تو پنجی!
یک از توی جعبهی اعداد بیرون پرید. نگاهی به اطراف کرد. رو به جعبه کرد:«بیاید دیگه چرا معطلید؟»
دو، آرام سرش را از توی جعبه بیرون آورد و سرک کشید. با بقیه خداحافظی کرد و بیرون پرید. کنار یک ایستاد. سه، سرش را بالا گرفت و با لبخند بیرون رفت. پنج، جلو آمد خواست بپرد. چهار ابروهایش را توی هم کرد:«نوبت تو نیست!» پنج لبهایش را جمع کرد:«ولی من بزرگترم»
چهار، چهارشانه ایستاد:«به بزرگی و کوچکی نیست باید به نوبت بیرون برویم وگرنه همه چیز قاطی میشود!»
پنج سرش را پایین انداخت:«من همیشه آخرم»
چهار کنارش ایستاد. آرام گفت:«همه جا به نوبت!»
پنج شکم بزرگش را جابهجا کرد:«میشود اینبار نوبتت را به من بدهی؟ فقط این بار»
چهار کمی فکر کرد. سرش را از جعبه بیرون آورد. یک، دو و سه منتظرش بودند. به پنج نگاه کرد. پنج سرش پایین بود. رو به رویش ایستاد:«درست است تو بعد از من میآیی اما بزرگتری پس مهمتری»
پنج سرش را بالا گرفت:«مهمترم؟»!
چهار لبخندی زد:«معلوم است تو پنجی، اگر تو نباشی شش هم نیست»
پنج، نگاهی به اعداد توی جعبه کرد. همه منتظر بودند.
چشمانش برقی زد:«برو چهارجان، برو که من هم بعد تو میآیم»
چهار خندید، از توی جعبه بیرون پرید.
#باران
@Festivals
تقدیم به دردانه ی اباعبدالله
نگاهم می کنی دائم، نداری روی نی نایی
نگاهت می کنم هر دم، خیالم جمع با مایی
از آن بالا چه می دیدی که اشک از گوشه ی چشمت...
تنی را زیر شلاقی و یا زنجیر بر پایی
میان کوچه بی معجر میان بزم تشت زر
دو چشمان عمو پرخشم و اخم او تماشایی
تمام شهر بود و ما، و دشنام و کتک اما
تمام وقت چشمانم به دختر های بابایی
دلم در سینه می کوبید و پاهایم نمی آمد
تو را ای کاش می دیدند با آن قلب دریایی
تورا ای کاش لب هایم توان وصف کردن داشت
تو یک بابای آبی رنگ مثل آسمان هایی
فقط گفتم به دخترها که من هم یک پدر دارم
و گفتم با عموهایم، برادرهام، می آیی
دلم بدجور تنگ ست و دلش پرواز می خواهد
شبیه بی قراری های کفترهای صحرایی
بیا بابا نمی نالم ز درد صورت و پهلو
که می گفتند میمیرم از این میراث زهرایی
میان تاری دیدم چه می بینم؟ تویی بابا؟
بغل وا می کنم، آری، میان تشت، اینجایی
ندبه محمدی
@Festivals
#ایده
پسری که منتظر جایزه ای که پدر قولش رو داده بگیره اما برای رسیدن به جایزه باید چندتا کار انجام بده اون چندتا کار اینها هستن .....
#انتظار
@Festivals
سفر با یک رفیق خوب!
یک روز با یک دوست
تا آسمان رفتم!
در عمق دریا ها
با ماهیان رفتم!
با دوستی دیگر
آتشفشان دیدم!
در سرزمینی دور
یک دسته گل چیدم!
بر روی یک بالون
یک بار چسبیدم!
گنجشککی بودم!
آرام خوابیدم
یک روز در جنگل
با شیر جنگیدم!
یک روز هم خود را
یک شیر می دیدم!
با هر کتاب خود
در یک سفر هستم
هر لحظه من دارم
یک قصه در دستم
حیدر جهان کهن #پیاده #شعرکودک
@Festivals
♢ به جـای اینڪه سنـگاۍ حاصـل از شڪـستت ࢪو بـرداری و بزنێ توۍ سࢪت، اونا رو ࢪوێ هـم قࢪاࢪ بده و ازش پلـه ۍ موفـقیت بسـاز...¡🌿
@Festivals
💎امام جعفر صادق (ع) فرمودند: باید کوچک بر بزرگ، وعابر بر نشسته، و جمعیت کم بر جمعیت زیاد سلام کند.
_عه بابا اونجا رو! آقای عبادی با خانم، بچه هاش! کنار مغازه پوشاکیه ایستادند!
+به به....بریم جلو ببینیمشون.
_سلام عمو جون!
+چطوری رفیق قدیمی!
*سلام به روی ماهت علی جان. چقدر بزرگ شدی!
+حالا دیگه مارو تحویل نمی گیری و اول جواب علی رو میدی؟!😉
#خصلتهای_شاکله_ساز
#کتاب_العشره
#تمرین_موقعیت
#بابایی
@Festivals
به نام خدا
غریب و غریبه
مرتضی پیام را خواند:
« محرم شروع شد و باز عده ای برای دستان اباالفضل(علیهالسلام) گریه می میکنند اما از هزاران کارگر با دستان پینه بسته بیخبرند!»
چیزی نوشت. نفرستاد. آه کشید. گوشی را توی جیب گذاشت. فرغون و بقیهی وسایل کارش را شست و لباس عوض کرد؛ سرتاپا مشکی!
حیدر جهان کهن #پیاده
@Festivals
یک قطره از دریا
لطفا بفرمایید آقا
این نذر مال زائران است
ما دستمان خالی ست اما
مهمانمان صد کاروان است
با ظرف های کوچک خود
هرسال می آییم این جا
آخر به گوش جان شنیدیم
پیغام سبز اربعین را
هرچند پاهای زیادی
راهی راه کربلا نیست
هرچند در هر خانواده
جای کسی بسیار خالی ست
دلهای تنگ کربلایی
تا صحن او پرواز کرده
مولای خوب و مهربانم
آغوش خود را باز کرده.
یک قطره از موجیم و هرسال
بر دامن ساحل روانیم
تا درس های کربلا را
در گوش این دنیا بخوانیم.
ندبه محمدی
@Festivals
#دیالوگ
_بریم قدس نماز جماعت؟
+مگه آزاد شد؟
_آره بابا. خیلی وقته.
+پیش نمازش کیه؟
_حضرت مهدی(عج).
+الله اکبر.
#احف
@Festivals
داستان رمزی فرار
شن ها گفتند: اینجا که دریا نیست تا شنا کنیم. حداقل شما بیایید و کمی سرگرم مان کنید.
اولی شانه بالا انداخت و سرش را برگرداند.
دومی گفت: جگر مان را خون کردی. هنوز لای انگشت هایمان شن هست.
سومی گفت: دگر حرفشم نزن.
مگر اعصابش به هم ریخت.*
نزدیک بود بمیرد.* که آقای قد بلند به سمتش دوید.
آقا، صندلی اول را خالی کرد و کلاهش را برداشت.
همه گفتند: وای چه جای راحتی. خیال مان راحت شد.* فقط کمی سفت است.
آقا داد کشید و با باد رفت.
برگ کوچکی از درخت افتاد.*
بز برگ را خورد.
برگ به خودش نگاه کرد و فرار کرد.*
حسین مجاهد
@Festivals