آسمان گفت: می خواهی با من باشی یا نه؟
گفتک» من اهل زمینم. عشیره ام از من انتظار دارند.
آسمان رهایم کرد.
سقوط کردم.
قمر العشیره به فریادم رسیدم. قبل از آن که سقوط کنم، نجاتم داد.
#داستانک
تقدیم به قمر العشیره
حسین مجاهد
@Festivals
زمان:
حجم:
2.9M
🎤 سید رضا نریمانی
من هستم یک سرباز ایرانی
فرمانده ام #قاسم_سلیمانی ...
#مرد_میدان #سردار_دلها
@Festivals
امام صادق(ع)شنیدم که فرمود:با کسی که او را دوست داری ،شوخی و مجادله مکن.
_پسرم چرا با امیر این طور برخورد کردی ؟فکر نکردی ممکنه ناراحت بشه.
+داشتم باهاش شوخی میکردم .
تازه خودش هم تایید کرد که درست خواندن بلد نیست.
_چرا مهم بود متوجه نشدی گفت دیگه ادامه ندیم .
+من توکتاب خوندم شوخی با دوستان عیبی نداره.
_ کتاب خوندن مهم نیست
_ کتابِ خوب خوندن مهمه
#کتاب_العشیره
#خصلت_های_شاکله_ساز
#بهار
@Festivals
#حکیمک
_چرا اسباب بازی میندازی بین بابات و داداشت؟
+ میخوام بینشون اختلاف سنی ایجاد کنم.
-🤦♀️
محمدسپهر ۶/۵
@Festivals
. .:
به نام خدا
#⃣ وقتی که او آمد...
ساعت دیواری پنج بار به صدا در آمد. میترا غلتی زد. مامان کنارش نبود. لای چشمانش را کمی باز کرد. آرام گفت:
«مامان... مامان؟!»
از جایش بلند شد و نشست. با پشت دست چشمانش را مالید. آبجی شهلا از تو ایوان بلند گفت:
« لیلا خانم... لیلا خانم... این خوبه؟»
میترا آرام از جایش بلند شد. به سمت در اتاق رفت. پشت در ایستاد. پردهی جلوی در را کنار زد. از پشت شیشه به حیاط نگاه کرد بابا تشت بزرگ را از انباری درآورد. تند به سمت اتاق دیگر رفت. بلند گفت:
« آوردم. آوردم...»
لیلا خانم از اتاق بیرون آمد. تند تشت را گرفت و گفت:
«آب گرم... آب گرم...».
میترا دستش را بالا برد. روی نوک پا ایستاد. نوک انگشت دستش به دستگیره در رسید. به اطرافش نگاه کرد. به سمت رختخواب برگشت. گوشهی پارچهی متکا را گرفت. آنرا تا پشتِ در، روی زمین کشید. روی آن ایستاد. در را باز کرد. صدای گریهی بچه از داخل اتاق دیگر بلند شد.
بابا دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت:
«خدایا شکرت! الحمدلله..»
ننه جون در اتاق را باز کرد. بلند با خنده گفت:
«مبارک اکبر آقا!
پسرِ ... پسر...
چشمت روشن... انشاءالله خوش قدم باشه. مبارک باشه.»
بابا به سمت حوض رفت. وضو گرفت. تند ازپله ها بالا آمد. باخنده گفت:
«سلام میترا جان، بیدار شدی بابا؟
بیا بغل بابا...
چطوری در اناق باز کردی و بیرون آمدی؟»
میترا را بغل کرد. وارد اتاق شد. سجاده را پهن کرد. نماز صبح و سجدهی شکر برای سلامتی مادر و فرزند بجا آورد.
آبجی شهلا وارد اتاق شد. با خوشحالی گفت:
« آقاجان بفرمایید! ... ننه میگن بفرمایید آن اتاق بچه را ببینید. ماشاءالله خیلی خوشگل است.»
اکبر آقا سری تکان داد. صلوات فرستاد. سجاده را جمع کرد. از اتاق خارج شد. شهلا میترا را بغل کرد. پشت سر اکبر آقا از اتاق خارج شد.
اکبر آقا یاالله گفت و وارد اتاق شد. ننه گفت:
«بفرمایید اکبرآقا...
خوش آمدید. ›
اکبر آقا کنار رختخواب عصمت خانم نشست. خم شد و آرام گفت:
«سلام عصمت جان! خوبی؟ بهتری؟»
عصمت خانم بیحال و بیرمق سری تکان داد. به کاکل زری نگاه کرد و لبخند زد. ننه خم شد نوزاد را برداشت، با خنده به اکبر آقا داد و گفت:
«خوش قدم باشه انشاءالله.
چشمتون روشن. مبارک باشه.
انشاءالله زیر سایهای امام زمان و پدر و مادر بزرگ بشه
ببین خدا عید امسال چه عیدی پر برکتی بهتون داده...»
اکبر آقا پسرش را در آغوش گرفت. سرش را خم کرد. دست پسر کوچولویش را بوسید و گفت:
«سلام بابا جان! خوش آمدی ماشاءالله.»
به عصمت خانم نگاه کرد و خندید. عصمت خانم با لبخند، آرام چشمانش را باز و بسته کرد. اکبر آقا دهانش را به گوش سمت راست پسرش نزدیک کرد. آرام گفت:
«الله اکبر، الله اکبر اشهد و ان لا اله الا الله ...»
اذان در گوش راست تمام شد. در گوش چپش اقامه گفت. آرام پیشانی نورسیده را بوسید و گفت:
«عصمت خانم...
محمد رضا؟»
لبان خشکیده، بی رنگ و روی عصمت خانم کشیده، دندان هایش پیدا شد. بیحال سرش را تکان داد و گفت:
«محمد رضا ... مبارکِ...»
اکبر آقا خندید و گفت:
«مبارک باشه.»
محمد رضا با چشمان بسته لبخند زد.
...
در سن شش سالگی پدر را از دست داد. سال اول مدرسه را بدون حضور پدر آغاز کرد.
عصمت خانم بلند گفت:
«کیه؟ کیه؟»
تشت لباسها را روی تخت چوبی زیر درخت بلوط گذاشت. چادرش را از دور کمرش باز کرد. آنرا روی سرش انداخت، به طرف در رفت. در خانه را باز کرد.
عباس سلام کرد. توپ پلاستیکی دولایهاش را جلو آورد و گفت:
«ببخشید عصمث خانم. آمدم دنبال محمد رضا بریم کل کوچیک...»
عصمت خانم با خنده گفت:
«سلام عباس جان خوبی؟ مادر خوبه؟
محمد رضا تو اتاق است. خودت برو بهش بگو.»
عباس توپش را در دستش جابجا کرد و گفت:
«خیلی ممنون... یا الله...»
وارد حیاط شد. از پلههای ایوان بالا رفت. در زد. محمدرضا گفت:
«کیه؟»
عباس بلند گفت:
«سلام من هستم.
اومدم دنبالت برویم گل کوچیک»
محمد رضا در را باز کرد و گفت:
«سلام؛
بیا تو...»
عباس با چشمهای گردشده دور تا دور اتاق را نگاه کرد. و گفت:
«چه اسباب بازیهای قشنگی؟»
کنار محمد رضا نشست و گفت:
«پس برای همین است که بیرون نمیآیی؟
این اسباب بازیها را کی برات خربده؟»
محمدرضا یکی از اسباببازیها رو جلوی عباس گرفت و گفت:
«این را خواهربزرگم برای تولدم خریده.
این یکی را آبجی مهری، ای یکی هم آبجی میترا برام خریدن
همهی اینها هدیه تولدم است.»
دستش را دراز کرد با اشاره گفت:
«اون هواپیمای روی طاقچه، کنار رادیو هم هدیهی تولدم است. »
عباس از جایش بلند شد به سمت طاقچه رفت و گفت:
«چه هواپیمای قشنگی داری...؟!»
به سمت محمد رضا برگشت و گفت:
بیا جنگ بازی کنیم...»
...
مامان شلوار محمد رضا را از داخل تشت برداشت آن را فشرد. چند بار محکم تکان داد. روی بند رخت پهن کرد و بلند گفت:
«محمد رضا پسرم؟»
ادامه دارد
✍ م. ب.
#ایده
بچه هایی که شروع می کنند به کاشت نهال زیتون در مزارع غصب شده توسط صهیونیست ها
@Festivals
#شعرک
هستم، که در شعر کودک
از لفظ ، معنا بچینم
یک دشت ریحان بکارم
یک دشت نعنا بچینم
#یحیی_علوی_فرد
@Festivals
-فکࢪ مےکنی قهࢪمانۍ به زوࢪ بازۅیه؟
+نہ.
-پس به چیہ؟!
-به دل بزࢪگیه کہ بتۆنه بقیه ࢪو بخندۆنه. ツ
@Festivals
آرمینهآرمین:
🌼امام محمد باقر (ع) به شخصى فرمود: با ثروتمندان معاشرت نكن زيرا انسان وقتى كه با آنها معاشرت میكند از نعمتى كه خدا به خودش داده است قدردانى نمی کند و به مرحله ای می رسد كه تصور می کند خدا به وى نعمتى نداده است.
#خصلت_های_شاکله_ساز
#کتاب_العشرة
مهران خم شد و روی زین دوچرخه کورسی آرش را فوت کرد. دستش را روی فرمان کشید. فرمان تکان خورد. نور خورشید روی فرمان حرکت کرد و چشمش را زد.
لبهایش را به هم فشرد. یک ابرویش را بالا برد. انگشت اشاره و شصتش را به هم زد و گفت:
-فَنتَستیک.
آرش دست به سینه ایستاده بود. بادی به غبغب انداخت.
مهران بدون اینکه چشم از دوچرخه بردارد، ادامه داد.
-چند خریدی؟
آرش چانهاش را کج کرد و به بالا اشاره کرد و کشیده گفت:
-هوم، گرون. تا دلت بخواد گرون.
مهران نفس عمیقی کشید و عقب ایستاد.
-مبارک صاحبش باشه. بابای مسوول هم یک مزایایی داره که حتی ما کارخونه دارها نداریم.
آرمینه آرمین
@Festivals
#ایده
دخترکی که گمان می کند خانه ی همسایه از خانه آنها بهتر است تا وقتی که با دختر همسایه دوست می شود
@Festivals
حرف دل
گفتی :" بد است گریه
باید همیشه شد شاد"
گفتم :" اگر که بد بود
آن را خدا نمی داد
باید بریزد این اشک
تا غصه ای نماند
انگار گریه دل را
چون حوله می چلاند
همواره اشک و گریه
آب و گل من و توست
در شادمانی و غم
حرف دل من و توست "
گفتی :"بد است گریه "
گفتم : "همیشه بد نیست
چون اشک و گریه گاهی
اوج غرور و شادیست "
از بس که شادی و غم
خورده به اشک پیوند
پایان خنده گریه است
پایان گریه لبخند
#یحیی_علوی_فرد
@Festivals
آرمینهآرمین:
🔸نظر، نظره کمر باریکه
پیمانه جلو آمد. در قوطی ایرانی را باز کرد. قوری گفت:
-امشب مهمان دارم. چای باید خوش عطر باشه. استکان کمر باریک باید راضی باشه.
پیمانه لبهایش را جمع کرد و سرش را بالا داد. در قوطی هندی را برداشت.
-این خوبه. عطر هل میده.
کاسهی پیمانه را پر کرد و داخل قوری ریخت. قوری به سمت سماور رفت. پیمانه کنار قوطیها دراز کشید.
برگهی چای هندی لگدی به هل زد.
-یه ذره برو اون طرف دیر دَم.
از کنار هل رد شد و لبهی قوطی نشست.
برگهی چای ایرانی سرش را از قوطی خودش بیرون آورد. برگهی هندی گردنش را تابی داد و گفت:
-ایش، ببین چه بویی میده. خدا کنه ما رو با شما قاطی نکنن.
برگهی چای ایرانی خودش را درون قوطی پنهان کرد.
هل از توی قوطی چای هندی بیرون پرید.
-ببینم بدون من حالا خودت چه بویی میدی.
هل قل خورد و توی قوطی چای ایرانی پرید. برگهی چای ایرانی لبخند زد.
-من دیر دم هستم، آقای هل. دوستی با من صبوری میخواد.
هل لبخند زد.
-خب چند دقیقه زودتر میریم تو قوری.
بعد از مدتی قوری عصبانی پیش پیمانه آمد. درش را محکم جابجا کرد و صدای جیرینگ جیرینگ در را بلند کرد.
برگهی ایرانی و هل لبهی قوطی آمدند تا ببینند چه خبر است.
برگهی هندی لبهی قوطی نشسته بود. آنها را که دید رویش را برگرداند. قوری پیمانه را صدا کرد. پیمانه جلو پرید.
-چی شده؟
قوری به قوطی هندی اشاره کرد.
-این زود دمه، هلش دیر دمه. بوی جوش و کهنگی گرفته بود. استکان کمر باریک اصلا راضی نشد توش چای بریزم.
بعد به چای ایرانی اشاره کرد.
-از این یکی بده.
هل دست برگهی ایرانی را گرفت. با هم سوار پیمانه شدند. بعد از مدتی قوری برگشت. میخندید و شاد بود. پیمانه پرسید.
-دمت قلقل سماور، قوری جون. چه خبر؟
قوری کلاهش را برداشت.
-آخیش، استکان کمر باریک این بار با لذت چای رو گرفت.
آرمینه آرمین
@Festivals