۲۷
شاخه نبات
هر روز شعری تاره می خوانم
درباره ی زیبایی دنیا
با واژه هایش می روم هربار
تا سرزمین رنگی رویا
یک روز گفتم دوست دارم من
یک شاعر شیرین زبان باشم
تا شعرهایم دلنشین باشد
معروف در کل جهان باشم
خندید مادر رفت چای آورد
شاخه نباتی توی آن چرخاند
لبخند بابا گفت خواهی شد
بعدش برایم شعر حافظ خواند
ندبه محمدی
@Festivals
داستان رمزی عدد با چاره
دو سرش را خاراند و گفت: چقدر این شهر سفید حوصله سر بر است. خسته شدم.
چهار گفت: اگه با هم باشیم یه بازی خوب سراغ دارم.
دو گفت: قبول ولی می ترسم سخت باشد.
او نفس راحتی کشید و گفت: می شود کمی جا باز کنی این پیاله هم با سه بچه اش جا شود؟
من گفتم: اینجوری که سخت تر می شود.
او گفت: خیلی هم خوش می گذرد. حالا خودت ببین.
همه جای بدن مان خارش گرفت.
او گفت: باشد خلوت اش می کنم. این گودالی بیاید بازی؟ توپ هم دارد.
گفتم: باشد اشکالی ندارد. ولی من اصلا نمی فهمم چه می گوید.
اخم کرد و گفت: باشد اصلا بیا این تیرک را بگذاریم وسط مان و بازی کنیم.
وا رفتم. بی حال شدم.
تیرک را کنار انداخت و گفت: از اولش هم باید می رفتیم سفر. سفر، نو می کند همه چیز را.
گفتم: بلیطش را هم گرفته ام. آماده ای؟
او و من با هم راه افتادیم.
حسین مجاهد
@Festivals
#سوالات_متداول
اصلا کی گفته باید از یه سبک یا نویسنده تقلید کنیم؟
من می خواهم سبک شخصی و اختصاصی خودم را داشته باشم.
کی گفته نمیشه؟
اصلا بروم ترک کنـــــــــم عاشقی ام را
بازار خراب و چقدر دست زیادست!😂
#بداهه
✍#اسماعیلعلیخانی
@Festivals
با تجربه ها
الان نرو وقتش نیست. سپهر سریع کیفش را پشتش انداخت:« چرا ؟ مگه چیه؟ ولم کن باید بپرسم.»
شاهین دست سپهر را رها کرد:« باشه برو. بعدا نگی که بهت نگفتما!»
سپهر بدو بدو خودش را به آقای معلم رساند. آقای معلم داشت از کلاس خارج میشد. سپهر گفت:« آقا اجازه سؤال دارم!»
شاهین از دور به آنها نگاه میکرد و لبخند میزد.
سپهر برگشت پیش شاهین. کنارش نشست . آرنج دو دستش را روی میز گذاشت. سرش را بین دستانش گرفت. شاهین خندید:« دیدی گفتم نرو. به حرف با تجربه ها گوش نمیدی همین میشه»
سپهر سرش را بلند کرد:« انگار فلش رو زدی به هارد. همه چی رو یهویی ریخت تو مغزم. اصلا هیچی متوجه نشدم!»
شاهین گفت:« وقتی داره میره نباید سوال کنی. چون تند تند میگه و متوجه نمیشی. دفعهی بعد به حرف با تجربه ها گوش بده. ضرر نمیکنی»
#داستانک
#خالقی
@Festivals
#دیالوگ_گرافی
_ اگه ادم نمی شدی دوست داشتی چی بشی؟
+ یه کفش نو در پای یه کودک یمنی.
#کپی_فقط_با_ذکر_منبع
@Festivals
#سوالات_متداول
من قبلا داستان نوشته بودم ولی الان خیلی سردرگم شدم که کجا فرستادم شون و چی شدن؟
آیا آرشیو کردن ضروری ست؟
#معرفی_کتاب
آموزش داستان نویسی
نشر دامیز
همون که رنگ جلدش زنبوریه
خیلی جذاب نوشته
معصومه لقمه ی نان و پنیری را که مامان برایش گذاشته بود، از کیفش درآورد.پلاستیکش را دور لقمه پیچید و مشغول خوردن شد. فرشته وارد کلاس شد و کنار معصومه نشست.چند تا خوراکی از بوفه ی مدرسه خریده بود. کیک و رانی اش را باز کرد. به معصومه تعارف کرد. معصومه نگاهی به خوراکی هایش انداخت و گفت:«ممنون. خودم لقمه دارم.» اما دیگر دلش نمی خواست نان سفت با پنیر شور و بودارش را بخورد. نگار از نیمکت جلویی به سمت آنها چرخید. آب دهانش را قورت داد و گفت:«به به! بازم رفتی کلی خرید کردی؟» فرشته پوزخندی زد و گفت:«منظورت همین دو سه تا کیک و چوب شور و رانیه؟خب بفرما» نگار دستش را زیر چانه اش گذاشت و با لبخند گفت:«نه نمی خواهم...ممنون...آنها که صد البته...منظورم کفش های نوات است!» فرشته یکگاز دیگر به کیکش زد و گفت:«اوهوم!»معصومه به کفش های فرشته و بعد به کفش های خودش نگاه کرد. آهی کشید. سرش را روی میز گذاشت و به به پنجره خیره شد.
امام محمد باقر ع به شخصی فرمود: با ثروتمندان معاشرت نکن زیرا انسان وقتی که با انها معاشرت می کند از نعمتی که خدا به خودش داده قدردانی نمی کند وبه مرحله ای می رسد که تصور می کند خدا به وی نعمتی نداده.
#خصلت_های_شاکله_ساز
#کتاب_العشره
#الیاسی
@Festivals
#حدیث
إنّی اُحِبُ الصَلاة
وقتی وضو میگیرم
میرم نماز میخونم
رو به قبله میشینم
انگار تو آسمونم
حالا که خوندم نماز
شدم مثل فرشته
دوسم داره خدا جون
تو قرآنش نوشته
#باران
@Festivals