eitaa logo
جشنواره های باغ گردو
376 دنبال‌کننده
592 عکس
42 ویدیو
29 فایل
حضور گروهی در جشنواره های ارزشمند. مانوری برای جهاد فرهنگی. دست خدا همراه ماست...
مشاهده در ایتا
دانلود
آرمینه‌آرمین: 🔸نظر، نظره کمر باریکه پیمانه جلو آمد. در قوطی ایرانی را باز کرد. قوری گفت: -امشب مهمان دارم. چای باید خوش عطر باشه. استکان کمر باریک باید راضی باشه. پیمانه لبهایش را جمع کرد و سرش را بالا داد. در قوطی هندی را برداشت. -این خوبه. عطر هل می‌ده. کاسه‌ی پیمانه را پر کرد و داخل قوری ریخت. قوری به سمت سماور رفت. پیمانه کنار قوطی‌ها دراز کشید. برگه‌ی چای هندی لگدی به هل زد. -یه ذره برو اون طرف دیر دَم. از کنار هل رد شد و لبه‌ی قوطی نشست. برگه‌ی چای ایرانی سرش را از قوطی خودش بیرون آورد. برگه‌ی هندی گردنش را تابی داد و گفت: -ایش، ببین چه بویی می‌ده. خدا کنه ما رو با شما قاطی نکنن. برگه‌ی چای ایرانی خودش را درون قوطی پنهان کرد. هل از توی قوطی چای هندی بیرون پرید. -ببینم بدون من حالا خودت چه بویی می‌دی. هل قل خورد و توی قوطی چای ایرانی پرید. برگه‌ی چای ایرانی لبخند زد. -من دیر دم هستم، آقای هل. دوستی با من صبوری می‌خواد. هل لبخند زد. -خب چند دقیقه زودتر می‌ریم تو قوری. بعد از مدتی قوری عصبانی پیش پیمانه آمد. درش را محکم جابجا کرد و صدای جیرینگ جیرینگ در را بلند کرد. برگه‌ی ایرانی و هل لبه‌ی قوطی آمدند تا ببینند چه خبر است. برگه‌ی هندی لبه‌ی قوطی نشسته بود. آنها را که دید رویش را برگرداند. قوری پیمانه را صدا کرد. پیمانه جلو پرید. -چی شده؟ قوری به قوطی هندی اشاره کرد. -این زود دمه، هلش دیر دمه. بوی جوش و کهنگی گرفته بود. استکان کمر باریک اصلا راضی نشد توش چای بریزم. بعد به چای ایرانی اشاره کرد. -از این یکی بده. هل دست برگه‌ی ایرانی را گرفت. با هم سوار پیمانه شدند. بعد از مدتی قوری برگشت. می‌خندید و شاد بود. پیمانه پرسید. -دمت قل‌قل سماور، قوری جون. چه خبر‌؟ قوری کلاهش را برداشت. -آخیش، استکان کمر باریک این بار با لذت چای رو گرفت. آرمینه آرمین @Festivals
🔸قطره‌ای که می‌خواست نقاشی بکشه. آبرنگ 🔸لوله‌‌ای که نفت رو انتقال می‌ده بارون روش میریزه. .. 🔸گفتگوی لوله‌ی نفت و لوله‌ی آب 🔸شیر آبی که شیر کاکایو میده. گلوش رو زده دلش می‌خواد آب تمیز داشته باشه 🔸قطره‌ای که روی میز افتاده‌ و با فاصله بقیه‌ی قطره‌ها افتادند و می‌خوان به هم برسن 🔸قطره‌ای که می‌لرزه و رو سیبیل یک کوهنورد یخ می‌بنده 🔸یخی که می‌خوان باهاش ایگلو بسازن. ولی آب میشه. 🔸دوچرخه‌ای که با چاله آب قهر کرده چون همیشه پر گِل هست و چرخاش کثیفه. 🔸کتابی که گرفتار سیل آب میشه 🔸قطره‌ای که بلوچ زبانه و می‌خواد بیاد حرم امام رضا. دولت کانال می‌کشه تا مشهد از دریای عمان. @Festivals
°سحࢪ° خـدایا! ♢ معنے لبخـندهاۍ غم‌انـگیزتر از گࢪیه‌ام ࢪا هنگام روبه آسمان میدانی. هنــوز لایـق دࢪمان نشـده‌ام؟ @Festivals
نقاشی من توی دفتر یک گل کشیدم زیباتر از آن جایی ندیدم زیبا نوشتم در گوشه‌ی آن روزت مبارک باشد پدرجان @Festivals
هدیه‌ی من آقا من چیزی نمیدم. شاهین این را گفت و نشست. علی گفت:« یعنی چی! چرا خسیس بازی در میاری؟» شاهین دستهایش را پشت سرش گره کرد. سینه اش را جلو داد:« برای چی باید حتما یه چیزی بدم؟ اون تازه اومده . اصلا من نمیشناسمش» علی پول بچه ها را شمرد:« اتفاقا چون جدید اومده و غریبه باید بهش خوش آمد بگیم.» دوست شاهین روی صندلی معلم نشست:« شاهین تو که خسیس نبودی. هر چی در توانت هست بده دیگه. ما همه دادیم فقط تو موندی » شاهین دستش را توی جیب شلوارش کرد:« میدم که نگید خسیسه ولی اصلا موافق نیستم.» علی گفت:« باشه بابا! با نارضایتی بده ما خودمون حلش میکنیم.» شاهین گفت:« حالا خودش کجاست؟» علی پولها را توی کیفش گذاشت:« آقای مدیر صداش کرد. انگار پرونده‌اش چیزی کم داره» شاهین سرش را تکان داد:« آهان . حالا از کجا اومده؟» دوست شاهین روی تخته نوشت:« از برکینافاسو» بچه ها خندیدن. علی گفت:« اولا که بورکینافاسو نوشته میشه بعدشم نخیر از دزفول اومده. » شاهین به علی نگاه کرد:« راستی خودت چقدر دادی که نشون بدی خسیس نیستی؟» علی دستهایش را توی جیبش کرد. نیشخند زد:« من بهش سلام میکنم تا بدونی خسیس نیستم. » شاهین ابروهایش را بالا برد:« چه ربطی داشت؟» علی خندید:«نشنیدی مگه؟ بخیل‌ترین مردم کسیه که سلام نکنه» شاهین از جایش بلند شد. خواست حرفی بزند. معلم وارد کلاس شد. همه سرجایشان نشستند. 🌻پيامبر خدا (ص) فرمود: ناتوان ترين مردم كسى است كه از دعا كردن عاجز باشد، و بخيل ترين مردم آن است كه از سلام كردن بخل ورزد. @Festivals
🎬 شکاࢪ ࢪۆ ۅقتی نمێشه بࢪداشت، نباێد زد. ✖ @Festivals
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
غنچه ی کوچک آهی کشید و سرش را پائین انداخت. مامان گل خم شد تا قطره شبنم روی گلبرگش را به غنچه بدهد. کلاغ سیاه برق شبنم را دید و پایین پرید. غنچه ترسید. کلاغ باعجله به غنچه نوک زد و شبنم را خورد. غنچه خیلی دردش آمد. می‌خواست بگوید:« کلاغ بدجنس به باباباغبان می گویم اذیتم کردی...» اما کلاغ رفته بود. غنچه سرش را روی برگ سبز مامان گل گذاشت و گفت:« من خیلی تشنه‌ام.» مامان گل با برگ دیگرش غنچه را نوازش کرد و گفت:«می‌دانم عزیزم. اما تحمل کن.» غنچه به آسمان نگاه کرد و گفت:«چرا ابرها نمی‌بارند؟» مامان گل هم به آسمان نگاه کرد. زیرلب زمزمه کرد:« آن‌ها هم بالاخره می بارند.» خورشید می‌تابید. غنچه خودش را جمع کرده بود و به ساقه مامان گل تکیه داده بود. مامان گل سعی کرد خودش را بالای سر غنچه نگه دارد. می‌خواست با سایه‌اش تحمل گرما را برای غنچه آسان کند. نسیم از راه رسید. دور درخت های باغ چرخید. مامان گل می‌خواست بگوید نسیم عزیز کمی جلوتر بیا تا غنچه کوچولوی مرا هم خنک کنی. اما نسیم رفته بود. مامان گل غمگین شد و به آسمان نگاه کرد. همان موقع در حیاط باز شد. دختر کوچکی با مادرش وارد شد. دختر چادر گل گلی اش را جلو کشید و به باغچه نگاه کرد. بعد با بطری آبی که در دستش بود جلو آمد. کنار بوته نشست و گفت: « غنچه کوچولو حتماً تشنه‌ای. برایت آب آورده ام.» غنچه با چشمان بی‌رمق به دخترک نگاه کرد. دخترک کمی از آب را روی گلبرگ های غنچه پاشید و بقیه را هم پای ساقه اشان ریخت. غنچه کوچولو خندید. دخترک هم خندید و گفت:« اسم من رقیه است. خانه ی ما از اینجا خیلی دور است. این همه راه را تند تند آمدم که شماها تشنه نمانید. اخر بابا باغبان شما را به من سپرده و رفته سفر اربعین. برای زیارت تشنه ترین آقای دنیا.» ‌ بعد آب ته بطری را نوشید و گفت: «سلام بر حسین.ع » غنچه میخواست چیزی بگوید اما بغض گلویش را گرفته بود. به آسمان نگاه کرد. ابرها شروع به باریدن کردند. ندبه محمدی @Festivals
دانش آموزی که روی کاردستی یک هفته کار کرده و صبح روز تحویل متوجه می شود که برادر کوچکش روی آن آب ریخته و... @Festivals
آخ جون عیده مادر مشغول مطالعه بود. از بالای عینک به بچه ها نگاه کرد. معصومه زانویش را بغل کرده بود و به زمین نگاه می‌کرد. رضا با حرکات تندِ خودکار توی دفترش امضا تمرین می‌کرد. سجاد کاغذهای باطله و بطری خالی را به هم می‌چسباند. مادر کتاب را بست. روبه معصومه گفت:«کشتی‌هات غرق شده؟» معصومه نگاهی به مادر کرد. چیزی نگفت. دوباره سرش را پایین انداخت. رضا دفتر را کنار گذاشت:«مگه امشب ولادت نیست؟» مادر لبخندی زد:«بله امشب عیده فردا هم روز پدر» معصومه آهی کشید:«ما که برای بابا چیزی نخریدیم» رضا لب هایش را جمع کرد:«همش تقصیر این درس و مدرسه‌ی مجازیه وقت نشد بریم بیرون» مادر کمی فکر کرد:«این که غصه نداره، فردا برای بابا هدیه می‌خریم» معصومه ابرویش را بالا داد:«نه دیره باید امشب خوشحالش کنیم» مادر از جایش بلند شد:«اول باید خونه رو مرتب کنیم. یه غذای خوشمزه بپزیم، بابا که اومد بهش تبریک می‌گیم فردا هدیه‌ش رو می‌دیم» معصومه و رضا هم بلند شدند. معصومه کتاب‌هایش را توی کیفش گذاشت. مدادها را توی جامدادی چید. رضا جاروی دستی آورد. مادر رو به سجاد گفت:«شما نمی‌خوای به ما کمک کنی؟» سجاد درحالی که کاغذ را روی بطری جابه جا می‌کرد گفت:«شما جمع کنید من خودم کارم تموم شد وسایلم رو جمع می‌کنم» مادر به آشپزخانه رفت. شام که آماده شد خانه هم حسابی مرتب شده بود. معصومه نگاهی به خانه کرد:«کاش یه هدیه هم داشتیم» رضا به طرف اتاق رفت:«وقتی داشتیم خونه رو جمع می‌کردیم برای هدیه یه فکری کردم!» معصومه با چشمان گرد پرسید:«چه فکری؟» رضا از توی اتاق بلند گفت:«الان میام» رضا با جاکلیدی‌اش از اتاق بیرون آمد. مادر جلو رفت:«تو که این جاکلیدی رو تازه خریدی! خیلی هم دوستش داشتی» رضا نگاهی به جاکلیدی کرد:«بله دوسش دارم اما بابا رو بیشتر دوست دارم» مادر پیشانی رضا را بوسید. معصومه یک دفعه انگار چیزی یادش آمده باشد به طرف اتاق دوید. مادر و رضا به هم نگاه کردند. معصومه با جانماز نمدی‌اش بیرون دوید:«این رو تازه دوختم بنظرتون بابا خوشش میاد؟» مادر جانماز را گرفت از توی کمد یک مهر و تسبیح تویش گذاشت. معصومه جانماز را گرفت محکم مادر رابغل کرد:«ممنون مامانی خیلی خوب شد.» سجاد دامن مادر راکشید:«مامان کادوی منم آماده شد» همه به هواپیمای سجاد که با بطری و کاغذ باطله درست شده بود نگاه کردند. @Festivals
تقدیم به دردانه ی اباعبدالله نگاهم می کنی دائم، نداری روی نی نایی نگاهت می کنم هر دم، خیالم جمع با مایی از آن بالا چه می دیدی که اشک از گوشه ی چشمت... تنی را زیر شلاقی و یا زنجیر بر پایی میان کوچه بی معجر میان بزم تشت زر دو چشمان عمو پرخشم و اخم او تماشایی تمام شهر بود و ما، و دشنام و کتک اما تمام وقت چشمانم به دختر های بابایی دلم در سینه می کوبید و پاهایم نمی آمد تو را ای کاش می دیدند با آن قلب دریایی تورا ای کاش لب هایم توان وصف کردن داشت تو یک بابای آبی رنگ مثل آسمان هایی فقط گفتم به دخترها که من هم یک پدر دارم و گفتم با عموهایم، برادرهام، می آیی دلم بدجور تنگ ست و دلش پرواز می خواهد شبیه بی قراری های کفترهای صحرایی بیا بابا نمی نالم ز درد صورت و پهلو که می گفتند میمیرم از این میراث زهرایی میان تاری دیدم چه می بینم؟ تویی بابا؟ بغل وا می کنم، آری، میان تشت، اینجایی ندبه محمدی @Festivals
به نام خدای مهربان کنار تو همیشه... مادرم به خاله ام وعده زرشک داد مرتضی به خان عمو قول عطر مشک داد با پدر قرار بود زائر شما شویم از گذشته بیشتر با تو آشنا شویم قبل از آن سفر زمین خورد ناگهان تکان خانه ها شکسته شد کرد غرّش آسمان! بی‌اجازه، زلزله آمد و نزد به در! بود فکر ما، فرار! بود فکر ما، پدر!! ریخت آسمان نمک روی زخم شهر زود توی خانه زلزله توی کوچه برف بود دوستانت آمدند پیش مردمان ما شهر پر امید شد با محبت خدا بود یاد تو پدر در تمام لحظه ها وقت سختی و خوشی گفت یا امام رضا تقدیم به کودکان معصوم هم استانی ام در شهر زلزله زده ی که شبهای سختی را می‌گذرانند. حیدر جهان کهن @Festivals