حال مادرش خیلی بد بود. دکتر لاکی گفت:« باید برای او گیاه بابونه بیاورد.»
جوجه تیغی به همه جای جنگل سر زد. هیچ جا آن را پیدا نکرد. دکتر لاکی به او گفت:« در کنار رودخانه ی جنگل تاریک بابونه هست. »
جوجه تیغی میدانست که جنگل تاریک، جای خطر ناکی است. بخاطر مادرش تصمیم گرفت به آنجا برود. با خودش گفت:« تمام راه، خودم را جمع میکنم. مثل گلوله قل میخورم تا آسیب نبینم.» همین کار را کرد. وقتی برگشت تعداد زیادی از تیغ هایش کنده شده بودند.
بار دوم باید به آنجا میرفت. در راه، موش کور دانا را دید. موش کور دانا گفت:« چرا تیغ هایت کم شده؟» جوجه تیغی برایش تعریف کرد.
موش کور دانا خیلی ناراحت شد. گفت:« چرا زودتر نگفتی؟»
جوجه تیغی چشمش گرد شد:« اگر میگفتم، چه فرقی میکرد؟«
موش کور دانا به درختی نگاه کرد:« ما سالها پیش، از زیر این درخت، تا کنار رودخانه ی جنگل تاریک، سوراخی درست کردیم. چون آنجا گیاهان دارویی زیاد است. هر کس بخواهد آنجا برود، از اینجا میرود.»
جوجه تیغی خیلی ناراحت شد:« چرا دکتر لاکی نمیدانست؟»
موش کور دانا سرش را پایین انداخت:« دکتر لاکی بخاطر سن زیاد، حتما آن را فراموش کرده»
جوجه تیغی از موش کور دانا تشکر کرد. از سوراخ زیر درخت به رودخانه رفت. بابونه ها را چید و برگشت.
🌼 حضرت علی علیه السلام فرمود: كسى كه به رأى و فكر خود اكتفا كند خود را به خطر افكنده است.
#خصلت_های_شاکله_ساز
#کتاب_العشرة
#خالقی
@Festivals
بسم الله الرحمن الرحیم
چه خبره...؟!
:«چقدر وول میخوری یکم اروم بگیر» یشمی سرش را بالا گرفت، این را گفت و آرام سرجایش نشست.
صورتی اخمی کرد. کمی جا به جا شد:«خب حوصلهم سر رفته میخوام ببینم اون بیرون چه خبره»
یشمی لبهای سنگیاش را جمع کرد. بلند گفت:«میخواستی چه خبر باشه؟ اگه گذاشتی یکم استراحت کنیم»
سفیده چشمانش را باز کرد:«اه چه خبرتونه؟ سر و صدای اینجا کم نیست شما هم همش تو سر و کلهی هم میزنید!»
یشمی به دیوارهی گونی تکیه داد:«از این صورتی بپرس که همش وول میخوره»
صورتی سرش را پایین انداخت:«چرا همش به من گیر میدی؟»
رویش را برگرداند. ساکت به گوشهای خیره شد. یشمی دلش سوخت. جلو رفت:«خیلی خب حالا گریه نکن»
صورتی آرام گفت:«من دارم این تو خفه میشم دلم میخواد برم بیرون. ما رو از کوه مهربون جدا کردن معلوم نیست میخوان چه بلایی سرمون بیارن»
یشمی سرش را جلو آورد:«ترسیدی؟»
صورتی لبهایش را جمع کرد:«نخیر نترسیدم»
یشمی لبخند زد:«بیا بپر روی من از اون بالا نگاه کن ببین میتونی ببینی اینجا چه خبره یانه!»
لبهای صورتی به خنده باز شد. روی پشت یشمی ایستاد. خودش را بالا کشید. یشمی داد زد:«چه خبره؟ چی میبینی؟»
صورتی جیغی کشید و پایین پرید. یشمی دوباره پرسید:«خب چی دیدی؟»
صورتی زبانش بند آمده بود. نگاهی به یشمی کرد، نگاهی به سفیده که حالا چشم دوخته بود به دهان او.
صورتی نفس محکمی کشید و گفت:«هههههمون اااااقا که ممممارو از کوه بببببرداشت ممممعلوم ننننیست چچچچه بلااییی سسسسر کککککبود ببببیچاره دددداره مممممیاره»
یشمی به سفیده زل زد:«حالا باید چیکار کنیم؟»
سفیده سرش را پایین انداخت. دلش گرفت. دوست نداشت چنین بلایی سرش بیاید.
سرو صدا قطع شد. کار مرد تمام شده بود. بلند شد و از اتاق بیرون رفت. صورتی به یشمی گفت:«برگرد دوباره برم بالا ببینم چه بلایی سر کبود اومده»
یشمی برگشت. صورتی پشتش سوار شد. سرک کشید. صدا زد:«اهای کبود صدای من رو میشنوی؟ حالت خوبه؟»
صدایی نشنید. بلندتر صدا زد:«اهااااای کبود با توام»
کبود تازه صدای صورتی را شنیده بود. بلند شد. همانجا نشست. از ان بالا گونی را میدید و صورتی را که از بالای گونی سرک میکشید. صورتی نگاهی به کبود کرد. چشمانش گرد شد:«وای چقدر زیبا شدی؟!»
کبود نگاهی به خودش کرد:«بله که زیبا شدم میبینی؟ حالا شبیه یک نگینم»
صدای پای مرد را شنید. سرجایش برگشت. صورتی هم از پشت یشمی پایین پرید:«کبود خیلی زیبا شده! حسابی میدرخشه»
یشمی گفت برگرد حالا نوبت منه که ببینم»
صورتی برگشت یشمی پشتش سوار شد و سرک کشید. مرد پشت میز نشسته بود. کبود را که حالا یک نگین زیبا و درخشان شده بود برداشت. روی رکاب نقره ای رنگی سوارش کرد. بعد انگشتر را به دست کرد. یشمی بیاختیار برایش کف زد. با این کار تعادلش بهم خورد و افتاد توی گونی کنار سفیده. سفیده داد زد:«اخ چیکار میکنی مواظب باش»
یشمی گفت:«ببخشید» کنار صورتی نشست:«من هم دلم میخواد یک انگشتر بشم»
مرد به گونی نزدیک شد. سنگها صدای پایش را که شنیدند ساکت و آرام سرجایشان نشستند.
حالا نوبت صورتی بود. از خوشحالی برقی زد و آماده ی تراشیده شدن شد.
#باران
@Festivals
~ قـــࢪن هاست ڪہ زمسٺان دࢪ دل تـاریخ ریشه دوانده...
ای بهار دل ها زود تر بیا!🌿
@Festivals
داستانک ها می توانند عصاره ی رمان باشند
و
هم منشا ایده های نو
و هم براش هایی تاثیر گذار از یک رمان
باغبان حسین مجاهد
~ گاهـۍ بایـد زمـین ࢪا از چشـم آسـمان دیـد، از بـالا...
آنـگاه زمـین بࢪایت ڪـوچڪ مێ شود
دیـگࢪ سخـتۍ هایـش دࢪ مقـابلت بزࢪگ نیسـت،
اهـداف بزࢪگت بࢪایـت ڪوچڪ مێشود و به دنبـال اهـداف بزرگتر می گردے
اهدافـے فرا زمینے...
فرا مـادی...
فقط ڪافیست ڪمی روحـت ࢪا وسعت دهـی،
با پاۍ جان بالا بࢪوی،
تا آسمـان ها...
جایـی نزدیڪ خوࢪشید...
شاید ڪـمی بالا تـࢪ...🌱
@Festivals
#ایده_بسیج
دختران بسیجی که با پول بافتنی هایی که در کلاس های بسیج یاد گرفته بودند به نیازمندان محله کمک کردند
@Festivals
#خصلت_های_شاکله_ساز
#کتاب_العشرة
#آرمینهآرمین
2- امام صادق فرمود: اگر يك نفر از گروهى سلام كند براى همه آنها كافى است و نيز اگر يكى پاسخ دهد از ديگران ساقط است.
🔸پنجاه سلام
باران قصد تمام شدن نداشت. جوجه خورشیدی برگ پهن انجیر را روی سرش گرفته بود. به سمت درخت تو خالی پنجاه پنجره دوید.
از پلههای ریشهای بالا رفت. نخ زنگ را کشید.
سنجاب حنایی سرش را از پنجرهی طبقه اول بیرون آورد.
-وای، سلام خورشیدی! خوش اومدی.
سرش را به داخل برد و فریاد زد.
-بچهها خورشیدی اومده.
جوجه خورشیدی خندید و چترش را تاب داد.
پنجاه پنجرهی درخت تنومند باز شد.
خارپشت از پشت پنجرهی دوم فریاد زد:
-خورشیدی سلام. تولدت مبارک.
جوجه خورشیدی یک بالش را تکان داد. قطرهای آب به اطراف پاشید. خندید و گفت:
-سلام خار پشتی. خوبی؟
پنجرهی سوم تکان خورد. اردک نوک هویجی سرش را بیرون آورد و گفت:
-سلام خورشیدی. چند تا بهار رو دیدی؟
خورشیدی چترش را تاب داد. چتر سوراخ شد و آب روی سر خورشیدی چکید.
-سلام هویجی. ممنونم که اومدی.
پرپری هدهد، از پنجرهی چهارم بالش را تکان داد و گفت:
-سلام خورشیدی، بیا برات جشن گرفتیم.
خورشیدی خندید و گفت:
-سلام پرپری. ممنون زحمت کشیدی.
چتر برگی به لبهی شاخه گیر کرد و پارهتر شد.
خورشیدی به همهی مهمانها سلام کرد. باران از سوراخ چتر رد شد وخورشیدی را خیس کرد. پنجرهی پنجاهم باز شد و دارکوب دانا سرش را از طبقهی بالا بیرون آورد.
-سلام خورشیدی. چرا نمیای تو؟ خیس شدی.
خورشیدی بدنش را به چپ و راست تکان داد. قطرههای آب پخش شدند و خورشیدی عطسه کرد.
-سلام دانا جون. داشتم به همه سلام میکردم. میشه در رو باز کنی؟
از هر پنجاه پنجره صدای فریاد بلند شد:
-وای، الان سرما میخوره. چرا در رو باز نکردین؟ اولین پنجره کدوم بود؟ چرا اون باز نکرده؟ چرا...
خورشیدی منتظر شد. دوباره نخ زنگ را کشید. پشت در نشست. دارکوب در را باز کرد.
-وای خدا چی شده؟
بالش را روی پیشانی خورشیدی گذاشت و گفت:
-وای تب داره. کمک کنید بیاریمش بالا.
سنجاب حنایی خورشیدی را بغل کرد و داخل درخت پنجاه پنجره برد و دارکوب دانا در را بست.
@Festivals
کادو
مامانی امروز خرید
یه پیرهن مردونه
کادو کرد و قایم کرد
یه گوشه توی خونه
منم کشیدم براش
یه دسته گل تو دفتر
مامان جونم بهم گفت
صدباریک الله دختر
شب که اومد بابایی
تو بغلش دویدم
چه لبخند قشنگی
رو لب بابا دیدم
#باران
@Festivals
داستان رمزی درخت او
نون وارد باغ شد. درخت انار داشت انار می چید.
نون کنار حوض ایستاد و خودش را نگاهی کرد.
نون به درخت گردو نزدیک شد و داد زد: وای چه گردوهایی رسیده ای.
نون توپش را برداشت و آن را به سمت گردوها پرت کرد.
دو تا گردوی بزرگ پایین افتاد. یکی این طرف توپ. یکی آن طرف.
او دو کاسه پنیر از لانه اش آورد و دو تا گردو روی آنها گذاشت.
درخت انار گفت: دیگ ات را می دهی به من؟ می خواهم رب انار درست کنم.
او به دیگ نگاهی کرد و گفت: می ترسم یک جوری بشوم ولی اشکالی ندارد.
درخت انار خندید و گفت: امشب فسنجون مهمون من.
او کاسه هایش را برداشت و راه افتاد.
کلاغه قار قار کرد و گفت: توپ را می دهی جوجه هایم بازی کنند؟ هنوز بلد نیستند پرواز کنند. خیلی حوصله شان در لانه سر رفته.
او توپش را برداشت و برای کلاغه انداخت.
او گوشه ای نشست و شروع به غذا خوردن کرد.
موشه گفت: به من هم پنیر می دهی؟
او گفت: بفرما موشه. هم پنیر هست هم گردو.
موشه خندید و گفت: تو چقدر مهربانی. همین پینر کافیه.
او گفت: حالا که تو گردو نمی خوری، پس منم فقط پنیر می خورم.
درخت انار داد زد: آهای عزیز جون کاسه ات رو بیار یه کاسه ناردون بهت بدم.
او لبخندی زد و کاسه اش را به درخت انار داد.
درخت انار دانه های سرخ انار را یکی یکی داخل کاسه ریخت و گلپر زد.
او کنار حوض ایستاد و گفت: چقدر تغییر کرده ام.
درخت انار گفت: این ناردون خدمت شما. اگر چای دم کرده بودم می توانستی به حوض نگاه کنی و بخوری.
او و درخت با هم خندیدند.
سوال: او در حوض چه دید؟
حسین مجاهد
@Festivals
#مونولوگ
هر وقت غصه دار شدی، با ادم ها حرف نزن
اگر هم حرف زدی، غصه هایت را ضربدر ادم ها کن
@Festivals
بوی بهشت
شیرا تازه از خواب بیدار شده بود. کش و قوسی به بدن قوی و نیرومندش داد. صدای قاروقور شکمش را شنید. یال طلا را دید. گوشه ای نشسته بود، یالش را با پنجه هایش شانه می کرد و در فکر بود!
از همان جا صدا کرد:«اهای یال طلا چی شده اول صبحی؟ توی فکری؟ نکنه تو هم از گرسنگی کم آوردی!»
یال طلا سرش را کمی بالا آورد و گفت:«گرسنه که هستم دو روزه هیچی نخوردیم!» پنجه هایش را بیرون آورد و گفت:«خسته شدم از این قفس! دلم زندگی میخواد دلم آزادی میخواد!»
نگاهی به دوستانش کرد که گوشهی قفس آرام باهم بازی میکردند. شیرا یالش را تکان داد و گفت:«بازم خوبه تنها نیستیم ما شیش تا همیشه با هم هستیم!»
یال طلا دمش را تکان داد و گفت:«کاش بیرون از این قفس با هم بودیم!»
شیرا جلو رفت. کنار یال طلا نشست:«چی شد که یک دفعه دلت خواست بری بیرون؟»
یال طلا دماغش را بالا کشید و گفت:«بوی گل به مشامم رسیده! یه بوی خوب از صبح اینجا پیچیده، تو حس نمیکنی؟»
شیرا دماغش را چندبار بالا کشید و گفت:«به به... راست میگی چه بوی خوبی میاد!»
یال طلا صدایی شنید. یالش را تکاند و گفت:«گوش کن یه صدایی میاد!»
شیرا گوش تیز کرد. در باز شد. چند نفر وارد شدند و کنار قفس ایستادند. یال طلا جلو رفت، رو به شیرا گفت:«بو نزدیکتر و بیشتر شد!»
شیرا به مردبلند قد که لباس سفیدی پوشیده بود اشاره کرد:«بوی گل از امام هادیه (علیه السلام)!»
چشمان یال طلا برقی زد:«چقدر آرزو داشتم امام رو از نزدیک ببینم!»
شیرا با چشمان گرد پرسید:«نکنه داریم خواب می بینیم؟!»
یال طلا که چشم از امام(علیه السلام) بر نمیداشت گفت:«خواب نیست ما بیداریم!»
یال طلا یک دفعه از جا پرید:«نگاه کن امام دارن میان توی قفس!»
امام هادی(علیه السلام) از پله های نردبان بالا رفت و وارد قفس شد. همه جا بوی یاس پیچیده بود. شیرا و یال طلا جلو رفتند. بقیه ی شیرها هم به سمت امام (علیه السلام) دویدند.
یال طلا کنار پای امام(علیه السلام) نشست. امام هادی (علیه السلام) بر سر شیرها دست میکشید. یال طلا چشمانش را بسته بود و خودش را توی بهشت میدید. متوکل از بیرون قفس صدا زد:«یا ابوالحسن بیایید بیرون کافیه!»
یال طلا با چشمانی پر اشک به رفتن امام(علیه السلام) نگاه میکرد. شیرا چشمانش را بست:«انگار خواب میدیدم، چه خواب شیرینی بود!»
یال طلا یالش را تکان داد و گفت:«خواب نبودی ما امام(علیه السلام) رو از نزدیک دیدیم»
#باران
@Festivals