eitaa logo
جشنواره های باغ گردو
376 دنبال‌کننده
592 عکس
42 ویدیو
29 فایل
حضور گروهی در جشنواره های ارزشمند. مانوری برای جهاد فرهنگی. دست خدا همراه ماست...
مشاهده در ایتا
دانلود
۲۷ شاخه نبات هر روز شعری تاره می خوانم درباره ی زیبایی دنیا با واژه هایش می روم هربار تا سرزمین رنگی رویا یک روز گفتم دوست دارم من یک شاعر شیرین زبان باشم تا شعرهایم دلنشین باشد معروف در کل جهان باشم خندید مادر رفت چای آورد شاخه نباتی توی آن چرخاند لبخند بابا گفت خواهی شد بعدش برایم شعر حافظ خواند ندبه محمدی @Festivals
داستان رمزی عدد با چاره دو سرش را خاراند و گفت: چقدر این شهر سفید حوصله سر بر است. خسته شدم. چهار گفت: اگه با هم باشیم یه بازی خوب سراغ دارم. دو گفت: قبول ولی می ترسم سخت باشد. او نفس راحتی کشید و گفت: می شود کمی جا باز کنی این پیاله هم با سه بچه اش جا شود؟ من گفتم: اینجوری که سخت تر می شود. او گفت: خیلی هم خوش می گذرد. حالا خودت ببین. همه جای بدن مان خارش گرفت. او گفت: باشد خلوت اش می کنم. این گودالی بیاید بازی؟ توپ هم دارد. گفتم: باشد اشکالی ندارد. ولی من اصلا نمی فهمم چه می گوید. اخم کرد و گفت: باشد اصلا بیا این تیرک را بگذاریم وسط مان و بازی کنیم. وا رفتم. بی حال شدم. تیرک را کنار انداخت و گفت: از اولش هم باید می رفتیم سفر. سفر، نو می کند همه چیز را. گفتم: بلیطش را هم گرفته ام. آماده ای؟ او و من با هم راه افتادیم. حسین مجاهد @Festivals
اصلا کی گفته باید از یه سبک یا نویسنده تقلید کنیم؟ من می خواهم سبک شخصی و اختصاصی خودم را داشته باشم. کی گفته نمیشه؟
وقتی دهانت بسته است، صدایت را بهتر می شنوم @Festivals
اصلا بروم ترک کنـــــــــم عاشقی ام را بازار خراب و چقدر دست زیادست!😂 @Festivals
با تجربه ها الان نرو وقتش نیست. سپهر سریع کیفش را پشتش انداخت:« چرا ؟ مگه چیه؟ ولم کن باید بپرسم.» شاهین دست سپهر را رها کرد:« باشه برو. بعدا نگی که بهت نگفتما!» سپهر بدو بدو خودش را به آقای معلم رساند. آقای معلم داشت از کلاس خارج میشد. سپهر گفت:« آقا اجازه سؤال دارم!» شاهین از دور به آنها نگاه میکرد و لبخند میزد. سپهر برگشت پیش شاهین. کنارش نشست . آرنج دو دستش را روی میز گذاشت. سرش را بین دستانش گرفت. شاهین خندید:« دیدی گفتم نرو. به حرف با تجربه ها گوش نمیدی همین میشه» سپهر سرش را بلند کرد:« انگار فلش رو زدی به هارد. همه چی رو یهویی ریخت تو مغزم. اصلا هیچی متوجه نشدم!» شاهین گفت:« وقتی داره می‌ره نباید سوال کنی. چون تند تند میگه و متوجه نمیشی. دفعه‌ی بعد به حرف با تجربه ها گوش بده. ضرر نمیکنی» @Festivals
_ اگه ادم نمی شدی دوست داشتی چی بشی؟ + یه کفش نو در پای یه کودک یمنی. @Festivals
من قبلا داستان نوشته بودم ولی الان خیلی سردرگم شدم که کجا فرستادم شون و چی شدن؟ آیا آرشیو کردن ضروری ست؟
آموزش داستان نویسی نشر دامیز همون که رنگ جلدش زنبوریه خیلی جذاب نوشته
معصومه لقمه ی نان و پنیری را که ‌مامان برایش گذاشته بود، از کیفش درآورد.پلاستیکش را دور لقمه پیچید و مشغول خوردن شد. فرشته وارد کلاس شد و کنار معصومه نشست.چند تا خوراکی از بوفه ی مدرسه خریده بود. کیک و رانی اش را باز کرد. به معصومه تعارف کرد. معصومه نگاهی به خوراکی هایش انداخت و گفت:«ممنون. خودم لقمه دارم.» اما دیگر دلش نمی خواست نان سفت با پنیر شور و بودارش را بخورد. نگار از نیمکت جلویی به سمت آنها چرخید. آب دهانش را قورت داد و گفت:«به به! بازم رفتی کلی خرید کردی؟» فرشته پوزخندی زد و گفت:«منظورت همین دو سه تا کیک و چوب شور و رانیه؟خب بفرما» نگار دستش را زیر چانه اش گذاشت و با لبخند گفت:«نه نمی خواهم...ممنون...آنها که صد البته...منظورم کفش های نوات است!» فرشته یک‌گاز دیگر به کیکش زد و گفت:«اوهوم!»معصومه به کفش های فرشته و بعد به کفش های خودش نگاه کرد. آهی کشید. سرش را روی میز گذاشت و به به پنجره خیره شد. امام محمد باقر ع به شخصی فرمود: با ثروتمندان معاشرت نکن زیرا انسان وقتی که با انها معاشرت می کند از نعمتی که خدا به خودش داده قدردانی نمی کند وبه مرحله ای می رسد که تصور می کند خدا به وی نعمتی نداده. @Festivals
إنّی اُحِبُ الصَلاة وقتی وضو می‌گیرم می‌رم نماز می‌خونم رو به قبله می‌شینم انگار تو آسمونم حالا که خوندم نماز شدم مثل فرشته دوسم داره خدا جون تو قرآنش نوشته @Festivals