#ایده
بچه هایی که شروع می کنند به کاشت نهال زیتون در مزارع غصب شده توسط صهیونیست ها
@Festivals
#شعرک
هستم، که در شعر کودک
از لفظ ، معنا بچینم
یک دشت ریحان بکارم
یک دشت نعنا بچینم
#یحیی_علوی_فرد
@Festivals
-فکࢪ مےکنی قهࢪمانۍ به زوࢪ بازۅیه؟
+نہ.
-پس به چیہ؟!
-به دل بزࢪگیه کہ بتۆنه بقیه ࢪو بخندۆنه. ツ
@Festivals
آرمینهآرمین:
🌼امام محمد باقر (ع) به شخصى فرمود: با ثروتمندان معاشرت نكن زيرا انسان وقتى كه با آنها معاشرت میكند از نعمتى كه خدا به خودش داده است قدردانى نمی کند و به مرحله ای می رسد كه تصور می کند خدا به وى نعمتى نداده است.
#خصلت_های_شاکله_ساز
#کتاب_العشرة
مهران خم شد و روی زین دوچرخه کورسی آرش را فوت کرد. دستش را روی فرمان کشید. فرمان تکان خورد. نور خورشید روی فرمان حرکت کرد و چشمش را زد.
لبهایش را به هم فشرد. یک ابرویش را بالا برد. انگشت اشاره و شصتش را به هم زد و گفت:
-فَنتَستیک.
آرش دست به سینه ایستاده بود. بادی به غبغب انداخت.
مهران بدون اینکه چشم از دوچرخه بردارد، ادامه داد.
-چند خریدی؟
آرش چانهاش را کج کرد و به بالا اشاره کرد و کشیده گفت:
-هوم، گرون. تا دلت بخواد گرون.
مهران نفس عمیقی کشید و عقب ایستاد.
-مبارک صاحبش باشه. بابای مسوول هم یک مزایایی داره که حتی ما کارخونه دارها نداریم.
آرمینه آرمین
@Festivals
#ایده
دخترکی که گمان می کند خانه ی همسایه از خانه آنها بهتر است تا وقتی که با دختر همسایه دوست می شود
@Festivals
حرف دل
گفتی :" بد است گریه
باید همیشه شد شاد"
گفتم :" اگر که بد بود
آن را خدا نمی داد
باید بریزد این اشک
تا غصه ای نماند
انگار گریه دل را
چون حوله می چلاند
همواره اشک و گریه
آب و گل من و توست
در شادمانی و غم
حرف دل من و توست "
گفتی :"بد است گریه "
گفتم : "همیشه بد نیست
چون اشک و گریه گاهی
اوج غرور و شادیست "
از بس که شادی و غم
خورده به اشک پیوند
پایان خنده گریه است
پایان گریه لبخند
#یحیی_علوی_فرد
@Festivals
آرمینهآرمین:
🔸نظر، نظره کمر باریکه
پیمانه جلو آمد. در قوطی ایرانی را باز کرد. قوری گفت:
-امشب مهمان دارم. چای باید خوش عطر باشه. استکان کمر باریک باید راضی باشه.
پیمانه لبهایش را جمع کرد و سرش را بالا داد. در قوطی هندی را برداشت.
-این خوبه. عطر هل میده.
کاسهی پیمانه را پر کرد و داخل قوری ریخت. قوری به سمت سماور رفت. پیمانه کنار قوطیها دراز کشید.
برگهی چای هندی لگدی به هل زد.
-یه ذره برو اون طرف دیر دَم.
از کنار هل رد شد و لبهی قوطی نشست.
برگهی چای ایرانی سرش را از قوطی خودش بیرون آورد. برگهی هندی گردنش را تابی داد و گفت:
-ایش، ببین چه بویی میده. خدا کنه ما رو با شما قاطی نکنن.
برگهی چای ایرانی خودش را درون قوطی پنهان کرد.
هل از توی قوطی چای هندی بیرون پرید.
-ببینم بدون من حالا خودت چه بویی میدی.
هل قل خورد و توی قوطی چای ایرانی پرید. برگهی چای ایرانی لبخند زد.
-من دیر دم هستم، آقای هل. دوستی با من صبوری میخواد.
هل لبخند زد.
-خب چند دقیقه زودتر میریم تو قوری.
بعد از مدتی قوری عصبانی پیش پیمانه آمد. درش را محکم جابجا کرد و صدای جیرینگ جیرینگ در را بلند کرد.
برگهی ایرانی و هل لبهی قوطی آمدند تا ببینند چه خبر است.
برگهی هندی لبهی قوطی نشسته بود. آنها را که دید رویش را برگرداند. قوری پیمانه را صدا کرد. پیمانه جلو پرید.
-چی شده؟
قوری به قوطی هندی اشاره کرد.
-این زود دمه، هلش دیر دمه. بوی جوش و کهنگی گرفته بود. استکان کمر باریک اصلا راضی نشد توش چای بریزم.
بعد به چای ایرانی اشاره کرد.
-از این یکی بده.
هل دست برگهی ایرانی را گرفت. با هم سوار پیمانه شدند. بعد از مدتی قوری برگشت. میخندید و شاد بود. پیمانه پرسید.
-دمت قلقل سماور، قوری جون. چه خبر؟
قوری کلاهش را برداشت.
-آخیش، استکان کمر باریک این بار با لذت چای رو گرفت.
آرمینه آرمین
@Festivals
#ایده
🔸قطرهای که میخواست نقاشی بکشه.
آبرنگ
🔸لولهای که نفت رو انتقال میده بارون روش میریزه. ..
🔸گفتگوی لولهی نفت و لولهی آب
🔸شیر آبی که شیر کاکایو میده. گلوش رو زده دلش میخواد آب تمیز داشته باشه
🔸قطرهای که روی میز افتاده و با فاصله بقیهی قطرهها افتادند و میخوان به هم برسن
🔸قطرهای که میلرزه و رو سیبیل یک کوهنورد یخ میبنده
🔸یخی که میخوان باهاش ایگلو بسازن. ولی آب میشه.
🔸دوچرخهای که با چاله آب قهر کرده چون همیشه پر گِل هست و چرخاش کثیفه.
🔸کتابی که گرفتار سیل آب میشه
🔸قطرهای که بلوچ زبانه و میخواد بیاد حرم امام رضا. دولت کانال میکشه تا مشهد از دریای عمان.
@Festivals
°سحࢪ°
خـدایا!
♢ معنے لبخـندهاۍ غمانـگیزتر از گࢪیهام ࢪا هنگام #سحر روبه آسمان میدانی.
هنــوز لایـق دࢪمان نشـدهام؟
@Festivals
نقاشی
من توی دفتر
یک گل کشیدم
زیباتر از آن
جایی ندیدم
زیبا نوشتم
در گوشهی آن
روزت مبارک
باشد پدرجان
#باران
@Festivals
هدیهی من
آقا من چیزی نمیدم. شاهین این را گفت و نشست. علی گفت:« یعنی چی! چرا خسیس بازی در میاری؟»
شاهین دستهایش را پشت سرش گره کرد. سینه اش را جلو داد:« برای چی باید حتما یه چیزی بدم؟ اون تازه اومده . اصلا من نمیشناسمش»
علی پول بچه ها را شمرد:« اتفاقا چون جدید اومده و غریبه باید بهش خوش آمد بگیم.»
دوست شاهین روی صندلی معلم نشست:« شاهین تو که خسیس نبودی. هر چی در توانت هست بده دیگه. ما همه دادیم فقط تو موندی »
شاهین دستش را توی جیب شلوارش کرد:« میدم که نگید خسیسه ولی اصلا موافق نیستم.»
علی گفت:« باشه بابا! با نارضایتی بده ما خودمون حلش میکنیم.»
شاهین گفت:« حالا خودش کجاست؟»
علی پولها را توی کیفش گذاشت:« آقای مدیر صداش کرد. انگار پروندهاش چیزی کم داره»
شاهین سرش را تکان داد:« آهان . حالا از کجا اومده؟»
دوست شاهین روی تخته نوشت:« از برکینافاسو»
بچه ها خندیدن. علی گفت:« اولا که بورکینافاسو نوشته میشه بعدشم نخیر از دزفول اومده. »
شاهین به علی نگاه کرد:« راستی خودت چقدر دادی که نشون بدی خسیس نیستی؟»
علی دستهایش را توی جیبش کرد. نیشخند زد:« من بهش سلام میکنم تا بدونی خسیس نیستم. »
شاهین ابروهایش را بالا برد:« چه ربطی داشت؟»
علی خندید:«نشنیدی مگه؟ بخیلترین مردم کسیه که سلام نکنه»
شاهین از جایش بلند شد. خواست حرفی بزند. معلم وارد کلاس شد. همه سرجایشان نشستند.
🌻پيامبر خدا (ص) فرمود: ناتوان ترين مردم كسى است كه از دعا كردن عاجز باشد، و بخيل ترين مردم آن است كه از سلام كردن بخل ورزد.
#خصلتهایشاکلهساز
#العشره2
#خالـقی
@Festivals