#اقتصاد
اکبر پول هایی گدایی آن روزش را به اوستا تحویل داد و گفت: یه چرخی بزنم و زود بیام باغچه؟
اوستا تند تند پول ها رو شمرد و گفت: دیر کنی رات نمیدما.
اکبر دست سارا، خواهر کوچکش را گرفت و راه افتاد.
سارا گفت: امروز به قولت عمل می کنی؟
اکبر سرش را تکان داد.
سارا گفت: چرا چشمات پر اشک شده؟
اکبر آستین سیاهش را به چشم هایش کشید و گفت: فکر کنم خاک رفته.
سارا گفت: تو هم دلت برای بابا و مامان تنگ شده؟
اکبر آه کشید و گفت: اگر کارگاه بابا ورشکست نمی شد و سکته نمی کرد، این اوستای نامرد بابای ما نمی شد.
سارا داد زد: اونجاست. پیداش کردم.
سارا به طرف مغازه دوید.
اکبر داخل مغازه شد و گفت: مداد نوکی دارید؟
فروشنده گفت: چه مدلی می خواید؟
سارا گفت: صورتی باشه.
اکبر از داخل جوراب هایش پول درآورد و گفت: خارجی باشه. از اون گرونا.
#داستانک
@Festivals
#داستاعکس43
شمشیر، فولاد را هُل داد و گفت: من رئیس این کارخانه ام.
فولاد زمین خورد و آهسته گفت: نمی توانی در خانه ما به ما دستور بدهی. تو قرار بود به ما کار یاد بدهی.
شمشیر خارجی با رفقایش قاه قاه خندیدند.
شمشیر دندان های تیزش را نشان داد و گفت: کار یاد بدهم که تو رئیس بشوی؟ مگر دیوانه ام؟
فولاد دندانه هایش را تیز کرد.
فولادهای دیگر گفتند: ما هم خسته شده ایم. ما با تو هستیم.
فولاد، سپرش را برداشت و گفت: دیگر تحمل نمی کنم. تو تا حالا با فولاد ایرانی نجنگیده ای که اسمت یادت برود.
شمشیر دور و برش را نگاه کرد.
فولادی ها جلو رفتند.
رفقای شمشیر عقب عقب رفتند.
شمشیر فریاد کشید.
فولاد در چشم های شمشیر نگاه کرد و یک قدم دیگر جلو رفت.
شمشیر گفت: اصلا چطور است با هم حرف بزنیم؟
فولاد یک قدم جلوتر رفت و داد زد: هشت سال معطلم کردی که حرف بزنیم. حرف هم زدیم. تو دستور می دادی و من چشم می گفتم. اما دیگر نمی خواهم.
شمشیر یک قدم عقب رفت.
شمشیر با لبخند جلو آمد و گفت: ما با هم دوستیم.
فولاد حرفی نزد.
شمشیر ناگهان به فولاد حمله کرد.
فولاد سپرش را جلوی خودش گرفت و داد زد: همیشه نامرد بودی.
شمشیر فرار کرد.
فولاد هزار خنجر یمنی شد و گفت: دیگر اجازه نمی دهم غریبه ها وارد کارخانه شوند.
@Festivals
#داستاعکس43
پدر به مادر گفت: مسئول اتحادیه میگه اگه تحریم ها برداشته بشه، صادرات راحت میشه. اون وقت بازار خوب میشه.
سرم را از دفتر نقاشی بالا آوردم و گفتم: بابا تحریم یعنی چی؟
پدر گفت: یعنی یه قلدر اجازه نمیده ما با کشورهای دیگه خرید و فروش کنیم.
سارا اخم کرد و کیف را پشت در اتاقش گذاشت.
مادر کیف را برداشت و گفت: آخه این کیف چه عیبی داره؟ پدرت این رو مخصوص تو درست کرده.
سارا در را باز کرد و گفت: ببخشید مامان خانومی ولی همه ی دوستام کیف مارک دارن. من خجالت می کشم.
مادر گفت: برندش رو بهم نشون بده خودم روی کیفت می دوزم.
سارا با قلدری کیف را از مادر گرفت و گفت: بازم همه می فهمن. اصلا من هیچ چیز ایرانی نمی خوام. خودم پول جمع می کنم. قبول؟
مادر کیف را جلوی صورتش گرفت و شانه هایش تکان خورد.
جلو رفتم و لباس مادر را کشیدم.
مادر اشک هایش را پاک کرد و گفت: جان دخترکم؟ گرسنه ات شده؟
آهسته گفتم: مامان یعنی آبجی سارا کارگاه پدر رو تحریم کرده؟
@Festivals
عباس تفنگ آب پاشش را برداشت و جلوی در ایستاد.
پدر، کوله پشتی اش را برداشت. سربند کلنا عباسک یا زینب را بست و عباس را بوسید.
حسین رویش را برگرداند و گفت: یا من هم ببر یا دیگه به من نگو عباس.
#حسین_مجاهد
@Festivals
وقت آن است کہ از دنیای کوچک خود کوچ کنے!
جہان دیگرے را تجربہ کنے
وآسمان را جور دیگری ببینے...🙂!
@Festivals
#مدادرنگیها
علف ها زدند زیر گریه.
هومن از نقاشی دست کشید و از پنجره به علف ها نگاه کرد.
درخت پیر گفت: علف ها طاقت نور خورشید را ندارند.
هومن از کلبه بیرون آمد و یک ابر تپل را جلوی خورشید گذاشت.
خورشید گفت: من می خواهم دیده شوم.
هومن، نصف نور خورشید را برداشت و با خودش به کلبه برد.
نور گفت: من جلوی مداد رنگی ها خجالت می کشم. من هیچ رنگی ندارم.
هومن یک منشور جلوی نور گذاشت. نور خندید و گفت: این منم؟
#مدادرنگیها
علف ها زدند زیر گریه.
هومن از نقاشی دست کشید و از پنجره به علف ها نگاه کرد.
درخت پیر گفت: علف ها طاقت نور خورشید را ندارند.
هومن از کلبه بیرون آمد و یک ابر تپل را جلوی خورشید گذاشت.
خورشید گفت: من می خواهم دیده شوم.
هومن، نصف نور خورشید را برداشت و با خودش به کلبه برد.
نور گفت: من جلوی مداد رنگی ها خجالت می کشم. من هیچ رنگی ندارم.
هومن یک منشور جلوی نور گذاشت. نور خندید و گفت: این منم؟
#مدادرنگیها
علف ها زدند زیر گریه.
هومن از نقاشی دست کشید و از پنجره به علف ها نگاه کرد.
درخت پیر گفت: علف ها طاقت نور خورشید را ندارند.
هومن از کلبه بیرون آمد و یک ابر تپل را جلوی خورشید گذاشت.
خورشید گفت: من می خواهم دیده شوم.
هومن، نصف نور خورشید را برداشت و با خودش به کلبه برد.
نور گفت: من جلوی مداد رنگی ها خجالت می کشم. من هیچ رنگی ندارم.
هومن یک منشور جلوی نور گذاشت. نور خندید و گفت: این منم؟
@Festivals
#مدادرنگیها
هومن از کلبه بیرون آمد و رو به دشت نشست.
نسیم خنکی می آمد و علف ها را تکان می داد.
هومن فوت کرد.
طوفان شد.
ابری شد.
باران بارید.
هومن دستش را دراز کرد و ابرها را کنار زد.
خورشید بیرون آمد.
یک رنگین کمان از کوه سمت چپ تا کوه سمت راست کشیده شد.
هومن دستش را دراز کرد و رنگین کمان را گرفت.
هر رنگ رنگین کمان یک مداد رنگی خیلی دراز شد.
هومن مداد رنگی ها را برداشت و روی میز نقاشی اش گذاشت.
@Festivals
سلام و درود
حرف اضافه!
یک گوشهای روی دفتر نشسته بود و غصه میخورد. «با»یش در «الف»ش جمع شده بود. گردی نقطه هم داشت اشکهایش را پاک میکرد. «تلاش» وارد شد. نگاهی به او انداخت. جلو رفت و سلام کرد. سرش را بلند کرد و با دیدن تلاش، گفت:« گیرم که علیک سلام.» تلاش جلو رفت و سمت راستش نشست. دستی روی «با»یش کشید و گفت:« نبینم غمگین باشی دوست جان!» اشکهایش دوباره چکهچکه از دوطرف «الف»ش پایین ریخت. رو به تلاش گفت:« من به درد نمیخورم. همه به من میگویند حرف اضافه!» تلاش تعجب کرد. نگاهی به دور و برش انداخت. امید را دید. سوت بلندی زد. امید راهش را به سمتشان کج کرد. جلو رفت و سلام کرد. تلاش رو به «با» گفت:« تو امیدت کم است! باید کمی با او رفاقت کنی. دوستی کنی. همنشینش باشی.» امید به آنها رسید. سلام و علیک کرد و گفت:« بهبه چه جمع خوبی.» تلاش با امید خوش و بش کرد وگفت:« حالِ «با» جانمان اصلا خوب نیست. به خودش میگوید حرف اضافه!» امید سمت چپ «با» نشست و گفت:« خب حرف اضافه هستی دیگر. ولی دلیل نمیشود ناراحت باشی.» تلاش و با تعجب کردند. داشتند خیره به امید نگاه میکردند که «جوانه» هم از راه رسید. جوانه کنار امید جا گرفت. از ماجرا که با خبر شد رو به آنها گفت:« نباید غصه خورد. همیشه باید به این فکر کرد که چطور از فرصتها استفاده کنیم. چطور باید نقشی خوب در زندگی ایفا کنیم. همهی ما به تنهایی شاید هیچ اثری نداشته باشیم. همین الان بلند شوید. ما میتوانیم.» به دوستانش گفت دست همدیگر را بگیرند. با هم حرکت کردند و سمت دو دوست دیگرشان رفتند. به آن دو نفر دیگر هم سلام کردند. دست آنها را هم گرفتند. آنوقت امید و جوانه دستهایشان را بلند کردند و فریاد زدند:« امید با تلاش جوانه خواهد زد.» «با» دیگر احساس تنهایی و اضافه بودن نمیکرد. با دوستانش توانسته بود جملهای بسازد. توانسته بود در دل یک نفر انگیزه ایجاد کند.
#داستان
#صداقت
@Festivals
داستان کوتاه «جشن فرخنده» جلال آل احمد
ظهر که از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو میگرفت، سلامم توی دهانم بود که باز خورده فرمایشات شروع شد:
- بیا دستت را آب بکش، بدو سر پشتبون حوله منو بیار.
عادتش این بود. چشمش که به یک کداممان میافتاد شروع میکرد، به من یا مادرم یا خواهر کوچکم. دستم را زدم توی حوض که ماهیها در رفتند و پدرم گفت:
- کره خر! یواشتر.
و دویدم به طرف پلکان بام. ماهیها را خیلی دوست داشت. ماهیهای سفید و قرمز حوض را. وضو که میگرفت اصلا ماهیها از جاشان هم تکان نمیخوردند. اما نمیدانم چرا تا من میرفتم طرف حوض در میرفتند. سرشانرا میکردند پایین و دمهاشان را به سرعت میجنباندند و میرفتند ته حوض. این بود که از ماهیها لجم میگرفت. توی پلکان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی میآمد که نگو. و همسایهمان داشت کفترهایش را دان میداد. حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم به تماشای کفترها. اینها دیگر ترسی از من نداشتند. سلامی به همسایهمان کردم که تازگی دخترش را شوهر داده بود و خودش تک و تنها توی خانه زندگی میکرد. یکی از کفترها دور قوزک پاهایش هم پرداشت. چرخی و یک میزان. و آنقدر قشنگ راه میرفت و بقو بقو میکرد که نگو.
گفتم: - اصغر آقا دور پای این کفتره چرا اینجوریه؟
گفت: - به! صد تا یکی ندارندش. میدونی؟ دیروز ناخونک زدم.
- گفتم: ناخونک؟
- آره یکیشون بیمعرفتی کرده بود منم دو تا از قرقیهاش را قر زدم.
بابام حرف زدن با این همسایهی کفتر باز را قدغن کرده بود. اما مگر میشد همهی امر و نهیهای بابا را گوش کرد؟ دو سه دفعه سنگ از دست اصغرآقا تو حیاط ما افتاده بود و صدای بابام را درآورده بود. یک بار هم از بخت بد درست وقتی بابام سرحوض وضو میگرفت یک تکه کاهگل انداخته بود دنبال کفترها که صاف افتاده بود تو حوض ما و ماهیهای بابام ترسیده بودند و بیا و ببین چه داد و فریادی! بابام با آن همه ریش و عنوان، آن روز فحشهایی به اصغرآقا داد که مو به تن همهی ما راست شد. اما اصغرآقا لب از لب برنداشت. و من از همان روز به بعد از اصغرآقا خوشم آمد و با همهی امر و نهیهای بابام هر وقت فرصت میکردم سلامش میکردم و دو کلمهای دربارهی کفترهایش میپرسیدم. و داشتم میگفتم:
- پس اسمش قرقیه؟
1
@Festivals
@Maddahionlinمداحی آنلاین - غم سر آمده - میثم مطیعی.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
💐غم سرآمده، که کوثرآمده😍
💐که نور چشم حیدر آمده😍
🎤 حاج_میثم_مطیعی
🌸 #حضرت_زینب #میلاد_حضرت_زینب #روز_پرستار 💐
@Festivals