#روایت26
پیرمرد داد و فریاد کرد و یک چک سرهنگی خواباند زیر گوش جوانک.
جوانک سرخ شد. زیر لب چیزی گفت.
پیرمرد سمت دیگر جوانک را هم بی نصیب نگذاشت. پشت بندش هم فریادی کشید که گوشم به وزه افتاد.
جرئت نکردم یک قدم پیش بروم.
جوانک خم شد و در ثانیه ای سوزن پیرمرد را زد. پیرمرد آخی گفت و از نفس افتاد.
جوانک دست پیرمرد را بوسید و عرق های پیشانی اش را پاک کرد.
پیرمرد گفت: دعا کن زودتر بمیرم و از این موجی شدن ها خلاص شوم.
جوانک مقابلش زانو زد و گفت: حاجی من رو هم شفاعت می کنی؟
#داستانک
حسین مجاهد
@Festivals
حرف آخر
می نشینم باز امشب
پای تنهایی مادر
گرم می گیرد دلم با
قل قل آب سماور
سر می اندازد ببافد
کفشکی را قد پایم
زیر و روی خاطراتش
قصه می بافد برایم
قصه ها را گفت اما
غصه هایش آه بودند
غصه هایش دوستانی
نیمه های راه بودند
عکس بابا را بغل کرد
بست چشمان ترش را
گفت آن شب توی گوشم
حرف های آخرش را:
سهم بعضی ها از این جنگ
سفره های نان و آب است
راه بابای شهیدت
سهم ما از انقلاب است.
ندبه محمدی
@Festivals
. .:
به نام خدا
#⃣ مبارک باشه! ...
آرام در ورودی را با کلید باز کرد. وارد خانه شد. در را بست. چادرش را برداشت به چوب لباسی آویزان کرد. وارد سرویس بهداشتی شد. جلوی آینه ماسک را آرام از روی صورتش برداشت. دستش را نزدیک صورتش برد و گفت:
«وااااای چقدر میسوزه...»
ماسک و دستهایش را با آب و صابون شست.
ساعت دیواری دو ضربه زد.
آرام به طرف اتاقخواب رفت. نور ماه افتاده روی در اتاق را نگاه کرد. به سمت پنجره پشت سرش برگشت.
«امشب، شب چهادهم ماهه؟!...»
در اتاق را باز کرد. با چشمهای گرد شده، به دور تا دور اتاق نگاه کرد. داخل شد. پای چپش را کنار لنگه کفش مصطفی گذاشت. به دمپایی سفیدش و لنگه کفش مشکی مصطفی زل زد. لبانش کشیده شد.
آرام از میان لنگه کفشهای مصطفی رد شد. روی تختخواب نشست، به لنگه کفش روی تختخواب نگاه کرد. پاکت نامه را از داخل لنگه کفش چرم قهوهای برداشت. کاغذ درونش را بیرون کشید.
«مامان ملیحه... بابا مصطفی... سالگرد ازدواجتون مبارک!»
به چفیه روی تختخواب زل زد.
پلاک و شمع روشن داخل لنگه کفش مصطفی را برداشت. شمع را روی پاتختی سمت چپش گذاشت. پلاک و لنگه کفش مصطفی را در آغوش گرفت.
به روبرویش نگاه کرد. مصطفی از پشت شیشه لبخند زد. نگاهش به کف اتاق، رقص نور شمعهای درون لنگه کفشهای مصطفی چرخید، با خودش فکر کرد. «امشب مصطفی چقدر زیباتر شده».
به چشمهای مصطفی خیره شد.
«باز هم هنرنمایی دردانهی بابا مصطفی ست!؟ ...»
دست چپش را جلوی گونه چپش گرفت. سرش را چرخاند و پایین انداخت، از گوشهی چشم چپ به مصطفی نگاه کرد:
«چیزی نیست. خوب میشه...
فقط من که نیستم. همهی بچههای آی سی یو همینطور شدند.
دعا کن واکسنش زودتر ساخته بشه.»
نگاهش از چشمان مصطفی سر خورد. روی ربان مشکی روی شیشه نشست.
آرام گونه راستش را روی بالشت گذاشت. قطره اشکی از گوشهی چشم راستش سر خورد. روی بالشت محو شد. دستش را سمت چفیه برد.
چفیهی مصطفی را روی صورتش کشید. زیر لب گفت:
«سالگرد ازدواجمون مبارک!...»
✍ م. ب.
@Festivals
خواب گلدستهها
مثل دستهی کبوترها
مثل گنجشک ها و آهوها
دل من هم هوای تو کرده
دل من آمده به آن سو ها
راهها را که بستهاند آقا
اسم آن هم شده قرنطینه
نه فقط توی بخش آیسییو
همه جا تنگ میشود سینه
مادرم نیست پیش من اما
گفته یاد شما رفیق من است
گفته چارهی دلم از دور
زائر خانهی شما شدن است
مادرم زنگ میزند بعد از
چندده روز دوری از خانه
کاش با یک تماس تصویری
بشود کرد موی را شانه
میدود زیر ماسک آهسته
اشک از گوشههای چشمانش
«نکند گریه دختر نازم»
«نکند گریه، من به قربانش!»
در کنارش دو پیر زن هستند
و جوانی که خسته خوابیده
شاید او هم که زار و دلتنگ است
خواب گلدستهی تو را دیده
حیدر جهان کهن #پیاده
@Festivals
○ اونایـے ڪـه مۍ خـوان مـوفق بشـن، ࢪاهش ࢪو پیـدا مێ ڪـنن و اونایـے هم نمـےخـوان، بهونـش ࢪو ...¡🌿
@Festivals
تو پنجی!
یک از توی جعبهی اعداد بیرون پرید. نگاهی به اطراف کرد. رو به جعبه کرد:«بیاید دیگه چرا معطلید؟»
دو، آرام سرش را از توی جعبه بیرون آورد و سرک کشید. با بقیه خداحافظی کرد و بیرون پرید. کنار یک ایستاد. سه، سرش را بالا گرفت و با لبخند بیرون رفت. پنج، جلو آمد خواست بپرد. چهار ابروهایش را توی هم کرد:«نوبت تو نیست!» پنج لبهایش را جمع کرد:«ولی من بزرگترم»
چهار، چهارشانه ایستاد:«به بزرگی و کوچکی نیست باید به نوبت بیرون برویم وگرنه همه چیز قاطی میشود!»
پنج سرش را پایین انداخت:«من همیشه آخرم»
چهار کنارش ایستاد. آرام گفت:«همه جا به نوبت!»
پنج شکم بزرگش را جابهجا کرد:«میشود اینبار نوبتت را به من بدهی؟ فقط این بار»
چهار کمی فکر کرد. سرش را از جعبه بیرون آورد. یک، دو و سه منتظرش بودند. به پنج نگاه کرد. پنج سرش پایین بود. رو به رویش ایستاد:«درست است تو بعد از من میآیی اما بزرگتری پس مهمتری»
پنج سرش را بالا گرفت:«مهمترم؟»!
چهار لبخندی زد:«معلوم است تو پنجی، اگر تو نباشی شش هم نیست»
پنج، نگاهی به اعداد توی جعبه کرد. همه منتظر بودند.
چشمانش برقی زد:«برو چهارجان، برو که من هم بعد تو میآیم»
چهار خندید، از توی جعبه بیرون پرید.
#باران
@Festivals
تقدیم به دردانه ی اباعبدالله
نگاهم می کنی دائم، نداری روی نی نایی
نگاهت می کنم هر دم، خیالم جمع با مایی
از آن بالا چه می دیدی که اشک از گوشه ی چشمت...
تنی را زیر شلاقی و یا زنجیر بر پایی
میان کوچه بی معجر میان بزم تشت زر
دو چشمان عمو پرخشم و اخم او تماشایی
تمام شهر بود و ما، و دشنام و کتک اما
تمام وقت چشمانم به دختر های بابایی
دلم در سینه می کوبید و پاهایم نمی آمد
تو را ای کاش می دیدند با آن قلب دریایی
تورا ای کاش لب هایم توان وصف کردن داشت
تو یک بابای آبی رنگ مثل آسمان هایی
فقط گفتم به دخترها که من هم یک پدر دارم
و گفتم با عموهایم، برادرهام، می آیی
دلم بدجور تنگ ست و دلش پرواز می خواهد
شبیه بی قراری های کفترهای صحرایی
بیا بابا نمی نالم ز درد صورت و پهلو
که می گفتند میمیرم از این میراث زهرایی
میان تاری دیدم چه می بینم؟ تویی بابا؟
بغل وا می کنم، آری، میان تشت، اینجایی
ندبه محمدی
@Festivals
#ایده
پسری که منتظر جایزه ای که پدر قولش رو داده بگیره اما برای رسیدن به جایزه باید چندتا کار انجام بده اون چندتا کار اینها هستن .....
#انتظار
@Festivals
سفر با یک رفیق خوب!
یک روز با یک دوست
تا آسمان رفتم!
در عمق دریا ها
با ماهیان رفتم!
با دوستی دیگر
آتشفشان دیدم!
در سرزمینی دور
یک دسته گل چیدم!
بر روی یک بالون
یک بار چسبیدم!
گنجشککی بودم!
آرام خوابیدم
یک روز در جنگل
با شیر جنگیدم!
یک روز هم خود را
یک شیر می دیدم!
با هر کتاب خود
در یک سفر هستم
هر لحظه من دارم
یک قصه در دستم
حیدر جهان کهن #پیاده #شعرکودک
@Festivals
♢ به جـای اینڪه سنـگاۍ حاصـل از شڪـستت ࢪو بـرداری و بزنێ توۍ سࢪت، اونا رو ࢪوێ هـم قࢪاࢪ بده و ازش پلـه ۍ موفـقیت بسـاز...¡🌿
@Festivals