eitaa logo
جشنواره های باغ گردو
376 دنبال‌کننده
592 عکس
42 ویدیو
29 فایل
حضور گروهی در جشنواره های ارزشمند. مانوری برای جهاد فرهنگی. دست خدا همراه ماست...
مشاهده در ایتا
دانلود
اصلا بروم ترک کنـــــــــم عاشقی ام را بازار خراب و چقدر دست زیادست!😂 @Festivals
با تجربه ها الان نرو وقتش نیست. سپهر سریع کیفش را پشتش انداخت:« چرا ؟ مگه چیه؟ ولم کن باید بپرسم.» شاهین دست سپهر را رها کرد:« باشه برو. بعدا نگی که بهت نگفتما!» سپهر بدو بدو خودش را به آقای معلم رساند. آقای معلم داشت از کلاس خارج میشد. سپهر گفت:« آقا اجازه سؤال دارم!» شاهین از دور به آنها نگاه میکرد و لبخند میزد. سپهر برگشت پیش شاهین. کنارش نشست . آرنج دو دستش را روی میز گذاشت. سرش را بین دستانش گرفت. شاهین خندید:« دیدی گفتم نرو. به حرف با تجربه ها گوش نمیدی همین میشه» سپهر سرش را بلند کرد:« انگار فلش رو زدی به هارد. همه چی رو یهویی ریخت تو مغزم. اصلا هیچی متوجه نشدم!» شاهین گفت:« وقتی داره می‌ره نباید سوال کنی. چون تند تند میگه و متوجه نمیشی. دفعه‌ی بعد به حرف با تجربه ها گوش بده. ضرر نمیکنی» @Festivals
_ اگه ادم نمی شدی دوست داشتی چی بشی؟ + یه کفش نو در پای یه کودک یمنی. @Festivals
من قبلا داستان نوشته بودم ولی الان خیلی سردرگم شدم که کجا فرستادم شون و چی شدن؟ آیا آرشیو کردن ضروری ست؟
آموزش داستان نویسی نشر دامیز همون که رنگ جلدش زنبوریه خیلی جذاب نوشته
معصومه لقمه ی نان و پنیری را که ‌مامان برایش گذاشته بود، از کیفش درآورد.پلاستیکش را دور لقمه پیچید و مشغول خوردن شد. فرشته وارد کلاس شد و کنار معصومه نشست.چند تا خوراکی از بوفه ی مدرسه خریده بود. کیک و رانی اش را باز کرد. به معصومه تعارف کرد. معصومه نگاهی به خوراکی هایش انداخت و گفت:«ممنون. خودم لقمه دارم.» اما دیگر دلش نمی خواست نان سفت با پنیر شور و بودارش را بخورد. نگار از نیمکت جلویی به سمت آنها چرخید. آب دهانش را قورت داد و گفت:«به به! بازم رفتی کلی خرید کردی؟» فرشته پوزخندی زد و گفت:«منظورت همین دو سه تا کیک و چوب شور و رانیه؟خب بفرما» نگار دستش را زیر چانه اش گذاشت و با لبخند گفت:«نه نمی خواهم...ممنون...آنها که صد البته...منظورم کفش های نوات است!» فرشته یک‌گاز دیگر به کیکش زد و گفت:«اوهوم!»معصومه به کفش های فرشته و بعد به کفش های خودش نگاه کرد. آهی کشید. سرش را روی میز گذاشت و به به پنجره خیره شد. امام محمد باقر ع به شخصی فرمود: با ثروتمندان معاشرت نکن زیرا انسان وقتی که با انها معاشرت می کند از نعمتی که خدا به خودش داده قدردانی نمی کند وبه مرحله ای می رسد که تصور می کند خدا به وی نعمتی نداده. @Festivals
إنّی اُحِبُ الصَلاة وقتی وضو می‌گیرم می‌رم نماز می‌خونم رو به قبله می‌شینم انگار تو آسمونم حالا که خوندم نماز شدم مثل فرشته دوسم داره خدا جون تو قرآنش نوشته @Festivals
دلم خیلی تنگ شده، دیگه اندازه‌م نیست! @Festivals
نویسی معدن ایده های ناب است ضمنا کار تنور را هم می کند @Festivals
ای انهایی که به عشق آموختن می خواهید بروید فلان موسسه و فلان دانشگاه اگر خودتان تشنه ی رشد نباشید، هیچ فایده ای ندارد. تامام 🌹 باغبان کوچک @Festivals
بهار عروسکش را برداشت. آن را از جلوی بقیه ی عروسکها راه برد. سرش را دولا کرد. از زبان عروسک گفت:« سلام» بعد به عروسک گفت:« نشنیدم , بلندتر سلام کن» دوباره سمت عروسک بعدی رفت. پدر از جلوی اتاق بهار رد شد. بازی بهار را نگاه کرد:« بهار جان! چرا عروسک را اذیت میکنی؟!» بهار به سمت در برگشت:« میخواهم به او سلام کردن را یاد بدهم» پدر کنار بهار نشست:« مگر بلد نیست؟!» بهار سرش را پایین انداخت:« بلد است ولی رویش نمیشود بلند سلام کند. آهسته سلام میکند. برای همین کسی صدایش را نمی‌شنود. بعد فکر میکنند او بچه است و بلد نیست» پدر خندید :« مگر بچه نیست؟!» بهار به خودش و عروسک نگاه کرد:« بچه هست، ولی سلام کردن بلد است» پدر بهار را بوسید:« اذیتش نکن . کم کم یاد میگیرد و بلند سلام میکند» بهار به پدر نگاه کرد:« یعنی اگر با من بیرون بیاید و دیگران صدای سلام کردنش را نشنوند، اشکالی ندارد؟ کسی نمی‌گوید چقدر بچه است و سلام بلد نیست؟» پدر کمی به عروسک و بهار نگاه کرد. یاد چند روز پیش افتاد. با بهار برای خرید رفته بود . در راه دوستش و همسایه را دیده بودند. صدای سلام کردن بهار نیامده بود. بهار را بغل کرد:« نه عزیزم! اشکالی ندارد. خودش کم کم یاد میگیرد که بلند سلام کند. بهار نفس راحتی کشید. عروسک را به خودش چسباند:« پس راحت باش عزیزم. » 🌟امام محمد باقر (ع) فرمود: خداى عزّ و جلّ بلند سلام كردن را دوست میدارد. @Festivals