویسنده:خالـقی 📚نمایشگاه انجمن باغ گردو https://eitaa.com/joinchat/2529034310C9799aa0ad2
مادرم گفت: شبِ آرزوها،هر آرزویی کنی برآورده می شود. چشمانم را بستم و آرزو کردم پدرم دیگر درد نکشد. آرزویم برآورده شد. پدرم رفت ودیگر درد نکشید. ✍نویسنده:رایا 📚نمایشگاه انجمن باغ گردو https://eitaa.com/joinchat/2529034310C9799aa0ad2
تا که در چشم تو ای مـــــــاه ترین ریز شدم عشق را دیدم و از قــــــــافیه لبــــریز شدم بعد از آن بود که شعــــر از ته جانم جوشید ناگــــهان رود شدم چشمه و کاریــــــز شدم خش خش پای تو بر برگ عجب زیبـــــا بود عـــــاشق خشکی و بی جـــــانی پاییز شدم خنده و چــــــــال لپت حالت گیرایی داشت غرق هـــر قهقهه‌ی وسوسه انگیــــــــز شدم من کــــــــــه آرام ترین آدم دنیــــــــــا بودم بر سرت با دل و با عقـــــل گــــــلاویز شدم رفتم و چله گرفتـــــــم بشوم کامــــــــــروا خواب‌ صبح‌ از ســر من‌رفت سحرخیز شدم چه بگویم که همه زندگی ام ریخت به هـم تا که در چشم تو ای مــــــاه ترین ریز شدم ✍ @Festivals
داستان رمزی این انفجار این و آن دعوایشان شد. این گفت: یا این یا هیچی. آن اخم کرد و دورتر ایستاد. این به خودش نگاه کرد. این پا و آن پا کرد. آن چند قدم نزدیک شد. این گفت: مگر این چه عیبی دارد؟ آن گفت: اصلا بگو این چوب بلند چیست دستت گرفته ای؟ این از داخل کمد چیزی برداشت و گفت: آن را ول کن. حالا خوب شد؟ آن گفت: ما که نه سفره داریم نه هفت تا هستیم. چه فایده دارد؟ این گفت: اگر این سه تا تیله را بندازم رویش چی؟ آن اخم کرد و گفت: زشت بودی، زشت تر شدی. این از داخل قفسه ها چیزی برداشت و گفت: قبلی هیچی. این چی؟ این خوبه؟ آن گفت: وقتی جنس بنجل بر می داری، اعصابم خورد می شود. این اخم کرد و گفت: اینجوریه؟ اصلا من این را می خواهم. آن جیغ کشید و گفت: دیوانه شده ای؟ می خواهی همه سوارت شوند؟ این آن را کنار انداخت و گفت: خسته شدم. من را داغون کردی. این منفجر شد. حسین مجاهد @Festivals
برای این که نویسنده شوید، فقط کافی ست مداد تان را بردارید یا رایانه تان را روشن کنید. همین که ب بسم الله را نوشتید، شما نویسنده می شوید. بله درست شنیدید. البته خب نویسنده ماندن خیلی سخت تر از نویسنده شدن است.🌹 باغبان: حسین مجاهد @Festivals
🖊🥀شهید_آوینی ♢ شاید گفتن ۆ نوشتن از شهادت ࢪاه شهادتـــــ را باز مێ‌کند. ࢪاز شهادتش شاید این بۆد…¡ @Festivals
أهاي کبوتری که پریدی اون بالاها بگو کجا بودی و پر می زنی تا کجا؟ شاید که بی پناهی شاید نداری لونه شاید گرسنه هستی نداری آب و دونه کبوتر عزیزم خوش اومدی به مشهد برو به مهمونیِ کبوترای گنبد ندبه محمدی @Festivals
~ دࢪد ࢪا ڪـشیدم دفتࢪم طاقت نـیاوࢪد.. آنقدࢪ گࢪیه ڪـࢪد تا دࢪ اشـڪ هایـش له شـد. @Festivals
(حشره نمیتونست راه بره) این حشره خرابه برم یه حشره دیگه بردارم. تو باغ گردو بچه‌ها هم فعالند! @Festivals
بچه های بسیجی سیزده ساله که زندگی شهید فهمیده مطالعه میکنند و از غیرت و شجاعتش خوششون میاد و درس می گیرند و چون مشکلات اقتصادی روستا و شغل پدرها می بینند،می فهمند الان وقت جنگ اقتصادی یا کار اقتصادی ست، با همدیگه کار اقتصادی جهادی میزنند و فقر از روستا برای همیشه جمع میشه @Festivals
حال مادرش خیلی بد بود‌. دکتر لاکی گفت:« باید برای او گیاه بابونه بیاورد.» جوجه تیغی به همه جای جنگل سر زد. هیچ جا آن را پیدا نکرد. دکتر لاکی به او گفت:« در کنار رودخانه ی جنگل تاریک بابونه هست. » جوجه تیغی می‌دانست که جنگل تاریک، جای خطر ناکی است. بخاطر مادرش تصمیم گرفت به آنجا برود. با خودش گفت:« تمام راه، خودم را جمع میکنم. مثل گلوله قل میخورم تا آسیب نبینم.» همین کار را کرد. وقتی برگشت تعداد زیادی از تیغ هایش کنده شده بودند. بار دوم باید به آنجا می‌رفت. در راه، موش کور دانا را دید. موش کور دانا گفت:« چرا تیغ هایت کم شده؟» جوجه تیغی برایش تعریف کرد. موش کور دانا خیلی ناراحت شد. گفت:« چرا زودتر نگفتی؟» جوجه تیغی چشمش گرد شد:« اگر میگفتم، چه فرقی میکرد؟« موش کور دانا به درختی نگاه کرد:« ما سالها پیش، از زیر این درخت، تا کنار رودخانه ی جنگل تاریک، سوراخی درست کردیم. چون آنجا گیاهان دارویی زیاد است. هر کس بخواهد آنجا برود، از اینجا میرود.» جوجه تیغی خیلی ناراحت شد:« چرا دکتر لاکی نمیدانست؟» موش کور دانا سرش را پایین انداخت:« دکتر لاکی بخاطر سن زیاد، حتما آن را فراموش کرده» جوجه تیغی از موش کور دانا تشکر کرد. از سوراخ زیر درخت به رودخانه رفت. بابونه ها را چید و برگشت. 🌼 حضرت علی علیه السلام فرمود: كسى كه به رأى و فكر خود اكتفا كند خود را به خطر افكنده است. @Festivals
بسم الله الرحمن الرحیم چه خبره...؟! :«چقدر وول می‌خوری یکم اروم بگیر» یشمی سرش را بالا گرفت، این را گفت و آرام سرجایش نشست. صورتی اخمی کرد. کمی جا به جا شد:«خب حوصله‌م سر رفته می‌خوام ببینم اون بیرون چه خبره» یشمی لب‌های سنگی‌اش را جمع کرد. بلند گفت:«می‌خواستی چه خبر باشه؟ اگه گذاشتی یکم استراحت کنیم» سفیده چشمانش را باز کرد:«اه چه خبرتونه؟ سر و صدای اینجا کم نیست شما هم همش تو سر و کله‌ی هم می‌زنید!» یشمی به دیواره‌ی گونی تکیه داد:«از این صورتی بپرس که همش وول می‌خوره» صورتی سرش را پایین انداخت:«چرا همش به من گیر می‌دی؟» رویش را برگرداند. ساکت به گوشه‌ای خیره شد. یشمی دلش سوخت. جلو رفت:«خیلی خب حالا گریه نکن» صورتی آرام گفت:«من دارم این تو خفه می‌شم دلم می‌خواد برم بیرون. ما رو از کوه مهربون جدا کردن معلوم نیست می‌خوان چه بلایی سرمون بیارن» یشمی سرش را جلو آورد:«ترسیدی؟» صورتی لب‌هایش را جمع کرد:«نخیر نترسیدم» یشمی لبخند زد:«بیا بپر روی من از اون بالا نگاه کن ببین می‌تونی ببینی اینجا چه خبره یانه!» لب‌های صورتی به خنده باز شد. روی پشت یشمی ایستاد. خودش را بالا کشید. یشمی داد زد:«چه خبره؟ چی می‌بینی؟» صورتی جیغی کشید و پایین پرید. یشمی دوباره پرسید:«خب چی دیدی؟» صورتی زبانش بند آمده بود. نگاهی به یشمی کرد، نگاهی به سفیده که حالا چشم دوخته بود به دهان او. صورتی نفس محکمی کشید و گفت:«هههههمون اااااقا که ممممارو از کوه بببببرداشت ممممعلوم ننننیست چچچچه بلااییی سسسسر کککککبود ببببیچاره دددداره مممممیاره» یشمی به سفیده زل زد:«حالا باید چیکار کنیم؟» سفیده سرش را پایین انداخت. دلش گرفت. دوست نداشت چنین بلایی سرش بیاید. سرو صدا قطع شد. کار مرد تمام شده بود. بلند شد و از اتاق بیرون رفت. صورتی به یشمی گفت:«برگرد دوباره برم بالا ببینم چه بلایی سر کبود اومده» یشمی برگشت. صورتی پشتش سوار شد. سرک کشید. صدا زد:«اهای کبود صدای من رو می‌شنوی؟ حالت خوبه؟» صدایی نشنید. بلندتر صدا زد:«اهااااای کبود با توام» کبود تازه صدای صورتی را شنیده بود. بلند شد. همان‌جا نشست. از ان بالا گونی را می‌دید و صورتی را که از بالای گونی سرک می‌کشید. صورتی نگاهی به کبود کرد. چشمانش گرد شد:«وای چقدر زیبا شدی؟!» کبود نگاهی به خودش کرد:«بله که زیبا شدم می‌بینی؟ حالا شبیه یک نگینم» صدای پای مرد را شنید. سرجایش برگشت. صورتی هم از پشت یشمی پایین پرید:«کبود خیلی زیبا شده! حسابی می‌درخشه» یشمی گفت برگرد حالا نوبت منه که ببینم» صورتی برگشت یشمی پشتش سوار شد و سرک کشید. مرد پشت میز نشسته بود. کبود را که حالا یک نگین زیبا و درخشان شده بود برداشت. روی رکاب نقره ای رنگی سوارش کرد. بعد انگشتر را به دست کرد. یشمی بی‌اختیار برایش کف زد. با این کار تعادلش بهم خورد و افتاد توی گونی کنار سفیده. سفیده داد زد:«اخ چیکار می‌کنی مواظب باش» یشمی گفت:«ببخشید» کنار صورتی نشست:«من هم دلم می‌خواد یک انگشتر بشم» مرد به گونی نزدیک شد. سنگ‌ها صدای پایش را که شنیدند ساکت و آرام سرجایشان نشستند. حالا نوبت صورتی بود. از خوشحالی برقی زد و آماده ی تراشیده شدن شد. @Festivals