_ چه رنگی بهتون بدم؟
+ فقط سبز کمرنگ
_ ببخشید سبز کمرنگ ندارم
+ باشه پس زرد و آبی بدید
_ ببخشید زرد ندارم
+باشه پس نارنجی و سفید و آبی بدید.
_ ببخشید نارنجی هم ندارم.
+ ای بابا! چرا هیچی ندارید؟
_ سبز پررنگ دارم.
+ منو سر کار گذاشتین؟ چرا از اول نمیگید؟
_ شما کمرنگ خواستید خب.
+ عجب . پس همونو بدید با سفید
_ ببخشید سفید هم ندارم.
+ اَه بی خیال بابا. تو این رنگ فروشی امیدی برای آدم نمیمونه.همون زرد و قرمز بدید میرم پاییز میکشم بجای تابستون
_ ببخشید قرمز...
+ بگی ندارما...!
_ خواستم بگم چقدر بدم؟
+ آهان
_ چون زرد ندارم
+:'(
#دیالوگ
#خالقی
#طنز
@Festivals
□خـطرناڪ تر از #توبہ گـࢪگ
مڪـر روباه اسـت بࢪاێ باورانـدن توبہ بہ مـࢪدم...🌱
@Festivals
فقط واجبات
بچه ها سر کلاس نشسته بودند. دبیر معارف در حال گفتن چند نمونه از واجبات بود. شاهین بلند شد:« آقا اجازه! جواب سلام هم واجبه. ولی خودش نه»
معلم لبخند زد:« بله سلام مستحبه جوابش واجبه»
شاهین به علی نگاه کرد:« بفرما. شنیدی دیگه!»
علی سرش را تکان تکان داد:« از دست تو»
روز بعد همه برای برنامهی صبحگاهی توی صف ایستاده بودند. شاهین پشت سر علی ایستاد:« علیک سلام»
علی پشت سرش را نگاه کرد:« این دیگه چجورشه؟ الان من باید بگم سلام؟»
شاهین نیشخند زد:« آره دیگه. من اونی که واجب بود رو انجام دادم.»
علی خندید:« همه چی رو سر و ته میگیری؟ »
شاهین دستش را روی موهای وزوزیاش کشید:« من بچهی خوبی هستم. واجبات رو درست انجام میدم.»
علی لبخند زد:« پس برای نماز تو نمازخونه میبینمت»
🌻امام جعفر صادق (ع) نقل كرده است كه رسول خدا (ص) فرمود: سلام كردن مستحب، و پاسخ آن واجب است.
#خصلتهایشاکلهساز
#داستانک
#خالـقی
@Festivals
بهنام خدا
خدای مهربانم در این لحظات زیبای ماه رمضان
که سرنوشت یک ساله ما را در این شبها رقم می زنی؛ برایمان عاقبت بخیری مقدر بفرما.
به نامه اعمال ما منگر.
چرا که به بخشندگی تو چشم امید داریم.
پروردگارا رمضان به معنی سوزاننده گناه،
حال که ما را به این ضیافت الهی دعوت کرده ای،
اگر از خطاهای ما در گذری گره کار ما باز می شود.
الهی تو بخشنده ترینی. تو مهربانی و از بندگانت زود راضی می شوی...
خدایا وقتی به عبادتت مشغول هستیم.
کم ما را زیاد حساب می کنی.
وقتی به درگاهت می آیم برای دعا، فراموش میکنم برای داشته هایم اول تشکر کنم. بعد خواسته هایم را بگویم..
محبوب من از حق الناس می ترسم! خداوندا اگر ما را نبخشند؟ اگر نگذرند چه؟
خدایا دیگر بدیهایم را نمی گویم..
فقط ته دلم قرص است. به مهربانی و بخشندگیت
امید وارم..
معبود من دراین ساعات و لحظات توفیق توبه و جبران اشتباهات گذشته را بر ما عطا بفرما...
یا من لایسال الا عفوه..
[برداشتی از فراز نوزدهم جوشن کبیر...]
#دلنوشته
#بهار
@Festivals
#دیالوگ
- ساعت چنده؟ صبح شده؟
+ برا ما که همه اش خوابیم، چه فرقی میکنه ساعت چنده؟
@Festivals
#دیالوگ
_بابام بعد از چهار سال برگشت ،حسابی تو بغلم گرفتمش!
+مگه بابات تو بغلت جا میشه؟
_آره ، آخه از بابام فقط یه تیکه استخوان دنده اش برگشت..
@Festivals
آرزوهای بر دل مانده
همیشه مرا پشت گوشش میگذارد .
من از صبح تا شب با او هستم ،فقط برای کشیدن دوسه تا خط صاف یا فقط یک نشانه.
خوش به حال قلم نویسندهها چه قدر سرشان شلوغ است.
خاطرات قلم یک نجار
#داستانک
@Festivals
#اقتصاد
اکبر پول هایی گدایی آن روزش را به اوستا تحویل داد و گفت: یه چرخی بزنم و زود بیام باغچه؟
اوستا تند تند پول ها رو شمرد و گفت: دیر کنی رات نمیدما.
اکبر دست سارا، خواهر کوچکش را گرفت و راه افتاد.
سارا گفت: امروز به قولت عمل می کنی؟
اکبر سرش را تکان داد.
سارا گفت: چرا چشمات پر اشک شده؟
اکبر آستین سیاهش را به چشم هایش کشید و گفت: فکر کنم خاک رفته.
سارا گفت: تو هم دلت برای بابا و مامان تنگ شده؟
اکبر آه کشید و گفت: اگر کارگاه بابا ورشکست نمی شد و سکته نمی کرد، این اوستای نامرد بابای ما نمی شد.
سارا داد زد: اونجاست. پیداش کردم.
سارا به طرف مغازه دوید.
اکبر داخل مغازه شد و گفت: مداد نوکی دارید؟
فروشنده گفت: چه مدلی می خواید؟
سارا گفت: صورتی باشه.
اکبر از داخل جوراب هایش پول درآورد و گفت: خارجی باشه. از اون گرونا.
#داستانک
@Festivals
#داستاعکس43
شمشیر، فولاد را هُل داد و گفت: من رئیس این کارخانه ام.
فولاد زمین خورد و آهسته گفت: نمی توانی در خانه ما به ما دستور بدهی. تو قرار بود به ما کار یاد بدهی.
شمشیر خارجی با رفقایش قاه قاه خندیدند.
شمشیر دندان های تیزش را نشان داد و گفت: کار یاد بدهم که تو رئیس بشوی؟ مگر دیوانه ام؟
فولاد دندانه هایش را تیز کرد.
فولادهای دیگر گفتند: ما هم خسته شده ایم. ما با تو هستیم.
فولاد، سپرش را برداشت و گفت: دیگر تحمل نمی کنم. تو تا حالا با فولاد ایرانی نجنگیده ای که اسمت یادت برود.
شمشیر دور و برش را نگاه کرد.
فولادی ها جلو رفتند.
رفقای شمشیر عقب عقب رفتند.
شمشیر فریاد کشید.
فولاد در چشم های شمشیر نگاه کرد و یک قدم دیگر جلو رفت.
شمشیر گفت: اصلا چطور است با هم حرف بزنیم؟
فولاد یک قدم جلوتر رفت و داد زد: هشت سال معطلم کردی که حرف بزنیم. حرف هم زدیم. تو دستور می دادی و من چشم می گفتم. اما دیگر نمی خواهم.
شمشیر یک قدم عقب رفت.
شمشیر با لبخند جلو آمد و گفت: ما با هم دوستیم.
فولاد حرفی نزد.
شمشیر ناگهان به فولاد حمله کرد.
فولاد سپرش را جلوی خودش گرفت و داد زد: همیشه نامرد بودی.
شمشیر فرار کرد.
فولاد هزار خنجر یمنی شد و گفت: دیگر اجازه نمی دهم غریبه ها وارد کارخانه شوند.
@Festivals
#داستاعکس43
پدر به مادر گفت: مسئول اتحادیه میگه اگه تحریم ها برداشته بشه، صادرات راحت میشه. اون وقت بازار خوب میشه.
سرم را از دفتر نقاشی بالا آوردم و گفتم: بابا تحریم یعنی چی؟
پدر گفت: یعنی یه قلدر اجازه نمیده ما با کشورهای دیگه خرید و فروش کنیم.
سارا اخم کرد و کیف را پشت در اتاقش گذاشت.
مادر کیف را برداشت و گفت: آخه این کیف چه عیبی داره؟ پدرت این رو مخصوص تو درست کرده.
سارا در را باز کرد و گفت: ببخشید مامان خانومی ولی همه ی دوستام کیف مارک دارن. من خجالت می کشم.
مادر گفت: برندش رو بهم نشون بده خودم روی کیفت می دوزم.
سارا با قلدری کیف را از مادر گرفت و گفت: بازم همه می فهمن. اصلا من هیچ چیز ایرانی نمی خوام. خودم پول جمع می کنم. قبول؟
مادر کیف را جلوی صورتش گرفت و شانه هایش تکان خورد.
جلو رفتم و لباس مادر را کشیدم.
مادر اشک هایش را پاک کرد و گفت: جان دخترکم؟ گرسنه ات شده؟
آهسته گفتم: مامان یعنی آبجی سارا کارگاه پدر رو تحریم کرده؟
@Festivals