توی جمع چشم می گردونم
همه هستن
مامان قشنگم
بابای عزیزم
همسر مهربونم
بچها هم
دارن بازی میکنن
با وجود همهی اینها یه حسی درونم میگه هنوز تنهایی!
هنوز اونکه باید باشه نیست!
اشتباه دل بستی!
اشتباه رفتی!
خیلی وقته داری اشتباه میری!
راست میگه
اون که باید باشه هنوز نیست
اونکه باید جاش تو دلم باشه
هنوز نیست!
یعنی هست
من ازش دورم
یکم پیچیده شد
اما سادست
یکی هست که از رگ گردن نزدیکتره
اما...
#دلنوشته
#باران
@Festivals
نقاش فروتن
برگها رو کشیدی؟
اکبر از جایش بلند شد:« آقا اجازه! نه نکشیدیم. »
اقامعلم ابروهایش را توی هم گره کرد:« مگه نگفتم همه باید یک درخت با برگهای سبز بکشند؟»
اکبر سرش را پایین انداخت:« آقا اجازه! یه چیزایی کشیدیم.»
هامون از میز آخر گفت:« آقا خیلی خوب کشیده»
آقا معلم دفتر اکبر را از روی میزش برداشت. آن را باز کرد:« این چیه؟!»
اکبر گفت:« آقا اجازه! شما داشتید روی دیوار مدرسه درخت میکشیدین. پشت سرتون نشستم. شما رو کشیدم. »
آقا معلم سر اکبر را بوسید:« بچه تو چقدر فروتنی!»
اکبر لبخند زد:« ممنون اقا»
بعد شهادتش، نقاشی اکبر را قاب کردند. توی دفتر مدرسه زدند.
#داستانک
#خالقی
@Festivals
_ چه رنگی بهتون بدم؟
+ فقط سبز کمرنگ
_ ببخشید سبز کمرنگ ندارم
+ باشه پس زرد و آبی بدید
_ ببخشید زرد ندارم
+باشه پس نارنجی و سفید و آبی بدید.
_ ببخشید نارنجی هم ندارم.
+ ای بابا! چرا هیچی ندارید؟
_ سبز پررنگ دارم.
+ منو سر کار گذاشتین؟ چرا از اول نمیگید؟
_ شما کمرنگ خواستید خب.
+ عجب . پس همونو بدید با سفید
_ ببخشید سفید هم ندارم.
+ اَه بی خیال بابا. تو این رنگ فروشی امیدی برای آدم نمیمونه.همون زرد و قرمز بدید میرم پاییز میکشم بجای تابستون
_ ببخشید قرمز...
+ بگی ندارما...!
_ خواستم بگم چقدر بدم؟
+ آهان
_ چون زرد ندارم
+:'(
#دیالوگ
#خالقی
#طنز
@Festivals
□خـطرناڪ تر از #توبہ گـࢪگ
مڪـر روباه اسـت بࢪاێ باورانـدن توبہ بہ مـࢪدم...🌱
@Festivals
فقط واجبات
بچه ها سر کلاس نشسته بودند. دبیر معارف در حال گفتن چند نمونه از واجبات بود. شاهین بلند شد:« آقا اجازه! جواب سلام هم واجبه. ولی خودش نه»
معلم لبخند زد:« بله سلام مستحبه جوابش واجبه»
شاهین به علی نگاه کرد:« بفرما. شنیدی دیگه!»
علی سرش را تکان تکان داد:« از دست تو»
روز بعد همه برای برنامهی صبحگاهی توی صف ایستاده بودند. شاهین پشت سر علی ایستاد:« علیک سلام»
علی پشت سرش را نگاه کرد:« این دیگه چجورشه؟ الان من باید بگم سلام؟»
شاهین نیشخند زد:« آره دیگه. من اونی که واجب بود رو انجام دادم.»
علی خندید:« همه چی رو سر و ته میگیری؟ »
شاهین دستش را روی موهای وزوزیاش کشید:« من بچهی خوبی هستم. واجبات رو درست انجام میدم.»
علی لبخند زد:« پس برای نماز تو نمازخونه میبینمت»
🌻امام جعفر صادق (ع) نقل كرده است كه رسول خدا (ص) فرمود: سلام كردن مستحب، و پاسخ آن واجب است.
#خصلتهایشاکلهساز
#داستانک
#خالـقی
@Festivals
بهنام خدا
خدای مهربانم در این لحظات زیبای ماه رمضان
که سرنوشت یک ساله ما را در این شبها رقم می زنی؛ برایمان عاقبت بخیری مقدر بفرما.
به نامه اعمال ما منگر.
چرا که به بخشندگی تو چشم امید داریم.
پروردگارا رمضان به معنی سوزاننده گناه،
حال که ما را به این ضیافت الهی دعوت کرده ای،
اگر از خطاهای ما در گذری گره کار ما باز می شود.
الهی تو بخشنده ترینی. تو مهربانی و از بندگانت زود راضی می شوی...
خدایا وقتی به عبادتت مشغول هستیم.
کم ما را زیاد حساب می کنی.
وقتی به درگاهت می آیم برای دعا، فراموش میکنم برای داشته هایم اول تشکر کنم. بعد خواسته هایم را بگویم..
محبوب من از حق الناس می ترسم! خداوندا اگر ما را نبخشند؟ اگر نگذرند چه؟
خدایا دیگر بدیهایم را نمی گویم..
فقط ته دلم قرص است. به مهربانی و بخشندگیت
امید وارم..
معبود من دراین ساعات و لحظات توفیق توبه و جبران اشتباهات گذشته را بر ما عطا بفرما...
یا من لایسال الا عفوه..
[برداشتی از فراز نوزدهم جوشن کبیر...]
#دلنوشته
#بهار
@Festivals
#دیالوگ
- ساعت چنده؟ صبح شده؟
+ برا ما که همه اش خوابیم، چه فرقی میکنه ساعت چنده؟
@Festivals
#دیالوگ
_بابام بعد از چهار سال برگشت ،حسابی تو بغلم گرفتمش!
+مگه بابات تو بغلت جا میشه؟
_آره ، آخه از بابام فقط یه تیکه استخوان دنده اش برگشت..
@Festivals
آرزوهای بر دل مانده
همیشه مرا پشت گوشش میگذارد .
من از صبح تا شب با او هستم ،فقط برای کشیدن دوسه تا خط صاف یا فقط یک نشانه.
خوش به حال قلم نویسندهها چه قدر سرشان شلوغ است.
خاطرات قلم یک نجار
#داستانک
@Festivals
#اقتصاد
اکبر پول هایی گدایی آن روزش را به اوستا تحویل داد و گفت: یه چرخی بزنم و زود بیام باغچه؟
اوستا تند تند پول ها رو شمرد و گفت: دیر کنی رات نمیدما.
اکبر دست سارا، خواهر کوچکش را گرفت و راه افتاد.
سارا گفت: امروز به قولت عمل می کنی؟
اکبر سرش را تکان داد.
سارا گفت: چرا چشمات پر اشک شده؟
اکبر آستین سیاهش را به چشم هایش کشید و گفت: فکر کنم خاک رفته.
سارا گفت: تو هم دلت برای بابا و مامان تنگ شده؟
اکبر آه کشید و گفت: اگر کارگاه بابا ورشکست نمی شد و سکته نمی کرد، این اوستای نامرد بابای ما نمی شد.
سارا داد زد: اونجاست. پیداش کردم.
سارا به طرف مغازه دوید.
اکبر داخل مغازه شد و گفت: مداد نوکی دارید؟
فروشنده گفت: چه مدلی می خواید؟
سارا گفت: صورتی باشه.
اکبر از داخل جوراب هایش پول درآورد و گفت: خارجی باشه. از اون گرونا.
#داستانک
@Festivals