eitaa logo
جشنواره های باغ گردو
376 دنبال‌کننده
592 عکس
42 ویدیو
29 فایل
حضور گروهی در جشنواره های ارزشمند. مانوری برای جهاد فرهنگی. دست خدا همراه ماست...
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان رمزی درخت او نون وارد باغ شد. درخت انار داشت انار می چید. نون کنار حوض ایستاد و خودش را نگاهی کرد. نون به درخت گردو نزدیک شد و داد زد: وای چه گردوهایی رسیده ای. نون توپش را برداشت و آن را به سمت گردوها پرت کرد. دو تا گردوی بزرگ پایین افتاد. یکی این طرف توپ. یکی آن طرف. او دو کاسه پنیر از لانه اش آورد و دو تا گردو روی آنها گذاشت. درخت انار گفت: دیگ ات را می دهی به من؟ می خواهم رب انار درست کنم. او به دیگ نگاهی کرد و گفت: می ترسم یک جوری بشوم ولی اشکالی ندارد. درخت انار خندید و گفت: امشب فسنجون مهمون من. او کاسه هایش را برداشت و راه افتاد. کلاغه قار قار کرد و گفت: توپ را می دهی جوجه هایم بازی کنند؟ هنوز بلد نیستند پرواز کنند. خیلی حوصله شان در لانه سر رفته. او توپش را برداشت و برای کلاغه انداخت. او گوشه ای نشست و شروع به غذا خوردن کرد. موشه گفت: به من هم پنیر می دهی؟ او گفت: بفرما موشه. هم پنیر هست هم گردو. موشه خندید و گفت: تو چقدر مهربانی. همین پینر کافیه. او گفت: حالا که تو گردو نمی خوری، پس منم فقط پنیر می خورم. درخت انار داد زد: آهای عزیز جون کاسه ات رو بیار یه کاسه ناردون بهت بدم. او لبخندی زد و کاسه اش را به درخت انار داد. درخت انار دانه های سرخ انار را یکی یکی داخل کاسه ریخت و گلپر زد. او کنار حوض ایستاد و گفت: چقدر تغییر کرده ام. درخت انار گفت: این ناردون خدمت شما. اگر چای دم کرده بودم می توانستی به حوض نگاه کنی و بخوری. او و درخت با هم خندیدند. سوال: او در حوض چه دید؟ حسین مجاهد @Festivals
هر وقت غصه دار شدی، با ادم ها حرف نزن اگر هم حرف زدی، غصه هایت را ضربدر ادم ها کن @Festivals
♧حال خـوب 🌿 ‌~ یعنێ مطـمعن باشـۍ خدا خــودش حـواسش هسـتツ @Festivals
بوی بهشت شیرا تازه از خواب بیدار شده بود. کش و قوسی به بدن قوی و نیرومندش داد. صدای قاروقور شکمش را شنید. یال طلا را دید. گوشه ای نشسته بود، یالش را با پنجه هایش شانه می کرد و در فکر بود! از همان جا صدا کرد:«اهای یال طلا چی شده اول صبحی؟ توی فکری؟ نکنه تو هم از گرسنگی کم آوردی!» یال طلا سرش را کمی بالا آورد و گفت:«گرسنه که هستم دو روزه هیچی نخوردیم!» پنجه هایش را بیرون آورد و گفت:«خسته شدم از این قفس! دلم زندگی می‌خواد دلم آزادی می‌خواد!» نگاهی به دوستانش کرد که گوشه‌ی قفس آرام باهم بازی می‌کردند. شیرا یالش را تکان داد و گفت:«بازم خوبه تنها نیستیم ما شیش تا همیشه با هم هستیم!» یال طلا دمش را تکان داد و گفت:«کاش بیرون از این قفس با هم بودیم!» شیرا جلو رفت. کنار یال طلا نشست:«چی شد که یک دفعه دلت خواست بری بیرون؟» یال طلا دماغش را بالا کشید و گفت:«بوی گل به مشامم رسیده! یه بوی خوب از صبح اینجا پیچیده، تو حس نمی‌کنی؟» شیرا دماغش را چندبار بالا کشید و گفت:«به به... راست می‌گی چه بوی خوبی میاد!» یال طلا صدایی شنید. یالش را تکاند و گفت:«گوش کن یه صدایی میاد!» شیرا گوش تیز کرد. در باز شد. چند نفر وارد شدند و کنار قفس ایستادند. یال طلا جلو رفت، رو به شیرا گفت:«بو نزدیک‌تر و بیشتر شد!» شیرا به مردبلند قد که لباس سفیدی پوشیده بود اشاره کرد:«بوی گل از امام هادیه (علیه السلام)!» چشمان یال طلا برقی زد:«چقدر آرزو داشتم امام رو از نزدیک ببینم!» شیرا با چشمان گرد پرسید:«نکنه داریم خواب می بینیم؟!» یال طلا که چشم از امام(علیه السلام) بر نمی‌داشت گفت:«خواب نیست ما بیداریم!» یال طلا یک دفعه از جا پرید:«نگاه کن امام دارن میان توی قفس!» امام هادی(علیه السلام) از پله های نردبان بالا رفت و وارد قفس شد. همه جا بوی یاس پیچیده بود. شیرا و یال طلا جلو رفتند. بقیه ی شیرها هم به سمت امام (علیه السلام) دویدند. یال طلا کنار پای امام(علیه السلام) نشست. امام هادی (علیه السلام) بر سر شیرها دست می‌کشید. یال طلا چشمانش را بسته بود و خودش را توی بهشت می‌دید. متوکل از بیرون قفس صدا زد:«یا ابوالحسن بیایید بیرون کافیه!» یال طلا با چشمانی پر اشک به رفتن امام(علیه السلام) نگاه می‌کرد. شیرا چشمانش را بست:«انگار خواب می‌دیدم، چه خواب شیرینی بود!» یال طلا یالش را تکان داد و گفت:«خواب نبودی ما امام(علیه السلام) رو از نزدیک دیدیم» @Festivals
من چطور می تونم به جمع نویسنده‌های داستان کوتاه اضافه بشم؟!😢 اینکه غصه خوردن نداره، راهش اینه که یه صلوات بفرستید و مطلب رو تا آخر بخونید👇 بی شک اولین گام براي ورود به جمع نویسندگان داستان کوتاه، «خواندن» است! @Festivals
آرمینه آرمین: آنالیز داستان 1) عنوان داستان : آيا عنوان، مناسب داستان هست؟ | انواع عنوان: بيربط، مربوط، جزئي از داستان، کليد داستان 2) غلبه يک عنصر بر داستان : غلبه عنصر حادثه و شخصيت معمول تر است. اما غلبه فضا، طرح، پيرنگ و ... هم مي تواند استفاده شود. 3) شخصيت اصلي داستان کيست؟ : شخصيت هاي اصلي، فرعي و مرکزي 4) کشمکش : دروني و بيروني يا فيزيکي و ذهني 5) نحوه تکامل داستان: گره افکني و گره گشائي. گره گشائي گاهي اوقات ممکن است به ذهن خواننده سپرده شود. مثل تمام فيلم هاي کيارستمي 6) روش شخصيت پردازي : [مسقيم و غيرمستقيم] يا [با ديالوگ، عمل، در حوزه روان واحساس] 7) زاويه ديد: اول، دوم و سوم شخص و داناي کل 8) صحنه اصلي در چه دوره دوراني است: زمان و مکان داستان چگونه است 9) دوره داستاني : دوره تاريخي و جغرافياي مکاني داستان منظور است. 10) حادثه ابتدائي : داستان بايد با همان جمله اول آغاز شود. 11) خلاصه داستان : خلاصه داستان بايد وجود داشته باشد تا به روند از ابتدا به انتها رفتن داستان کمک کند. يا چگونه از تعادل اوليه داستان به تعادل نهائي در داستان برسيم. 12) پايان بندي : شامل فاجعه، Happy end و رها شده به خواننده. 13) نقطه اوج : جائي که گره افکني به اوج خود رسيده. 14) نقطه فرود : نقطه اي که گره گشائي شروع ميشود. 15) تأثير داستان : آيا داستان به طور زيرپوستي تأثيري مثل غم، شادي، طنز و ... دارد؟ 16) واقع گرا يا واقعي : آيا اگر کسي داستان را بخواند نميگويد اين داستان واقعي نيست؟ داستان نبايد به جمله { اين داستان واقعي است} نياز پيدا کند. 17) نوع روايت : خطي، غير خطي، تو درتو، از انتها به ابتدا و ... 18) داستان کامل است؟ : آيا داستان ميتواند تکه اي از يک داستان بزرگتر باشد؟ 19) درونمايه داستان. 20) همذات پنداري. 21) نمادپردازي : بعضي از عناصر داستان بيانگر چيزي فراتر از داستان باشند. مثل آليس در سرزمين عجايب که با نمادپردازي ، نظام دادرسي انگلستان را زير سؤال ميبرد. 22) شخصيت قهرمان دارد يا ندارد؟ : که اين بيشتر در داستان هاي کلاسيک مرسوم است. 23) زبان خاص در داستان : مثل گويش يا لهجه در داستان، يا استفاده از بازي هاي زباني مثل واج آرائي. @Festivals
خالـقی: قطره‌ای که میخواد ظرفی رو پاک کنه. ظرف چرب بوده و قطره به دردسر میفته درختان باغ گردو هر روز ایده‌های ناب می‌بارند.
این روزهای سخت، دنیا حال خوشی اصلا ندارد با آسمان بغض کرده دور از تو می خواهد ببارد دلتنگی پاییزها را در چشم هایش می شود دید دستش به دامان بهار است در انتظار نور خورشید ای کاش پایان سفر بود ای کاش دیگر می رسیدی تا رنگ سبزی با حضورت بر باغ دنیا می کشیدی ندبه محمدی @Festivals
یادمان باشد و بپذیریم که هیچ‌کس توانایی دیدن ندارد. ما برای خواننده‌هایی نابینا می‌نویسیم که نه خودشان را می‌بینند، نه دیگران را و نه محیطی را که در آن زیست می‌کنند. پس «خوب دیدن» اصلی اساسی برای یک نویسنده است. 👀 ما به چشم‌هایی تیزبین و دقیق احتیاج داریم. بیاییم در آدم‌هایی که می‌بینیم، جاهایی که می‌رویم و هر چیزی که با آن روبه‌رو می‌شویم، دقیق شویم. برای این کار از خودمان شروع کنیم. @Festivals
+بچه ها خیلی اذیتش میکنند _میگن بچه گداست..باباش جاروکشه +خب باباش که کار میکنه..دیگه بچه گدا نیست که! _لباس هاش خیلی داغونن!معلومه لباس دوسال پیششه،امسال لباس نخریده برا مدرسه.. +یعنی لباسش نو بود دیگه کسی اذیتش نمیکرد؟ _الان کسی به منو تو کار داره؟ +خب پس بیا ی دست لباس مدرسه براش بخریم تا کسی اذیتش نکنه... _به منو تو چه! +هم کلاسیمونه ها! @Festivals
از ࢪوزهـاے ڪـه از قلم ڪـاࢪ😞 نڪشیـدم و بـࢪام زبـان دࢪازے ڪࢪد و قفل شد 🍂🍂🍂 @Festivals
برای درک مبحث شخصیت اصلی و شخصیت فرعی و ساختار شخصیت محور، انیمه قلعه ای در آسمان بسیار مناسب است. لذت ببرید چرا انیمه های ما این قدر پیشرفته نیستند؟