eitaa logo
جشنواره های باغ گردو
376 دنبال‌کننده
592 عکس
42 ویدیو
29 فایل
حضور گروهی در جشنواره های ارزشمند. مانوری برای جهاد فرهنگی. دست خدا همراه ماست...
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم به کانون ادبی هنری باغ گردو خوش آمدید. اینجا باغچه ی جشنواره هاست. به فضل و مدد الهی سعی می کنیم به صورت گروهی در جشنواره های ادبی و هنری ارزشمند شرکت کنیم. اینجا خود را برای مانورهای جهاد فرهنگی آماده می کنیم. تشکیلاتی و منسجم ✌🏼✌🏼چرا که ید الله مع الجماعه💪🏼💪🏼💪🏼 لیست جشنواره هایی که به صورت گروهی در آن شرکت کرده ایم... خاتم سردار دلها قرآن و عترت اراک شهر ابوطالب مادران چشم انتظار تولیدات و ایده های فرهنگی هنری و رسانه ای قم سماع قلم فرفره بحران حبیب حرم ققنوس عمار لیست در حال تکمیل است... جشنواره هایی که اعضاء باغ گردو در آن حائز رتبه شده اند: عمار ققنوس حبیب حرم ابوطالب قرآن و عترت لیست در حال تکمیل است... ان شاء الله فتح همه ی جشنواره ها در کنار هم😍😍😍😍 نکته ها و منافع این کار ارزشمند و کمتر مورد توجه را کم کم متوجه خواهید شد. برای مطالعه نمونه متن های اعضاء و متن هایی که گرمای ذهن می بخشد، پست های کانال را مطالعه بفرمایید. @festivals
♡خدایا♡ شـۆق پࢪۅاز داࢪم دࢪ بستہ قفس ࢪا بࢪایم باز کن ‴
من آسیه نیستم... ولی تو همان خدایی... با همان قدرت، رحمت و رحمانیت... جنت عندالله... آمین! من موسی نیستم... ولی به همان اندازه و حتی بیشتر فقیرم و محتاج خیر تو ... و تو ... همان خدایی... و چه زیبا شکافته میشود نیلِ زندگیم. @Festivals
به همان سادگی که کلاغ سالخورده با نخستین سوت قطار سقف واگن متروک را ترک می­گوید دل، دیگر در جای خود نیست به همین سادگی! حسین منزوی @Festivals
از کجا معلوم، شاید فرشته‌ها هم گاهی وقت ها گریه کنند. مادرم که این طور بود... @Festivals
پرستار برای پیرزن شکلک درآورد. پیرزن اخم کرد. پرستار قلقلکش داد. پیرزن گفت: چه سرخوشی ننه. پرستار گفت: تا نخندی نمی رم. پیرزن خندید. پرستار که رفت، همکارش به پیرزن گفت: از بس برا شوهرش گریه کرده، چشماش شده کاسه ی خون ولی بازم میاد روحیه میده به مریضا. پیرزن گفت: شوهرش چی کاره بود؟ پرستار جوان گفت: دکتر رفیعی دیگه. هفته پیش شهید شد. حسین مجاهد @Festivals
درختکاری بیل بر می دارم و با دست هام می شکافم خاک های سخت را می نشانم در میان باغچه یک نهال کوچک خوشبخت را باغچه یک گوشه از این کوچه است کوچه ای لبریز از لطف و صفا خانه ها یش هر سحر پر می شود از صدای آشنای ربنا بعدها وقتی نهالم شد درخت، کودکان تابی به آن خواهند بست سبز و زیبا و تناور می شود عابری در سایه اش خواهد نشست ندبه محمدی @Festivals
توی جمع چشم می گردونم همه هستن مامان قشنگم بابای عزیزم همسر مهربونم بچها هم دارن بازی میکنن با وجود همه‌ی این‌ها یه حسی درونم میگه هنوز تنهایی! هنوز اونکه باید باشه نیست! اشتباه دل بستی! اشتباه رفتی! خیلی وقته داری اشتباه میری! راست میگه اون که باید باشه هنوز نیست اونکه باید جاش تو دلم باشه هنوز نیست! یعنی هست من ازش دورم یکم پیچیده شد اما سادست یکی هست که از رگ گردن نزدیکتره اما... @Festivals
نقاش فروتن برگها رو کشیدی؟ اکبر از جایش بلند شد:« آقا اجازه! نه نکشیدیم. » اقامعلم ابروهایش را توی هم گره کرد:« مگه نگفتم همه‌ باید یک درخت با برگهای سبز بکشند؟» اکبر سرش را پایین انداخت:« آقا اجازه! یه چیزایی کشیدیم.» هامون از میز آخر گفت:« آقا خیلی خوب کشیده» آقا معلم دفتر اکبر را از روی میزش برداشت. آن را باز کرد:« این چیه؟!» اکبر گفت:« آقا اجازه! شما داشتید روی دیوار مدرسه درخت می‌کشیدین. پشت سرتون نشستم. شما رو کشیدم. » آقا معلم سر اکبر را بوسید:« بچه تو چقدر فروتنی!» اکبر لبخند زد:« ممنون اقا» بعد شهادتش، نقاشی اکبر را قاب کردند. توی دفتر مدرسه زدند. @Festivals
زیباترینِ جوانه‌ها، از دل سخت ترینِ سنگ‌ها می‌روید(: @Festivals
_ چه رنگی بهتون بدم؟ + فقط سبز کمرنگ _ ببخشید سبز کمرنگ ندارم + باشه پس زرد و آبی بدید _ ببخشید زرد ندارم +باشه پس نارنجی و سفید و آبی بدید. _ ببخشید نارنجی هم ندارم. + ای بابا! چرا هیچی ندارید؟ _ سبز پررنگ دارم. + منو سر کار گذاشتین؟ چرا از اول نمیگید؟ _ شما کمرنگ خواستید خب. + عجب . پس همونو بدید با سفید _ ببخشید سفید هم ندارم. + اَه بی خیال بابا. تو این رنگ فروشی امیدی برای آدم نمیمونه.همون زرد و قرمز بدید میرم پاییز میکشم بجای تابستون _ ببخشید قرمز... + بگی ندارما...! _ خواستم بگم چقدر بدم؟ + آهان _ چون زرد ندارم +⁦⁦⁦:'(⁩ @Festivals
□خـطرناڪ تر از گـࢪگ مڪـر روباه اسـت بࢪاێ باورانـدن توبہ بہ مـࢪدم...🌱 @Festivals