معصومه لقمه ی نان و پنیری را که مامان برایش گذاشته بود، از کیفش درآورد.پلاستیکش را دور لقمه پیچید و مشغول خوردن شد. فرشته وارد کلاس شد و کنار معصومه نشست.چند تا خوراکی از بوفه ی مدرسه خریده بود. کیک و رانی اش را باز کرد. به معصومه تعارف کرد. معصومه نگاهی به خوراکی هایش انداخت و گفت:«ممنون. خودم لقمه دارم.» اما دیگر دلش نمی خواست نان سفت با پنیر شور و بودارش را بخورد. نگار از نیمکت جلویی به سمت آنها چرخید. آب دهانش را قورت داد و گفت:«به به! بازم رفتی کلی خرید کردی؟» فرشته پوزخندی زد و گفت:«منظورت همین دو سه تا کیک و چوب شور و رانیه؟خب بفرما» نگار دستش را زیر چانه اش گذاشت و با لبخند گفت:«نه نمی خواهم...ممنون...آنها که صد البته...منظورم کفش های نوات است!» فرشته یکگاز دیگر به کیکش زد و گفت:«اوهوم!»معصومه به کفش های فرشته و بعد به کفش های خودش نگاه کرد. آهی کشید. سرش را روی میز گذاشت و به به پنجره خیره شد.
امام محمد باقر ع به شخصی فرمود: با ثروتمندان معاشرت نکن زیرا انسان وقتی که با انها معاشرت می کند از نعمتی که خدا به خودش داده قدردانی نمی کند وبه مرحله ای می رسد که تصور می کند خدا به وی نعمتی نداده.
#خصلت_های_شاکله_ساز
#کتاب_العشره
#الیاسی
@Festivals
#حدیث
إنّی اُحِبُ الصَلاة
وقتی وضو میگیرم
میرم نماز میخونم
رو به قبله میشینم
انگار تو آسمونم
حالا که خوندم نماز
شدم مثل فرشته
دوسم داره خدا جون
تو قرآنش نوشته
#باران
@Festivals
#خاطره نویسی معدن ایده های ناب است
ضمنا کار تنور را هم می کند
@Festivals
ای انهایی که به عشق آموختن می خواهید بروید فلان موسسه و فلان دانشگاه
اگر خودتان تشنه ی رشد نباشید، هیچ فایده ای ندارد.
تامام
🌹
باغبان کوچک
@Festivals
بهار عروسکش را برداشت. آن را از جلوی بقیه ی عروسکها راه برد. سرش را دولا کرد. از زبان عروسک گفت:« سلام» بعد به عروسک گفت:« نشنیدم , بلندتر سلام کن» دوباره سمت عروسک بعدی رفت. پدر از جلوی اتاق بهار رد شد. بازی بهار را نگاه کرد:« بهار جان! چرا عروسک را اذیت میکنی؟!»
بهار به سمت در برگشت:« میخواهم به او سلام کردن را یاد بدهم»
پدر کنار بهار نشست:« مگر بلد نیست؟!»
بهار سرش را پایین انداخت:« بلد است ولی رویش نمیشود بلند سلام کند. آهسته سلام میکند. برای همین کسی صدایش را نمیشنود. بعد فکر میکنند او بچه است و بلد نیست»
پدر خندید :« مگر بچه نیست؟!»
بهار به خودش و عروسک نگاه کرد:« بچه هست، ولی سلام کردن بلد است»
پدر بهار را بوسید:« اذیتش نکن . کم کم یاد میگیرد و بلند سلام میکند»
بهار به پدر نگاه کرد:« یعنی اگر با من بیرون بیاید و دیگران صدای سلام کردنش را نشنوند، اشکالی ندارد؟ کسی نمیگوید چقدر بچه است و سلام بلد نیست؟»
پدر کمی به عروسک و بهار نگاه کرد. یاد چند روز پیش افتاد. با بهار برای خرید رفته بود . در راه دوستش و همسایه را دیده بودند. صدای سلام کردن بهار نیامده بود. بهار را بغل کرد:« نه عزیزم! اشکالی ندارد. خودش کم کم یاد میگیرد که بلند سلام کند. بهار نفس راحتی کشید. عروسک را به خودش چسباند:« پس راحت باش عزیزم. »
🌟امام محمد باقر (ع) فرمود: خداى عزّ و جلّ بلند سلام كردن را دوست میدارد.
#خصلتهای_شاکله_ساز
#العشره
#خالقی
@Festivals
#بازی
🌸🍃بچه ها دست همدیگه رو می گیرن و دایره وار می ایستند و مربی شعر رو میخونه و بچه ها می چرخن بعد بچه ها در جواب میپرند و هی میگن...
خدا چه زیباست ، هی...
خالق دنیاست، هی...🌺
چه خوب آفرید، هی…
ابرای سفید، هی…🌷
خورشید تابان، هی…
ماه درخشان، هی…🌹
گل های رنگی، هی…
هر چی قشنگی، هی…🌸
میگیم یک صدا، هی…
ما شکر خدا، هی…❤️
#بازی
#باران
@Festivals
همه هستنــــد ولی باز تو را می خواهیم
بکن این پنجــره را باز تو را می خواهیم
تار و پودت همگی معجـزه ای از حقست
آخرین پرده ی اعجاز! تو را می خواهیم
جانِ جان! هستی ماها به فــــدای قدمت
صاحب چشم پر از ناز تو را می خواهیم
دلمـــــان دوریِ از خاک زمین می خواهد
قبــل از آن ای پر پرواز تو رامی خواهیم
وقت سان دیدنتاز منتظران آمده است
مثل یک لشکــر سرباز تو را می خواهیم
شعر تنهــــــــایی ما قافیه اش لنگ شده
بهتــــرین قافیه پرداز تو را می خواهیم
#ادرکنایاصاحبالعصروالزمان
✍#اسماعیلعلیخانی
@Festivals
#دیالوگ
- بیداری؟
+ نه خوابم.
- چرا چشمات بازه؟
+ بیداری چه ربطی به چشم داره؟!
#کپی_فقط_با_ذکر_منبع
@Festivals
به زودی خبرهای مهمی داریم.
یک جشنواره خاص
با برنامه هایی خاص
منتظر باشید
@Festivals