#اربعین
غنچه ی کوچک آهی کشید و سرش را پائین انداخت. مامان گل خم شد تا قطره شبنم روی گلبرگش را به غنچه بدهد. کلاغ سیاه برق شبنم را دید و پایین پرید. غنچه ترسید. کلاغ باعجله به غنچه نوک زد و شبنم را خورد. غنچه خیلی دردش آمد. میخواست بگوید:« کلاغ بدجنس به باباباغبان می گویم اذیتم کردی...» اما کلاغ رفته بود. غنچه سرش را روی برگ سبز مامان گل گذاشت و گفت:« من خیلی تشنهام.» مامان گل با برگ دیگرش غنچه را نوازش کرد و گفت:«میدانم عزیزم. اما تحمل کن.» غنچه به آسمان نگاه کرد و گفت:«چرا ابرها نمیبارند؟» مامان گل هم به آسمان نگاه کرد. زیرلب زمزمه کرد:« آنها هم بالاخره می بارند.»
خورشید میتابید. غنچه خودش را جمع کرده بود و به ساقه مامان گل تکیه داده بود. مامان گل سعی کرد خودش را بالای سر غنچه نگه دارد. میخواست با سایهاش تحمل گرما را برای غنچه آسان کند. نسیم از راه رسید. دور درخت های باغ چرخید. مامان گل میخواست بگوید نسیم عزیز کمی جلوتر بیا تا غنچه کوچولوی مرا هم خنک کنی. اما نسیم رفته بود. مامان گل غمگین شد و به آسمان نگاه کرد. همان موقع در حیاط باز شد. دختر کوچکی با مادرش وارد شد. دختر چادر گل گلی اش را جلو کشید و به باغچه نگاه کرد. بعد با بطری آبی که در دستش بود جلو آمد. کنار بوته نشست و گفت: « غنچه کوچولو حتماً تشنهای. برایت آب آورده ام.» غنچه با چشمان بیرمق به دخترک نگاه کرد. دخترک کمی از آب را روی گلبرگ های غنچه پاشید و بقیه را هم پای ساقه اشان ریخت. غنچه کوچولو خندید. دخترک هم خندید و گفت:« اسم من رقیه است. خانه ی ما از اینجا خیلی دور است. این همه راه را تند تند آمدم که شماها تشنه نمانید. اخر بابا باغبان شما را به من سپرده و رفته سفر اربعین. برای زیارت تشنه ترین آقای دنیا.»
بعد آب ته بطری را نوشید و گفت: «سلام بر حسین.ع »
غنچه میخواست چیزی بگوید اما بغض گلویش را گرفته بود. به آسمان نگاه کرد. ابرها شروع به باریدن کردند.
ندبه محمدی
@Festivals
دانش آموزی که روی کاردستی یک هفته
کار کرده و صبح روز تحویل متوجه می شود که برادر کوچکش روی آن آب ریخته و...
#خودکنترلی
#ایده
@Festivals
آخ جون عیده
مادر مشغول مطالعه بود. از بالای عینک به بچه ها نگاه کرد. معصومه زانویش را بغل کرده بود و به زمین نگاه میکرد. رضا با حرکات تندِ خودکار توی دفترش امضا تمرین میکرد. سجاد کاغذهای باطله و بطری خالی را به هم میچسباند.
مادر کتاب را بست. روبه معصومه گفت:«کشتیهات غرق شده؟»
معصومه نگاهی به مادر کرد. چیزی نگفت. دوباره سرش را پایین انداخت. رضا دفتر را کنار گذاشت:«مگه امشب ولادت نیست؟» مادر لبخندی زد:«بله امشب عیده فردا هم روز پدر»
معصومه آهی کشید:«ما که برای بابا چیزی نخریدیم»
رضا لب هایش را جمع کرد:«همش تقصیر این درس و مدرسهی مجازیه وقت نشد بریم بیرون»
مادر کمی فکر کرد:«این که غصه نداره، فردا برای بابا هدیه میخریم»
معصومه ابرویش را بالا داد:«نه دیره باید امشب خوشحالش کنیم»
مادر از جایش بلند شد:«اول باید خونه رو مرتب کنیم. یه غذای خوشمزه بپزیم، بابا که اومد بهش تبریک میگیم فردا هدیهش رو میدیم»
معصومه و رضا هم بلند شدند. معصومه کتابهایش را توی کیفش گذاشت. مدادها را توی جامدادی چید. رضا جاروی دستی آورد. مادر رو به سجاد گفت:«شما نمیخوای به ما کمک کنی؟»
سجاد درحالی که کاغذ را روی بطری جابه جا میکرد گفت:«شما جمع کنید من خودم کارم تموم شد وسایلم رو جمع میکنم»
مادر به آشپزخانه رفت. شام که آماده شد خانه هم حسابی مرتب شده بود. معصومه نگاهی به خانه کرد:«کاش یه هدیه هم داشتیم»
رضا به طرف اتاق رفت:«وقتی داشتیم خونه رو جمع میکردیم برای هدیه یه فکری کردم!»
معصومه با چشمان گرد پرسید:«چه فکری؟»
رضا از توی اتاق بلند گفت:«الان میام»
رضا با جاکلیدیاش از اتاق بیرون آمد. مادر جلو رفت:«تو که این جاکلیدی رو تازه خریدی! خیلی هم دوستش داشتی»
رضا نگاهی به جاکلیدی کرد:«بله دوسش دارم اما بابا رو بیشتر دوست دارم»
مادر پیشانی رضا را بوسید. معصومه یک دفعه انگار چیزی یادش آمده باشد به طرف اتاق دوید. مادر و رضا به هم نگاه کردند. معصومه با جانماز نمدیاش بیرون دوید:«این رو تازه دوختم بنظرتون بابا خوشش میاد؟»
مادر جانماز را گرفت از توی کمد یک مهر و تسبیح تویش گذاشت. معصومه جانماز را گرفت محکم مادر رابغل کرد:«ممنون مامانی خیلی خوب شد.»
سجاد دامن مادر راکشید:«مامان کادوی منم آماده شد»
همه به هواپیمای سجاد که با بطری و کاغذ باطله درست شده بود نگاه کردند.
#باران
@Festivals
تقدیم به دردانه ی اباعبدالله
نگاهم می کنی دائم، نداری روی نی نایی
نگاهت می کنم هر دم، خیالم جمع با مایی
از آن بالا چه می دیدی که اشک از گوشه ی چشمت...
تنی را زیر شلاقی و یا زنجیر بر پایی
میان کوچه بی معجر میان بزم تشت زر
دو چشمان عمو پرخشم و اخم او تماشایی
تمام شهر بود و ما، و دشنام و کتک اما
تمام وقت چشمانم به دختر های بابایی
دلم در سینه می کوبید و پاهایم نمی آمد
تو را ای کاش می دیدند با آن قلب دریایی
تورا ای کاش لب هایم توان وصف کردن داشت
تو یک بابای آبی رنگ مثل آسمان هایی
فقط گفتم به دخترها که من هم یک پدر دارم
و گفتم با عموهایم، برادرهام، می آیی
دلم بدجور تنگ ست و دلش پرواز می خواهد
شبیه بی قراری های کفترهای صحرایی
بیا بابا نمی نالم ز درد صورت و پهلو
که می گفتند میمیرم از این میراث زهرایی
میان تاری دیدم چه می بینم؟ تویی بابا؟
بغل وا می کنم، آری، میان تشت، اینجایی
ندبه محمدی
@Festivals
به نام خدای مهربان
کنار تو همیشه...
مادرم به خاله ام
وعده زرشک داد
مرتضی به خان عمو
قول عطر مشک داد
با پدر قرار بود
زائر شما شویم
از گذشته بیشتر
با تو آشنا شویم
قبل از آن سفر زمین
خورد ناگهان تکان
خانه ها شکسته شد
کرد غرّش آسمان!
بیاجازه، زلزله
آمد و نزد به در!
بود فکر ما، فرار!
بود فکر ما، پدر!!
ریخت آسمان نمک
روی زخم شهر زود
توی خانه زلزله
توی کوچه برف بود
دوستانت آمدند
پیش مردمان ما
شهر پر امید شد
با محبت خدا
بود یاد تو پدر
در تمام لحظه ها
وقت سختی و خوشی
گفت یا امام رضا
تقدیم به کودکان معصوم هم استانی ام در شهر زلزله زده ی #سیسخت که شبهای سختی را میگذرانند.
حیدر جهان کهن #پیاده #زلزله_سیسخت
@Festivals
مهربان بابا سلام
گل روی تو حال تلخ دنیا را عوض کرده
جهان با تو فراوان دارد از یاس و اقاقی، نسترن، نرگس
پر از بوی خوش عطر تو گشته عالم هستی
ببار از ابر قلب مهربانت نم نم باران
بیا حال دل ما را عوض گردان
رسول نازنین، ای مهربان، ای دوست
نگار نانوشته خط و مکتبهای دنیا را نگردیده
بیا در بزم شاد سینهام پا نه
بیا پا بر سر چشم تر ما نه
بیا تا پر شود زندان آدمها ز فکر رستن از زنجیر غمناکی؛ کبوتروار
بیا از شانه هامان بار غم بردار
دلم دیوانهی یادت
دلم هر لحظه در یادت
هوایم را عوض کن نازنین بابا
مرا شاد از دعایت میکنی آیا؟!
حیدر جهان کهن #پیاده
نشر آزاد
@Festivals
#روایت26
پیرمرد داد و فریاد کرد و یک چک سرهنگی خواباند زیر گوش جوانک.
جوانک سرخ شد. زیر لب چیزی گفت.
پیرمرد سمت دیگر جوانک را هم بی نصیب نگذاشت. پشت بندش هم فریادی کشید که گوشم به وزه افتاد.
جرئت نکردم یک قدم پیش بروم.
جوانک خم شد و در ثانیه ای سوزن پیرمرد را زد. پیرمرد آخی گفت و از نفس افتاد.
جوانک دست پیرمرد را بوسید و عرق های پیشانی اش را پاک کرد.
پیرمرد گفت: دعا کن زودتر بمیرم و از این موجی شدن ها خلاص شوم.
جوانک مقابلش زانو زد و گفت: حاجی من رو هم شفاعت می کنی؟
#داستانک
حسین مجاهد
@Festivals
حرف آخر
می نشینم باز امشب
پای تنهایی مادر
گرم می گیرد دلم با
قل قل آب سماور
سر می اندازد ببافد
کفشکی را قد پایم
زیر و روی خاطراتش
قصه می بافد برایم
قصه ها را گفت اما
غصه هایش آه بودند
غصه هایش دوستانی
نیمه های راه بودند
عکس بابا را بغل کرد
بست چشمان ترش را
گفت آن شب توی گوشم
حرف های آخرش را:
سهم بعضی ها از این جنگ
سفره های نان و آب است
راه بابای شهیدت
سهم ما از انقلاب است.
ندبه محمدی
@Festivals
. .:
به نام خدا
#⃣ مبارک باشه! ...
آرام در ورودی را با کلید باز کرد. وارد خانه شد. در را بست. چادرش را برداشت به چوب لباسی آویزان کرد. وارد سرویس بهداشتی شد. جلوی آینه ماسک را آرام از روی صورتش برداشت. دستش را نزدیک صورتش برد و گفت:
«وااااای چقدر میسوزه...»
ماسک و دستهایش را با آب و صابون شست.
ساعت دیواری دو ضربه زد.
آرام به طرف اتاقخواب رفت. نور ماه افتاده روی در اتاق را نگاه کرد. به سمت پنجره پشت سرش برگشت.
«امشب، شب چهادهم ماهه؟!...»
در اتاق را باز کرد. با چشمهای گرد شده، به دور تا دور اتاق نگاه کرد. داخل شد. پای چپش را کنار لنگه کفش مصطفی گذاشت. به دمپایی سفیدش و لنگه کفش مشکی مصطفی زل زد. لبانش کشیده شد.
آرام از میان لنگه کفشهای مصطفی رد شد. روی تختخواب نشست، به لنگه کفش روی تختخواب نگاه کرد. پاکت نامه را از داخل لنگه کفش چرم قهوهای برداشت. کاغذ درونش را بیرون کشید.
«مامان ملیحه... بابا مصطفی... سالگرد ازدواجتون مبارک!»
به چفیه روی تختخواب زل زد.
پلاک و شمع روشن داخل لنگه کفش مصطفی را برداشت. شمع را روی پاتختی سمت چپش گذاشت. پلاک و لنگه کفش مصطفی را در آغوش گرفت.
به روبرویش نگاه کرد. مصطفی از پشت شیشه لبخند زد. نگاهش به کف اتاق، رقص نور شمعهای درون لنگه کفشهای مصطفی چرخید، با خودش فکر کرد. «امشب مصطفی چقدر زیباتر شده».
به چشمهای مصطفی خیره شد.
«باز هم هنرنمایی دردانهی بابا مصطفی ست!؟ ...»
دست چپش را جلوی گونه چپش گرفت. سرش را چرخاند و پایین انداخت، از گوشهی چشم چپ به مصطفی نگاه کرد:
«چیزی نیست. خوب میشه...
فقط من که نیستم. همهی بچههای آی سی یو همینطور شدند.
دعا کن واکسنش زودتر ساخته بشه.»
نگاهش از چشمان مصطفی سر خورد. روی ربان مشکی روی شیشه نشست.
آرام گونه راستش را روی بالشت گذاشت. قطره اشکی از گوشهی چشم راستش سر خورد. روی بالشت محو شد. دستش را سمت چفیه برد.
چفیهی مصطفی را روی صورتش کشید. زیر لب گفت:
«سالگرد ازدواجمون مبارک!...»
✍ م. ب.
@Festivals