eitaa logo
جشنواره های باغ گردو
376 دنبال‌کننده
592 عکس
42 ویدیو
29 فایل
حضور گروهی در جشنواره های ارزشمند. مانوری برای جهاد فرهنگی. دست خدا همراه ماست...
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا غریب و غریبه مرتضی پیام را خواند: « محرم شروع شد و باز عده ای برای دستان اباالفضل(علیه‌السلام) گریه می می‌کنند اما از هزاران کارگر با دستان پینه بسته بی‌خبرند!» چیزی نوشت. نفرستاد. آه کشید. گوشی را توی جیب گذاشت. فرغون و بقیه‌ی وسایل کارش را شست و لباس عوض کرد؛ سرتاپا مشکی! حیدر جهان کهن @Festivals
یک قطره از دریا لطفا بفرمایید آقا این نذر مال زائران است ما دستمان خالی ست اما مهمانمان صد کاروان است با ظرف های کوچک خود هرسال می آییم این جا آخر به گوش جان شنیدیم پیغام سبز اربعین را هرچند پاهای زیادی راهی راه کربلا نیست هرچند در هر خانواده جای کسی بسیار خالی ست دلهای تنگ کربلایی تا صحن او پرواز کرده مولای خوب و مهربانم آغوش خود را باز کرده. یک قطره از موجیم و هرسال بر دامن ساحل روانیم تا درس های کربلا را در گوش این دنیا بخوانیم. ندبه محمدی @Festivals
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_بریم قدس نماز جماعت؟ +مگه آزاد شد؟ _آره بابا. خیلی وقته. +پیش نمازش کیه؟ _حضرت مهدی(عج). +الله اکبر. @Festivals
داستان رمزی فرار شن ها گفتند: اینجا که دریا نیست تا شنا کنیم. حداقل شما بیایید و کمی سرگرم مان کنید. اولی شانه بالا انداخت و سرش را برگرداند. دومی گفت: جگر مان را خون کردی. هنوز لای انگشت هایمان شن هست. سومی گفت: دگر حرفشم نزن. مگر اعصابش به هم ریخت.* نزدیک بود بمیرد.* که آقای قد بلند به سمتش دوید. آقا، صندلی اول را خالی کرد و کلاهش را برداشت. همه گفتند: وای چه جای راحتی. خیال مان راحت شد.* فقط کمی سفت است. آقا داد کشید و با باد رفت. برگ کوچکی از درخت افتاد.* بز برگ را خورد. برگ به خودش نگاه کرد و فرار کرد.* حسین مجاهد @Festivals
به نام خدا این جوری دعوا کم می‌شه! عموی مهربونم چهار تا بچّه داره وقتی میاد مهمونی بچه هاشم میاره ما هم که پنج تا هستیم مامان و بابا و من علی و مرتضی هم دو تا برادرام‌اَن دختر عموی نازم دوست داره خونه سازی با بالش و عروسک میکنه خونه بازی دفعه‌ی قبل ریحانه خرس کوچولومو میخواست منم بهش ندادم سرش همیشه دعواست! ولی دیگه میدونم وقتی که مهمون میاد بچه‌ی هم قدّ من هرچی ببینه میخواد برا همین تو کمد عروسکامو چیده‌م کلید اون کمد رو به بچه ها نمیدم! ولی برای دوستام چندتایی برمیدارم شما میگید براشون کدوما رو بذارم؟ عروسکام ممکنه دست و پاشون بکّنه غم ندارم چون مامان درست‌شون می‌کنه حیدر جهان کهن @Festivals
کو؟ کجاست؟ زهرا کتاب‌هایش را از کیف بیرون ریخت. کف دستش را به پیشانی‌اش زد و گفت:«اَه اینجا هم که نیست!» به دور و بر نگاه کرد! لب هایش را جمع کرد. بلند گفت:«مامان اینجا هم نیست!» مادر جلوی در اتاق ایستاد. سری تکان داد و گفت:«توی اتاق به این شلوغی ادم هم گم می‌شود!» زهرا پیراهنش را از روی زمین برداشت، زیرش را نگاه کرد:«اینجا هم نیست!» پیراهن را به گوشه ای پرت کرد. کتاب‌ها را روی تخت جا به جا کرد:«اینجا هم نیست» رو به مادر گفت:«مامان بدون کتاب فارسی چه کار کنم؟ یک ساعت دیگر کلاس دارم!» مادر دست روی چانه‌اش گذاشت و گفت:«خودت چه فکر می‌کنی؟» زهرا لپ‌هایش را پرباد کرد و گفت:«اگر اتاق مرتب شود کتابم پیدا می شود!» مادر لبخندی زد:«پس معطل چه هستی؟» زهرا به مادر که از اتاق دور می‌شد نگاه کرد و گفت:«من چطور این اتاق را مرتب کنم؟» مادر چیزی نگفت و به آشپزخانه رفت. زهرا کیف و جورابش را از روی صندلی برداشت و نشست. آهی کشید. با خودش گفت:«کاش می‌شد یک وردی بخوانم همه جا جمع شود!» از حرف خودش ریز خندید. به ساعت نگاه کرد:«ای وای دیر شد الان کلاس شروع می‌شود!» سرش را بین دستانش روی میز گذاشت. چشمانش را بست. تصویر معلم را توی گوشی دید:«بچه‌ها صفحه ی۸۷ کتاب را باز کنید، زهرا خانم از اول صفحه بخوان» یک دفعه سرش را بلند کرد:«وای آبرویم می رود!» به سمت کمد رفت لباس هایی را که از کشو و قفسه های آن آویزان بود برداشت. آن‌ها را توی کشو جاکرد. لباس‌‌های دیگر را از کف اتاق، روی میز و تخت برداشت و توی کمد قرار داد. سبد صورتی را آورد. اسباب بازی ها را از وسط اتاق جمع کرد و توی سبد گذاشت. کتاب ها و دفترها را از روی میز، وسط اتاق و روی تخت جمع کرد. آن‌ها را توی کتابخانه‌اش چید. به اتاق نگاه کرد. همه‌جا مرتب شده بود، اما کتاب فارسی‌اش نبود که نبود. گوشه ای نشست. سرش را روی زانویش گذاشت. مادر به اتاق آمد. کنار زهرا نشست:«پیدا نشد؟» زهرا خودش را توی بغل مادر جا کرد:«نه نیست، ببینید اتاق چقدر مرتب شد» مادر پیشانی زهرا را بوسید:«بلند شو باهم بگردیم» زهرا به ساعت نگاه کرد:«فقط یک ربع وقت دارم!» مادر کمی فکر کرد و گفت:«اخرین بار کجا و چه زمانی کتاب فارسی دستت بود؟» زهرا انگشتش را گوشه‌ی لبش گذاشت و گفت:«صبح که رونویسی‌ام را انجام می‌دادم دستم بود وقتی نوشتم...اووومممم... یادم نیست کجا گذاشتم!» مادر سراغ کیف زهرا رفت. اما کتاب فارسی آنجا نبود. توی کتابخانه و لابه‌لای کتاب‌ها را گشت، روی میز تحریر و روی تخت را هم دید. نگاهی به کمد لباس ها کرد. لباس‌های نامرتب توی کشو و قفسه ها را دید. با چشمان گرد پرسید:«زهرا جان؟! اینجا چرا اینجوری شده؟» لباس ها را از توی کمد بیرون ریخت! پیراهن صورتی زهرا را برداشت. آرام آن را تا کرد:«ببین لباس‌ها را باید اینطوری تا کنی و مرتب توی کشو و قفسه‌ها بچینی» زهرا با چشمان پر اشک گفت:«چشم اما اول کتابم را پیدا کنیم الان کلاسم شروع می‌شود» مادر دستی بر سر زهرا کشید. خواست بلند شود و جاهای دیگر را بگردد که گوشه‌ی کتاب فارسی را دید. کتاب بین لباس‌ها بود! زهرا با دیدن کتاب از جا پرید مادر را بوسید و گفت:«اخ جان کتابم پیدا شد» @Festivals
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دمپایی در غزه دمپایی کمر پلاستیکی اش را بالا داد. گفت:« آخخ». یک آجر رویش افتاده بود. خودش را تکان داد تا خاک روی صورتش بریزد. سرفه اش گرفت. دود از خانه های آن طرف تر بلند می شد. بلند فریاد زد:« کسی اینجا نیست که به داد من برسد؟» صدای ریخته شدن دانه های شن آمد. یک ‌ملخ خودش را به دمپایی رساند. خم شد و گفت:« تو اینجا چه می کنی؟!» دمپایی گریه اش گرفت و گفت:« نمی دانم چه شد؟! همراه صاحبم، محمد، به خیابان رفتیم. محمد به همراه دوستانش سمت زورگو ها سنگ می انداختند. بعد از مدتی به این خانه آمدیم.» دمپایی اشکش را پاک کرد و ادامه داد:« صدای بمب آمد. دیگر متوجه چیزی نشدم.» ملخ دور دمپایی چرخید. او را نوازش کرد و گفت:« حالا گریه نکن. همه چیز درست می شود. الان کمکت می کنم تا از این جا دربیایی.» ملخ محکم آجر را به سمت بالا کشید. اما آجر خیلی سنگین بود. یک ذره هم تکان نخورد. یک مرتبه صدای شلیک آمد. دو پسر بچه دوان دوان کنار دیوار نیمه خراب نشستند. نفس نفس می زدند. علی آب دهانش را قورت داد. به آن طرف دیوار سرک کشید و گفت:« سعید دیگر نمی توانم با این پاهای برهنه بدوم. خیابان پر از شیشه و سنگ است.حالا چگونه از دست این زورگوها فرار کنیم؟» ملخ کنار دمپایی نشست. لبخند زد و گفت:« فکری به ذهنم رسید. من کنار تو بلند بلند جست می زنم تا پسرک تو را ببیند.» دمپایی به پاهای پسرک نگاه کرد و گفت:« بله پاهای او زخمی است. شاید به کمک من احتیاج داشته باشد.» ملخ روی آجر پرید. بلند بلند روی آجر پرید. سعید نگاهش به ملخ افتاد. خندید. به شانه ی علی دست زد و گفت:« علی این ملخ را ببین! چه قدر با مزه می جهد!» علی توجهش به ملخ جلب شد. درد پا یادش رفت. سعید به ملخ نزدیک و نزدیک تر شد. ملخ عقب رفت. روی دمپایی چندبار جست زد. سعید متوجه دمپایی شد. آجر را کنار زد. دمپایی را برداشت. خاک روی آن را تکاند و گفت:« علی! علی! ببین چی پیدا کردم! یک‌ دمپایی همان که می خواستی. الان آن جفت دیگرش را هم پیدا می کنم.» علی چشم هایش برق زد و گفت:« خدا را شکر! روزی پایم رسید. حالا نوبت ماست که به خدمت این زورگو ها برسیم.» دمپایی و ملخ به هم نگاه کردند و خندیدند. 🖌الیاسی @Festivals
پیغام سروش مداح هر چه خواند کسی گریه نکرد. از گودال و خیمه ها و خار مغیلان و هرچه بلد بود. صدایش داشت می‌گرفت. پیرمردی که کنارش بود گفت: - پسرم تا گلو تر کنی من چند بیت بخوانم؟ مداح گفت: - بله پدر جان، بفرمایید. پیرمرد شروع کرد: - علی اکبر من شبه پیمبر من... جمعیت زیرورو شد. مثل ابر بهار گریه می‌کردند. مداح از دهیار پرسید: - کربلایی این پیرمرد را می‌شناسید؟ دهیار گفت: - پدر چهار شهید است. حیدر جهان کهن @Festivals