آرمینهآرمین:
🌼امام محمد باقر (ع) به شخصى فرمود: با ثروتمندان معاشرت نكن زيرا انسان وقتى كه با آنها معاشرت میكند از نعمتى كه خدا به خودش داده است قدردانى نمی کند و به مرحله ای می رسد كه تصور می کند خدا به وى نعمتى نداده است.
#خصلت_های_شاکله_ساز
#کتاب_العشرة
مهران خم شد و روی زین دوچرخه کورسی آرش را فوت کرد. دستش را روی فرمان کشید. فرمان تکان خورد. نور خورشید روی فرمان حرکت کرد و چشمش را زد.
لبهایش را به هم فشرد. یک ابرویش را بالا برد. انگشت اشاره و شصتش را به هم زد و گفت:
-فَنتَستیک.
آرش دست به سینه ایستاده بود. بادی به غبغب انداخت.
مهران بدون اینکه چشم از دوچرخه بردارد، ادامه داد.
-چند خریدی؟
آرش چانهاش را کج کرد و به بالا اشاره کرد و کشیده گفت:
-هوم، گرون. تا دلت بخواد گرون.
مهران نفس عمیقی کشید و عقب ایستاد.
-مبارک صاحبش باشه. بابای مسوول هم یک مزایایی داره که حتی ما کارخونه دارها نداریم.
آرمینه آرمین
@Festivals
#ایده
دخترکی که گمان می کند خانه ی همسایه از خانه آنها بهتر است تا وقتی که با دختر همسایه دوست می شود
@Festivals
حرف دل
گفتی :" بد است گریه
باید همیشه شد شاد"
گفتم :" اگر که بد بود
آن را خدا نمی داد
باید بریزد این اشک
تا غصه ای نماند
انگار گریه دل را
چون حوله می چلاند
همواره اشک و گریه
آب و گل من و توست
در شادمانی و غم
حرف دل من و توست "
گفتی :"بد است گریه "
گفتم : "همیشه بد نیست
چون اشک و گریه گاهی
اوج غرور و شادیست "
از بس که شادی و غم
خورده به اشک پیوند
پایان خنده گریه است
پایان گریه لبخند
#یحیی_علوی_فرد
@Festivals
آرمینهآرمین:
🔸نظر، نظره کمر باریکه
پیمانه جلو آمد. در قوطی ایرانی را باز کرد. قوری گفت:
-امشب مهمان دارم. چای باید خوش عطر باشه. استکان کمر باریک باید راضی باشه.
پیمانه لبهایش را جمع کرد و سرش را بالا داد. در قوطی هندی را برداشت.
-این خوبه. عطر هل میده.
کاسهی پیمانه را پر کرد و داخل قوری ریخت. قوری به سمت سماور رفت. پیمانه کنار قوطیها دراز کشید.
برگهی چای هندی لگدی به هل زد.
-یه ذره برو اون طرف دیر دَم.
از کنار هل رد شد و لبهی قوطی نشست.
برگهی چای ایرانی سرش را از قوطی خودش بیرون آورد. برگهی هندی گردنش را تابی داد و گفت:
-ایش، ببین چه بویی میده. خدا کنه ما رو با شما قاطی نکنن.
برگهی چای ایرانی خودش را درون قوطی پنهان کرد.
هل از توی قوطی چای هندی بیرون پرید.
-ببینم بدون من حالا خودت چه بویی میدی.
هل قل خورد و توی قوطی چای ایرانی پرید. برگهی چای ایرانی لبخند زد.
-من دیر دم هستم، آقای هل. دوستی با من صبوری میخواد.
هل لبخند زد.
-خب چند دقیقه زودتر میریم تو قوری.
بعد از مدتی قوری عصبانی پیش پیمانه آمد. درش را محکم جابجا کرد و صدای جیرینگ جیرینگ در را بلند کرد.
برگهی ایرانی و هل لبهی قوطی آمدند تا ببینند چه خبر است.
برگهی هندی لبهی قوطی نشسته بود. آنها را که دید رویش را برگرداند. قوری پیمانه را صدا کرد. پیمانه جلو پرید.
-چی شده؟
قوری به قوطی هندی اشاره کرد.
-این زود دمه، هلش دیر دمه. بوی جوش و کهنگی گرفته بود. استکان کمر باریک اصلا راضی نشد توش چای بریزم.
بعد به چای ایرانی اشاره کرد.
-از این یکی بده.
هل دست برگهی ایرانی را گرفت. با هم سوار پیمانه شدند. بعد از مدتی قوری برگشت. میخندید و شاد بود. پیمانه پرسید.
-دمت قلقل سماور، قوری جون. چه خبر؟
قوری کلاهش را برداشت.
-آخیش، استکان کمر باریک این بار با لذت چای رو گرفت.
آرمینه آرمین
@Festivals
#ایده
🔸قطرهای که میخواست نقاشی بکشه.
آبرنگ
🔸لولهای که نفت رو انتقال میده بارون روش میریزه. ..
🔸گفتگوی لولهی نفت و لولهی آب
🔸شیر آبی که شیر کاکایو میده. گلوش رو زده دلش میخواد آب تمیز داشته باشه
🔸قطرهای که روی میز افتاده و با فاصله بقیهی قطرهها افتادند و میخوان به هم برسن
🔸قطرهای که میلرزه و رو سیبیل یک کوهنورد یخ میبنده
🔸یخی که میخوان باهاش ایگلو بسازن. ولی آب میشه.
🔸دوچرخهای که با چاله آب قهر کرده چون همیشه پر گِل هست و چرخاش کثیفه.
🔸کتابی که گرفتار سیل آب میشه
🔸قطرهای که بلوچ زبانه و میخواد بیاد حرم امام رضا. دولت کانال میکشه تا مشهد از دریای عمان.
@Festivals
°سحࢪ°
خـدایا!
♢ معنے لبخـندهاۍ غمانـگیزتر از گࢪیهام ࢪا هنگام #سحر روبه آسمان میدانی.
هنــوز لایـق دࢪمان نشـدهام؟
@Festivals
نقاشی
من توی دفتر
یک گل کشیدم
زیباتر از آن
جایی ندیدم
زیبا نوشتم
در گوشهی آن
روزت مبارک
باشد پدرجان
#باران
@Festivals
هدیهی من
آقا من چیزی نمیدم. شاهین این را گفت و نشست. علی گفت:« یعنی چی! چرا خسیس بازی در میاری؟»
شاهین دستهایش را پشت سرش گره کرد. سینه اش را جلو داد:« برای چی باید حتما یه چیزی بدم؟ اون تازه اومده . اصلا من نمیشناسمش»
علی پول بچه ها را شمرد:« اتفاقا چون جدید اومده و غریبه باید بهش خوش آمد بگیم.»
دوست شاهین روی صندلی معلم نشست:« شاهین تو که خسیس نبودی. هر چی در توانت هست بده دیگه. ما همه دادیم فقط تو موندی »
شاهین دستش را توی جیب شلوارش کرد:« میدم که نگید خسیسه ولی اصلا موافق نیستم.»
علی گفت:« باشه بابا! با نارضایتی بده ما خودمون حلش میکنیم.»
شاهین گفت:« حالا خودش کجاست؟»
علی پولها را توی کیفش گذاشت:« آقای مدیر صداش کرد. انگار پروندهاش چیزی کم داره»
شاهین سرش را تکان داد:« آهان . حالا از کجا اومده؟»
دوست شاهین روی تخته نوشت:« از برکینافاسو»
بچه ها خندیدن. علی گفت:« اولا که بورکینافاسو نوشته میشه بعدشم نخیر از دزفول اومده. »
شاهین به علی نگاه کرد:« راستی خودت چقدر دادی که نشون بدی خسیس نیستی؟»
علی دستهایش را توی جیبش کرد. نیشخند زد:« من بهش سلام میکنم تا بدونی خسیس نیستم. »
شاهین ابروهایش را بالا برد:« چه ربطی داشت؟»
علی خندید:«نشنیدی مگه؟ بخیلترین مردم کسیه که سلام نکنه»
شاهین از جایش بلند شد. خواست حرفی بزند. معلم وارد کلاس شد. همه سرجایشان نشستند.
🌻پيامبر خدا (ص) فرمود: ناتوان ترين مردم كسى است كه از دعا كردن عاجز باشد، و بخيل ترين مردم آن است كه از سلام كردن بخل ورزد.
#خصلتهایشاکلهساز
#العشره2
#خالـقی
@Festivals
#اربعین
غنچه ی کوچک آهی کشید و سرش را پائین انداخت. مامان گل خم شد تا قطره شبنم روی گلبرگش را به غنچه بدهد. کلاغ سیاه برق شبنم را دید و پایین پرید. غنچه ترسید. کلاغ باعجله به غنچه نوک زد و شبنم را خورد. غنچه خیلی دردش آمد. میخواست بگوید:« کلاغ بدجنس به باباباغبان می گویم اذیتم کردی...» اما کلاغ رفته بود. غنچه سرش را روی برگ سبز مامان گل گذاشت و گفت:« من خیلی تشنهام.» مامان گل با برگ دیگرش غنچه را نوازش کرد و گفت:«میدانم عزیزم. اما تحمل کن.» غنچه به آسمان نگاه کرد و گفت:«چرا ابرها نمیبارند؟» مامان گل هم به آسمان نگاه کرد. زیرلب زمزمه کرد:« آنها هم بالاخره می بارند.»
خورشید میتابید. غنچه خودش را جمع کرده بود و به ساقه مامان گل تکیه داده بود. مامان گل سعی کرد خودش را بالای سر غنچه نگه دارد. میخواست با سایهاش تحمل گرما را برای غنچه آسان کند. نسیم از راه رسید. دور درخت های باغ چرخید. مامان گل میخواست بگوید نسیم عزیز کمی جلوتر بیا تا غنچه کوچولوی مرا هم خنک کنی. اما نسیم رفته بود. مامان گل غمگین شد و به آسمان نگاه کرد. همان موقع در حیاط باز شد. دختر کوچکی با مادرش وارد شد. دختر چادر گل گلی اش را جلو کشید و به باغچه نگاه کرد. بعد با بطری آبی که در دستش بود جلو آمد. کنار بوته نشست و گفت: « غنچه کوچولو حتماً تشنهای. برایت آب آورده ام.» غنچه با چشمان بیرمق به دخترک نگاه کرد. دخترک کمی از آب را روی گلبرگ های غنچه پاشید و بقیه را هم پای ساقه اشان ریخت. غنچه کوچولو خندید. دخترک هم خندید و گفت:« اسم من رقیه است. خانه ی ما از اینجا خیلی دور است. این همه راه را تند تند آمدم که شماها تشنه نمانید. اخر بابا باغبان شما را به من سپرده و رفته سفر اربعین. برای زیارت تشنه ترین آقای دنیا.»
بعد آب ته بطری را نوشید و گفت: «سلام بر حسین.ع »
غنچه میخواست چیزی بگوید اما بغض گلویش را گرفته بود. به آسمان نگاه کرد. ابرها شروع به باریدن کردند.
ندبه محمدی
@Festivals
دانش آموزی که روی کاردستی یک هفته
کار کرده و صبح روز تحویل متوجه می شود که برادر کوچکش روی آن آب ریخته و...
#خودکنترلی
#ایده
@Festivals