امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمود: خود را براى خوشرفتارى با همنشين خويش آماده كن، و خلق و خويت را نيكو گردان، و زبانت را نگهدار، و
خشمت را فرو بر، و سخنان بيهوده را رها كن، و عفو را پيشه ساز، و بخشنده باش.
_نمیخوام،اون اول شروع کرد رو دفترم اب ریخت
+من مطمئنم از عمدنبوده
_اههه باید حواسشو بیشتر جمع میکرد
+اهان دیدی خودتم قبول داری که اون حواسش نبود وتلو خوردواب ریخت رو دفترت،
_چه میدونم
+ای کاش اول باهاش اروم حرف میزدی و رو مشقاش خط نمیکشیدی وبهش نمیگفتی بی ادب
_حالا چیکارکنم،خب کشیدم دیگه خب گفتم دیگه عصبانی بودم
_ببین حالا هم ببا همه چیز رو فراموش کنیدوبریم خونشون باهم دوست شید
+اخه خجالت میکشم از فاطمه
_نه من مطمئنم اون خیلی خوشحال میشه
+شما مطمئنید
_بله البته پس بپوش بریم
#خصلت_های_شاکله_ساز
#کتاب_العشره
#تمرین_موقعیت
#الیاسی(یا اباصالح المهدی عج ادرکنی)
@Festivals
معصوم علیه السلام :
"اخم کردن بر مردم باعث دشمنی است"
#سوال_جذاب
-چرا همه مداد رنگیهات کوچک شدن ولی مداد بنفشت هنوز بزرگه ؟؟؟
#خصلت_های_شاکله_ساز
#کتاب_العشرة
@Festivals
حمزه ای پور:
_حاج آقا، حاج آقا
سرم را برگرداندم، چهره ی آفتاب سوخته پیر مرد اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد.یک پلیور ساده که معلوم بود خیلی شسته شده که اینقدر کش آمده به تن داشت.
+جانم پدر جان
_تو ای چن وقت که اردو جِهادی اومدین ایجا با حرفات دلم رو آشوب کِردی وضع مُا رو ببین مُا چطور بِرُم کربلا! دِلُم عه غُصِه داره میتِرکه!
اشکی که از گوشه چشم های چروکیده اش پایین آمد را با دستهایش پاک کرد.
دست های پینه بسته، سیاه آفتاب سوخته اش توی ذوق میزد!
دستهایش را گرفتم و گفتم: هر بار که آرزوی کربلا به دلت افتاد، دستتو بذار روی سینه و بگو السلام و علیک یا ابا عبدالله الحسین،
فاصله تو با کربلا فقط یک سلامه!
#داستانک
@Festivals
سیب قرمز
بهاره دست و صورتش را شست، پشت میز نشست، با ابروهای در هم گفت:«باز هم تخم مرغ؟ من دیگر تخم مرغ دوست ندارم»
مامان با چشمان گرد شده پرسید:«تو که خیلی تخم مرغ دوست داشتی!»
بهاره با لب و لوچه آویزان گفت:«می شود نان و پنیر بخورم؟»
مامان شانه ای بالا انداخت و گفت:«بله هرطور دوست داری»
بهاره چند لقمه نان و پنیر خورد، از مامان تشکر کرد، روی مبل نشست و تلویزیون را روشن کرد ابروهایش را در هم کرد گفت:«اه باز هم که این برنامه را نشان می دهد»
بلند شد دفتر نقاشی اش را آورد و مشغول کشیدن نقاشی شد، نیما که تازه صبحانه اش را خورده بود کنار بهاره نشست و گفت:«درخت قشنگی کشیدی می خواهی کمکت کنم چندتا سیب هم بکشی؟»
بهاره ابروهایش را توی هم کرد و گفت:«خودم بلدم»
نیما سرش را پایین انداخت، به اتاقش رفت، با دفتر نقاشی و مدادرنگی هایش برگشت، نقاشی اش که تمام شد دفتر را به مامان داد و گفت:«مامان نقاشی ام چطور است؟»
مامان دستی سر نیما کشید گفت:«خیلی عالی شده چه سیب های قرمز و قشنگی آفرین پسرم»
بهاره هنوز داشت با ابروهای درهم نقاشی می کشید، یک دفعه دفتر را کنار گذاشت زانوهایش را بغل کرد و گفت:«اه باز هم نشد»
مامان نگاهی به بهاره کرد و گفت:«چی نشد؟»
بهاره سرش را بلند کرد و گفت:«سیبم، هرکاری می کنم گرد نمی شود»
مامان نگاهی به نیما کرد و گفت:«نیما جان به خواهرت کمک میکنی چندتا سیب بکشد؟»
نیما سرش را پایین انداخت گفت:«خواستم کمک کنم خودش نخواست گفت بلد است»
مامان لبخندی زد و به بهاره گفت:«بهاره جان الان باید چه کار کنی؟»
بهاره هنوز اخم هایش توی هم بود به نیما نگاه کرد و گفت:«ببخشید داداشی می شود کمک کنی سیب بکشم؟»
نیما لبش را جمع کرد و گفت:«نه من برای خواهر اخمو هیچ کاری نمی کنم» کنار بهاره نشست و ادامه داد:«اخم هایت را باز کن تا کشیدن سیب را به تو یاد بدهم»
بهاره اخم هایش را باز کرد و خندید، لپهایش مثل سیب های نقاشی قرمز شد.
#باران
#کتاب_العشرة
#تمرین_موقعیت
@Festivals
♢ به چـشمانش نصیحت ڪࢪدم ڪہ به چشـمانم زُل نـزند. به نصـیحتم گـوش نڪـࢪد، زُل زد، دلـم ریخت(:
@Festivals
سوره حمد
حمد و سپاس مال خداست
که صاحب روز جزاست
خالق خوب این جهان
همیشه بوده مهربان
میگیم با هم ما یک صدا
که ای خدای خوب ما
ما را ببر به راه راست
همان که راه انبیاست
#باران
@Festivals
بهنام خدا
#⃣ روز سنگ
مامان پنجره را باز کرد. ابروانش را در هم کشید. بلند گفت:
«باز دوباره تو باغچه چه کار میکنی؟
مگر من الآن تو را حمام نکردم؟
لباس تمیز تنت نکردم؟!»
دختر کوچولو خاک باغچه را با دست کنار زد. بلند گفت:
«دارم سنگ جمع میکنم.»
مامان ابروانش را بالا داد و گفت:
«سنگ؟!
برای چه داری سنگ جمع میکنی؟»
دختر کوچولو یک سنگ از زیر خاک درآورد. توی دامنش انداخت. به سمت مامان برگشت و گفت:
«خب، امروز باید سنگ جمع کنیم دیگر...»
مامان چشمانش را درشت کرد، به دختر کوچولو و دامنش زل زد. گفت:
«چه کسی این حرف را زده ؟
برای چه لباست را کثیف کردی؟»
دختر کوچولو به دامنش نگاه کرد. یک سنگ از داخل دامتش برداشت. در مشتش گرفت. سرش را بالا گرفت. بالای دور تا دور دیوار حیاط را نگاه کرد. زیر لب گفت:
«وقتی آدم بدها و دشمنها بخواهند، مامان و بابام را ببرند. من با سنگ میزنم تو سرشون... »
دختر کوچولو به درخت وسط باغچه اشاره کرد. بلند گفت:
« مامان میشود عکس حاج قاسم را بیاوری به درخت بچسبانی؟»
✍ م. ب.
@Festivals
بهنام خدا
دیدار
نمی دانستم بخندم یا گریه کنم.
زانویم زخمی شده بود. زود از جا بلند شدم. محمد که داشت می دوید برگشت گفت:«حامد بدو...»
دستم را از روی زانو برداشتم. سمت بچه ها رفتم. آنها از من خیلی جلوتر بودند.
بچه ها با دست اشاره می کردند سریع تر بدوم.
همه از پیچ کوچه گذشتند. صهیونیست ها هم کم کم میرسیدند. سرعتم را زیاد کردم. به سختی خودم را به پیچ رساندم. بازویم را با دستش گرفت.
مرا سمت خود کشید. نفسم بند آمده بود. پشت دیوار ایستادیم. می ترسیدم نگاهش کنم. تا خواستم فرار کنم، بندی به پایم گیر کرد. محکم زمین افتادم. خم شد دوربینش را برداشت.
دستش را به سمت من گرفت. نگاهش کردم. با تعجب دیدم یک انگلیسی دستش را سمت من گرفته، لبخند بر لب داشت. کمکم کرد تا بلند شوم.
بچه ها نفس نفس زنان راه رفته را بر گشتند. هر کدام یک سنگ در دستشان بود. به آن جوان خیره شده بودند.
جوان لبخندی زد. دوربینش را نشانمان داد. دستانش را به علامت تسلیم بالا برد. وقتی دیدیم اسلحه ندارد. کمی آرام شدیم. صهیونیستها رسیدند با اشاره محمد همگی فرار کردیم. آن جوان هم همراه ما آمد.
کمی از دید صهیونیستها دور شدیم. به چند درخت زیتون رسیدیم. محمد ایستاد. رو به جوان کرد و گفت: «برا چی دنبال ما میایی؟»
جوان لبخندی زد و گفت: «من تام هرندل هستم. دانشجوی عکاسی!»
محمود برادر کوچکتر محمد گفت:«
از آشنایی شما خوشحالیم ولی...»
تام دستی به موهایش کشید و گفت:«
بهتون حق میدم اعتماد نکنید!»
زیر سایه درخت زیتون روی زمین نشست. پاهایش را دراز کرد. دوربین را بالا آورد اشاره کرد کنارش بنشینیم. من، محمد، سمت راست صدرا و محمود هم سمت چپ نشستند.
تام گفت: «این عکس های بچههاست که با سنگ می جنگند!»
وقتی به عکس های بچه هایی که شهید شده بودند رسید دوربین را به دست من داد. دستانش را روی چشمانش گذاشت، گریه کرد. شانه هایش می لرزید. حال همهی ما بد بود. در بین عکس های دوربین عکس برادر شهیدم که یک سال از من برگتر بود را دیدم. اشک چشم هایم سرازیر شد. خیلی ناراحت شدم هیچ عکسی از او نداشتم. حال همه ی ما بد بود.
بعد از آن روز بیشتر با تام هرندل دوست شدیم. گاهی با هم فوتبال بازی می کردیم.
...
صدای بچه ها را از بیرون چادر شنیدم. زانو بندی را که مادربزرگم برایم درست کرده بود بستم. بیرون رفتم. مادر بزرگم گفت:«حامد مواظب باش!»
دستم را بالا بردم. پیش بچهها رفتم. آن روز صهیونیستها خیلی در رفت و آمد بودند.
اردوگاه ما بیت لاهیا بود. با محمد کنار درختان زیتون رفتیم صدرا با عجله آمد. به محمد گفت:«صهیونیستها به طرف خونه شما
رفتند!»
سریع دویدیم وقتی رسیدیم. می خواستند چادر ما را که به آن خانه می گفتیم خراب کنند. مادر بزرگ محمد جلوی آن ها را گرفته بود. با سنگ به آن ها حمله کردیم. صدرا سنگی برداشت و جلو رفت آن را پرتاب کرد موقع برگشت به شدت زمین خورد. محمد به کمک صدرا رفت.
سنگی برداشتم و جلو تر از محمد و صدرا رفتم آن را پرتاب کردم. هرندل از پشت سر پیش ما آمد خوشحال شدیم. چند بار جلو رفتیم سنگ پرتاب می کردیم. یکی از صهیونیستها سرش شکست. خوشحال شدیم. محمد سنگ را در دست گرفت جلو رفت نشانه گرفت شیشه ماشین آن ها را خرد کرد و برگشت. آن ها به سمت محمد تیر پرتاب می کردند. هرندل دوید سمت او تا او را از زیر تیر باران نجات دهد. خوشحال بود. که محمد سالم است. دوباره خواستیم سنگ برداریم. ناگهان یک تیر بر سر هرندل خورد و او به زمین افتاد. دویدم سرش را بلند کردم. به دوربینش اشاره کرد آن را برداشتم
با صدایی بریده بریده و خیلی ضعیف گفت:«این حاصل تمام تلاش های منه دست آنها نیفته!» بعدها شنیدم چند ماه در بیمارستان بوده به شهادت رسید.
#داستانک
#بهار
@Festivals
~ نیازمنـدیم به آه
آه مظلومـے ڪہ ریشه ۍ ظالم را بخشڪـاند☘
@Festivals
می روم دورش بگردم
ماه نور سفیدش را توی آب برکه تماشا کرد. رخشنده روبه ماه کرد و گفت:«چقدر امشب زیبا شدی!» چشمکی زد و ادامه داد:«خیلی زیباتر از همیشه»
ماه لبخندش را روی ستارهها پاشید. رخشنده غلغلکش آمد و خندید.
نقرهای آن دورها به ماه و رخشنده نگاه میکرد. سرش را پایین انداخت. نسیم کنارش ایستاد. به چشمان نقرهای نگاه کرد و گفت:«چرا ناراحتی عزیزم؟»
نقرهای آهی کشید:«دلم برای ماه تنگ شده دوست داشتم کنار من باشد»
نسیم دور نقرهای چرخید:«تو ستارهی زیبایی هستی اینجوری نورت کم میشودها»
نقرهای یک دفعه به زمین اشاره کرد و گفت:«انجا را نگاه کن، چشممان به دیدار پیامبر خدا روشن»
نسیم خندید:«همین الان داشتی غصه میخوردی»
نقرهای پرنورتر شد:«همیشه با دیدن پیامبر خدا غمهایم یادم میرود»
نسیم در حالی که از نقرهای دور میشد گفت:«حالا که حالت خوب است من میروم تا دور پیامبر خدا بگردم»
نسیم هنوز به پیامبر نرسیده بود که پیامبر به ماه اشاره کرد. نسیم سرجایش ایستاد. به ماه خیره شد. ماه با اشارهی پیامبر دونیم شد. یک نیم آن حالا کنار نقرهای بود و نیم دیگرش کنار رخشنده!
نقرهای حالا بیشتر از همیشه پیامبر خدا را دوست داشت.
#باران
@Festivals
آسمان گفت: می خواهی با من باشی یا نه؟
گفتک» من اهل زمینم. عشیره ام از من انتظار دارند.
آسمان رهایم کرد.
سقوط کردم.
قمر العشیره به فریادم رسیدم. قبل از آن که سقوط کنم، نجاتم داد.
#داستانک
تقدیم به قمر العشیره
حسین مجاهد
@Festivals