بهنام خدا
دیدار
نمی دانستم بخندم یا گریه کنم.
زانویم زخمی شده بود. زود از جا بلند شدم. محمد که داشت می دوید برگشت گفت:«حامد بدو...»
دستم را از روی زانو برداشتم. سمت بچه ها رفتم. آنها از من خیلی جلوتر بودند.
بچه ها با دست اشاره می کردند سریع تر بدوم.
همه از پیچ کوچه گذشتند. صهیونیست ها هم کم کم میرسیدند. سرعتم را زیاد کردم. به سختی خودم را به پیچ رساندم. بازویم را با دستش گرفت.
مرا سمت خود کشید. نفسم بند آمده بود. پشت دیوار ایستادیم. می ترسیدم نگاهش کنم. تا خواستم فرار کنم، بندی به پایم گیر کرد. محکم زمین افتادم. خم شد دوربینش را برداشت.
دستش را به سمت من گرفت. نگاهش کردم. با تعجب دیدم یک انگلیسی دستش را سمت من گرفته، لبخند بر لب داشت. کمکم کرد تا بلند شوم.
بچه ها نفس نفس زنان راه رفته را بر گشتند. هر کدام یک سنگ در دستشان بود. به آن جوان خیره شده بودند.
جوان لبخندی زد. دوربینش را نشانمان داد. دستانش را به علامت تسلیم بالا برد. وقتی دیدیم اسلحه ندارد. کمی آرام شدیم. صهیونیستها رسیدند با اشاره محمد همگی فرار کردیم. آن جوان هم همراه ما آمد.
کمی از دید صهیونیستها دور شدیم. به چند درخت زیتون رسیدیم. محمد ایستاد. رو به جوان کرد و گفت: «برا چی دنبال ما میایی؟»
جوان لبخندی زد و گفت: «من تام هرندل هستم. دانشجوی عکاسی!»
محمود برادر کوچکتر محمد گفت:«
از آشنایی شما خوشحالیم ولی...»
تام دستی به موهایش کشید و گفت:«
بهتون حق میدم اعتماد نکنید!»
زیر سایه درخت زیتون روی زمین نشست. پاهایش را دراز کرد. دوربین را بالا آورد اشاره کرد کنارش بنشینیم. من، محمد، سمت راست صدرا و محمود هم سمت چپ نشستند.
تام گفت: «این عکس های بچههاست که با سنگ می جنگند!»
وقتی به عکس های بچه هایی که شهید شده بودند رسید دوربین را به دست من داد. دستانش را روی چشمانش گذاشت، گریه کرد. شانه هایش می لرزید. حال همهی ما بد بود. در بین عکس های دوربین عکس برادر شهیدم که یک سال از من برگتر بود را دیدم. اشک چشم هایم سرازیر شد. خیلی ناراحت شدم هیچ عکسی از او نداشتم. حال همه ی ما بد بود.
بعد از آن روز بیشتر با تام هرندل دوست شدیم. گاهی با هم فوتبال بازی می کردیم.
...
صدای بچه ها را از بیرون چادر شنیدم. زانو بندی را که مادربزرگم برایم درست کرده بود بستم. بیرون رفتم. مادر بزرگم گفت:«حامد مواظب باش!»
دستم را بالا بردم. پیش بچهها رفتم. آن روز صهیونیستها خیلی در رفت و آمد بودند.
اردوگاه ما بیت لاهیا بود. با محمد کنار درختان زیتون رفتیم صدرا با عجله آمد. به محمد گفت:«صهیونیستها به طرف خونه شما
رفتند!»
سریع دویدیم وقتی رسیدیم. می خواستند چادر ما را که به آن خانه می گفتیم خراب کنند. مادر بزرگ محمد جلوی آن ها را گرفته بود. با سنگ به آن ها حمله کردیم. صدرا سنگی برداشت و جلو رفت آن را پرتاب کرد موقع برگشت به شدت زمین خورد. محمد به کمک صدرا رفت.
سنگی برداشتم و جلو تر از محمد و صدرا رفتم آن را پرتاب کردم. هرندل از پشت سر پیش ما آمد خوشحال شدیم. چند بار جلو رفتیم سنگ پرتاب می کردیم. یکی از صهیونیستها سرش شکست. خوشحال شدیم. محمد سنگ را در دست گرفت جلو رفت نشانه گرفت شیشه ماشین آن ها را خرد کرد و برگشت. آن ها به سمت محمد تیر پرتاب می کردند. هرندل دوید سمت او تا او را از زیر تیر باران نجات دهد. خوشحال بود. که محمد سالم است. دوباره خواستیم سنگ برداریم. ناگهان یک تیر بر سر هرندل خورد و او به زمین افتاد. دویدم سرش را بلند کردم. به دوربینش اشاره کرد آن را برداشتم
با صدایی بریده بریده و خیلی ضعیف گفت:«این حاصل تمام تلاش های منه دست آنها نیفته!» بعدها شنیدم چند ماه در بیمارستان بوده به شهادت رسید.
#داستانک
#بهار
@Festivals
~ نیازمنـدیم به آه
آه مظلومـے ڪہ ریشه ۍ ظالم را بخشڪـاند☘
@Festivals
می روم دورش بگردم
ماه نور سفیدش را توی آب برکه تماشا کرد. رخشنده روبه ماه کرد و گفت:«چقدر امشب زیبا شدی!» چشمکی زد و ادامه داد:«خیلی زیباتر از همیشه»
ماه لبخندش را روی ستارهها پاشید. رخشنده غلغلکش آمد و خندید.
نقرهای آن دورها به ماه و رخشنده نگاه میکرد. سرش را پایین انداخت. نسیم کنارش ایستاد. به چشمان نقرهای نگاه کرد و گفت:«چرا ناراحتی عزیزم؟»
نقرهای آهی کشید:«دلم برای ماه تنگ شده دوست داشتم کنار من باشد»
نسیم دور نقرهای چرخید:«تو ستارهی زیبایی هستی اینجوری نورت کم میشودها»
نقرهای یک دفعه به زمین اشاره کرد و گفت:«انجا را نگاه کن، چشممان به دیدار پیامبر خدا روشن»
نسیم خندید:«همین الان داشتی غصه میخوردی»
نقرهای پرنورتر شد:«همیشه با دیدن پیامبر خدا غمهایم یادم میرود»
نسیم در حالی که از نقرهای دور میشد گفت:«حالا که حالت خوب است من میروم تا دور پیامبر خدا بگردم»
نسیم هنوز به پیامبر نرسیده بود که پیامبر به ماه اشاره کرد. نسیم سرجایش ایستاد. به ماه خیره شد. ماه با اشارهی پیامبر دونیم شد. یک نیم آن حالا کنار نقرهای بود و نیم دیگرش کنار رخشنده!
نقرهای حالا بیشتر از همیشه پیامبر خدا را دوست داشت.
#باران
@Festivals
آسمان گفت: می خواهی با من باشی یا نه؟
گفتک» من اهل زمینم. عشیره ام از من انتظار دارند.
آسمان رهایم کرد.
سقوط کردم.
قمر العشیره به فریادم رسیدم. قبل از آن که سقوط کنم، نجاتم داد.
#داستانک
تقدیم به قمر العشیره
حسین مجاهد
@Festivals
زمان:
حجم:
2.9M
🎤 سید رضا نریمانی
من هستم یک سرباز ایرانی
فرمانده ام #قاسم_سلیمانی ...
#مرد_میدان #سردار_دلها
@Festivals
امام صادق(ع)شنیدم که فرمود:با کسی که او را دوست داری ،شوخی و مجادله مکن.
_پسرم چرا با امیر این طور برخورد کردی ؟فکر نکردی ممکنه ناراحت بشه.
+داشتم باهاش شوخی میکردم .
تازه خودش هم تایید کرد که درست خواندن بلد نیست.
_چرا مهم بود متوجه نشدی گفت دیگه ادامه ندیم .
+من توکتاب خوندم شوخی با دوستان عیبی نداره.
_ کتاب خوندن مهم نیست
_ کتابِ خوب خوندن مهمه
#کتاب_العشیره
#خصلت_های_شاکله_ساز
#بهار
@Festivals
#حکیمک
_چرا اسباب بازی میندازی بین بابات و داداشت؟
+ میخوام بینشون اختلاف سنی ایجاد کنم.
-🤦♀️
محمدسپهر ۶/۵
@Festivals
. .:
به نام خدا
#⃣ وقتی که او آمد...
ساعت دیواری پنج بار به صدا در آمد. میترا غلتی زد. مامان کنارش نبود. لای چشمانش را کمی باز کرد. آرام گفت:
«مامان... مامان؟!»
از جایش بلند شد و نشست. با پشت دست چشمانش را مالید. آبجی شهلا از تو ایوان بلند گفت:
« لیلا خانم... لیلا خانم... این خوبه؟»
میترا آرام از جایش بلند شد. به سمت در اتاق رفت. پشت در ایستاد. پردهی جلوی در را کنار زد. از پشت شیشه به حیاط نگاه کرد بابا تشت بزرگ را از انباری درآورد. تند به سمت اتاق دیگر رفت. بلند گفت:
« آوردم. آوردم...»
لیلا خانم از اتاق بیرون آمد. تند تشت را گرفت و گفت:
«آب گرم... آب گرم...».
میترا دستش را بالا برد. روی نوک پا ایستاد. نوک انگشت دستش به دستگیره در رسید. به اطرافش نگاه کرد. به سمت رختخواب برگشت. گوشهی پارچهی متکا را گرفت. آنرا تا پشتِ در، روی زمین کشید. روی آن ایستاد. در را باز کرد. صدای گریهی بچه از داخل اتاق دیگر بلند شد.
بابا دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت:
«خدایا شکرت! الحمدلله..»
ننه جون در اتاق را باز کرد. بلند با خنده گفت:
«مبارک اکبر آقا!
پسرِ ... پسر...
چشمت روشن... انشاءالله خوش قدم باشه. مبارک باشه.»
بابا به سمت حوض رفت. وضو گرفت. تند ازپله ها بالا آمد. باخنده گفت:
«سلام میترا جان، بیدار شدی بابا؟
بیا بغل بابا...
چطوری در اناق باز کردی و بیرون آمدی؟»
میترا را بغل کرد. وارد اتاق شد. سجاده را پهن کرد. نماز صبح و سجدهی شکر برای سلامتی مادر و فرزند بجا آورد.
آبجی شهلا وارد اتاق شد. با خوشحالی گفت:
« آقاجان بفرمایید! ... ننه میگن بفرمایید آن اتاق بچه را ببینید. ماشاءالله خیلی خوشگل است.»
اکبر آقا سری تکان داد. صلوات فرستاد. سجاده را جمع کرد. از اتاق خارج شد. شهلا میترا را بغل کرد. پشت سر اکبر آقا از اتاق خارج شد.
اکبر آقا یاالله گفت و وارد اتاق شد. ننه گفت:
«بفرمایید اکبرآقا...
خوش آمدید. ›
اکبر آقا کنار رختخواب عصمت خانم نشست. خم شد و آرام گفت:
«سلام عصمت جان! خوبی؟ بهتری؟»
عصمت خانم بیحال و بیرمق سری تکان داد. به کاکل زری نگاه کرد و لبخند زد. ننه خم شد نوزاد را برداشت، با خنده به اکبر آقا داد و گفت:
«خوش قدم باشه انشاءالله.
چشمتون روشن. مبارک باشه.
انشاءالله زیر سایهای امام زمان و پدر و مادر بزرگ بشه
ببین خدا عید امسال چه عیدی پر برکتی بهتون داده...»
اکبر آقا پسرش را در آغوش گرفت. سرش را خم کرد. دست پسر کوچولویش را بوسید و گفت:
«سلام بابا جان! خوش آمدی ماشاءالله.»
به عصمت خانم نگاه کرد و خندید. عصمت خانم با لبخند، آرام چشمانش را باز و بسته کرد. اکبر آقا دهانش را به گوش سمت راست پسرش نزدیک کرد. آرام گفت:
«الله اکبر، الله اکبر اشهد و ان لا اله الا الله ...»
اذان در گوش راست تمام شد. در گوش چپش اقامه گفت. آرام پیشانی نورسیده را بوسید و گفت:
«عصمت خانم...
محمد رضا؟»
لبان خشکیده، بی رنگ و روی عصمت خانم کشیده، دندان هایش پیدا شد. بیحال سرش را تکان داد و گفت:
«محمد رضا ... مبارکِ...»
اکبر آقا خندید و گفت:
«مبارک باشه.»
محمد رضا با چشمان بسته لبخند زد.
...
در سن شش سالگی پدر را از دست داد. سال اول مدرسه را بدون حضور پدر آغاز کرد.
عصمت خانم بلند گفت:
«کیه؟ کیه؟»
تشت لباسها را روی تخت چوبی زیر درخت بلوط گذاشت. چادرش را از دور کمرش باز کرد. آنرا روی سرش انداخت، به طرف در رفت. در خانه را باز کرد.
عباس سلام کرد. توپ پلاستیکی دولایهاش را جلو آورد و گفت:
«ببخشید عصمث خانم. آمدم دنبال محمد رضا بریم کل کوچیک...»
عصمت خانم با خنده گفت:
«سلام عباس جان خوبی؟ مادر خوبه؟
محمد رضا تو اتاق است. خودت برو بهش بگو.»
عباس توپش را در دستش جابجا کرد و گفت:
«خیلی ممنون... یا الله...»
وارد حیاط شد. از پلههای ایوان بالا رفت. در زد. محمدرضا گفت:
«کیه؟»
عباس بلند گفت:
«سلام من هستم.
اومدم دنبالت برویم گل کوچیک»
محمد رضا در را باز کرد و گفت:
«سلام؛
بیا تو...»
عباس با چشمهای گردشده دور تا دور اتاق را نگاه کرد. و گفت:
«چه اسباب بازیهای قشنگی؟»
کنار محمد رضا نشست و گفت:
«پس برای همین است که بیرون نمیآیی؟
این اسباب بازیها را کی برات خربده؟»
محمدرضا یکی از اسباببازیها رو جلوی عباس گرفت و گفت:
«این را خواهربزرگم برای تولدم خریده.
این یکی را آبجی مهری، ای یکی هم آبجی میترا برام خریدن
همهی اینها هدیه تولدم است.»
دستش را دراز کرد با اشاره گفت:
«اون هواپیمای روی طاقچه، کنار رادیو هم هدیهی تولدم است. »
عباس از جایش بلند شد به سمت طاقچه رفت و گفت:
«چه هواپیمای قشنگی داری...؟!»
به سمت محمد رضا برگشت و گفت:
بیا جنگ بازی کنیم...»
...
مامان شلوار محمد رضا را از داخل تشت برداشت آن را فشرد. چند بار محکم تکان داد. روی بند رخت پهن کرد و بلند گفت:
«محمد رضا پسرم؟»
ادامه دارد
✍ م. ب.
#ایده
بچه هایی که شروع می کنند به کاشت نهال زیتون در مزارع غصب شده توسط صهیونیست ها
@Festivals
#شعرک
هستم، که در شعر کودک
از لفظ ، معنا بچینم
یک دشت ریحان بکارم
یک دشت نعنا بچینم
#یحیی_علوی_فرد
@Festivals
-فکࢪ مےکنی قهࢪمانۍ به زوࢪ بازۅیه؟
+نہ.
-پس به چیہ؟!
-به دل بزࢪگیه کہ بتۆنه بقیه ࢪو بخندۆنه. ツ
@Festivals