این روزهای سخت، دنیا
حال خوشی اصلا ندارد
با آسمان بغض کرده
دور از تو می خواهد ببارد
دلتنگی پاییزها را
در چشم هایش می شود دید
دستش به دامان بهار است
در انتظار نور خورشید
ای کاش پایان سفر بود
ای کاش دیگر می رسیدی
تا رنگ سبزی با حضورت
بر باغ دنیا می کشیدی
ندبه محمدی
@Festivals
یادمان باشد و بپذیریم که هیچکس توانایی دیدن ندارد. ما برای خوانندههایی نابینا مینویسیم که نه خودشان را میبینند، نه دیگران را و نه محیطی را که در آن زیست میکنند.
پس «خوب دیدن» اصلی اساسی برای یک نویسنده است.
👀 ما به چشمهایی تیزبین و دقیق احتیاج داریم. بیاییم در آدمهایی که میبینیم، جاهایی که میرویم و هر چیزی که با آن روبهرو میشویم، دقیق شویم. برای این کار از خودمان شروع کنیم.
@Festivals
+بچه ها خیلی اذیتش میکنند
_میگن بچه گداست..باباش جاروکشه
+خب باباش که کار میکنه..دیگه بچه گدا نیست که!
_لباس هاش خیلی داغونن!معلومه لباس دوسال پیششه،امسال لباس نخریده برا مدرسه..
+یعنی لباسش نو بود دیگه کسی اذیتش نمیکرد؟
_الان کسی به منو تو کار داره؟
+خب پس بیا ی دست لباس مدرسه براش بخریم تا کسی اذیتش نکنه...
_به منو تو چه!
+هم کلاسیمونه ها!
#العشره
#کتاب_العشره
#عارفی
@Festivals
#پشیمانــم از ࢪوزهـاے ڪـه از قلم ڪـاࢪ😞 نڪشیـدم و بـࢪام زبـان دࢪازے ڪࢪد و قفل شد
🍂🍂🍂
@Festivals
#پیشنهاد_انیمیشن
برای درک مبحث شخصیت اصلی و شخصیت فرعی و ساختار شخصیت محور، انیمه قلعه ای در آسمان بسیار مناسب است.
لذت ببرید
چرا انیمه های ما این قدر پیشرفته نیستند؟
۲۷
شاخه نبات
هر روز شعری تاره می خوانم
درباره ی زیبایی دنیا
با واژه هایش می روم هربار
تا سرزمین رنگی رویا
یک روز گفتم دوست دارم من
یک شاعر شیرین زبان باشم
تا شعرهایم دلنشین باشد
معروف در کل جهان باشم
خندید مادر رفت چای آورد
شاخه نباتی توی آن چرخاند
لبخند بابا گفت خواهی شد
بعدش برایم شعر حافظ خواند
ندبه محمدی
@Festivals
داستان رمزی عدد با چاره
دو سرش را خاراند و گفت: چقدر این شهر سفید حوصله سر بر است. خسته شدم.
چهار گفت: اگه با هم باشیم یه بازی خوب سراغ دارم.
دو گفت: قبول ولی می ترسم سخت باشد.
او نفس راحتی کشید و گفت: می شود کمی جا باز کنی این پیاله هم با سه بچه اش جا شود؟
من گفتم: اینجوری که سخت تر می شود.
او گفت: خیلی هم خوش می گذرد. حالا خودت ببین.
همه جای بدن مان خارش گرفت.
او گفت: باشد خلوت اش می کنم. این گودالی بیاید بازی؟ توپ هم دارد.
گفتم: باشد اشکالی ندارد. ولی من اصلا نمی فهمم چه می گوید.
اخم کرد و گفت: باشد اصلا بیا این تیرک را بگذاریم وسط مان و بازی کنیم.
وا رفتم. بی حال شدم.
تیرک را کنار انداخت و گفت: از اولش هم باید می رفتیم سفر. سفر، نو می کند همه چیز را.
گفتم: بلیطش را هم گرفته ام. آماده ای؟
او و من با هم راه افتادیم.
حسین مجاهد
@Festivals
#سوالات_متداول
اصلا کی گفته باید از یه سبک یا نویسنده تقلید کنیم؟
من می خواهم سبک شخصی و اختصاصی خودم را داشته باشم.
کی گفته نمیشه؟
اصلا بروم ترک کنـــــــــم عاشقی ام را
بازار خراب و چقدر دست زیادست!😂
#بداهه
✍#اسماعیلعلیخانی
@Festivals
با تجربه ها
الان نرو وقتش نیست. سپهر سریع کیفش را پشتش انداخت:« چرا ؟ مگه چیه؟ ولم کن باید بپرسم.»
شاهین دست سپهر را رها کرد:« باشه برو. بعدا نگی که بهت نگفتما!»
سپهر بدو بدو خودش را به آقای معلم رساند. آقای معلم داشت از کلاس خارج میشد. سپهر گفت:« آقا اجازه سؤال دارم!»
شاهین از دور به آنها نگاه میکرد و لبخند میزد.
سپهر برگشت پیش شاهین. کنارش نشست . آرنج دو دستش را روی میز گذاشت. سرش را بین دستانش گرفت. شاهین خندید:« دیدی گفتم نرو. به حرف با تجربه ها گوش نمیدی همین میشه»
سپهر سرش را بلند کرد:« انگار فلش رو زدی به هارد. همه چی رو یهویی ریخت تو مغزم. اصلا هیچی متوجه نشدم!»
شاهین گفت:« وقتی داره میره نباید سوال کنی. چون تند تند میگه و متوجه نمیشی. دفعهی بعد به حرف با تجربه ها گوش بده. ضرر نمیکنی»
#داستانک
#خالقی
@Festivals
#دیالوگ_گرافی
_ اگه ادم نمی شدی دوست داشتی چی بشی؟
+ یه کفش نو در پای یه کودک یمنی.
#کپی_فقط_با_ذکر_منبع
@Festivals