#دیالوگ
_بریم قدس نماز جماعت؟
+مگه آزاد شد؟
_آره بابا. خیلی وقته.
+پیش نمازش کیه؟
_حضرت مهدی(عج).
+الله اکبر.
#احف
@Festivals
داستان رمزی فرار
شن ها گفتند: اینجا که دریا نیست تا شنا کنیم. حداقل شما بیایید و کمی سرگرم مان کنید.
اولی شانه بالا انداخت و سرش را برگرداند.
دومی گفت: جگر مان را خون کردی. هنوز لای انگشت هایمان شن هست.
سومی گفت: دگر حرفشم نزن.
مگر اعصابش به هم ریخت.*
نزدیک بود بمیرد.* که آقای قد بلند به سمتش دوید.
آقا، صندلی اول را خالی کرد و کلاهش را برداشت.
همه گفتند: وای چه جای راحتی. خیال مان راحت شد.* فقط کمی سفت است.
آقا داد کشید و با باد رفت.
برگ کوچکی از درخت افتاد.*
بز برگ را خورد.
برگ به خودش نگاه کرد و فرار کرد.*
حسین مجاهد
@Festivals
به نام خدا
این جوری دعوا کم میشه!
عموی مهربونم
چهار تا بچّه داره
وقتی میاد مهمونی
بچه هاشم میاره
ما هم که پنج تا هستیم
مامان و بابا و من
علی و مرتضی هم
دو تا برادراماَن
دختر عموی نازم
دوست داره خونه سازی
با بالش و عروسک
میکنه خونه بازی
دفعهی قبل ریحانه
خرس کوچولومو میخواست
منم بهش ندادم
سرش همیشه دعواست!
ولی دیگه میدونم
وقتی که مهمون میاد
بچهی هم قدّ من
هرچی ببینه میخواد
برا همین تو کمد
عروسکامو چیدهم
کلید اون کمد رو
به بچه ها نمیدم!
ولی برای دوستام
چندتایی برمیدارم
شما میگید براشون
کدوما رو بذارم؟
عروسکام ممکنه
دست و پاشون بکّنه
غم ندارم چون مامان
درستشون میکنه
حیدر جهان کهن #پیاده
@Festivals
کو؟ کجاست؟
زهرا کتابهایش را از کیف بیرون ریخت. کف دستش را به پیشانیاش زد و گفت:«اَه اینجا هم که نیست!»
به دور و بر نگاه کرد! لب هایش را جمع کرد. بلند گفت:«مامان اینجا هم نیست!» مادر جلوی در اتاق ایستاد. سری تکان داد و گفت:«توی اتاق به این شلوغی ادم هم گم میشود!»
زهرا پیراهنش را از روی زمین برداشت، زیرش را نگاه کرد:«اینجا هم نیست!»
پیراهن را به گوشه ای پرت کرد. کتابها را روی تخت جا به جا کرد:«اینجا هم نیست»
رو به مادر گفت:«مامان بدون کتاب فارسی چه کار کنم؟ یک ساعت دیگر کلاس دارم!»
مادر دست روی چانهاش گذاشت و گفت:«خودت چه فکر میکنی؟»
زهرا لپهایش را پرباد کرد و گفت:«اگر اتاق مرتب شود کتابم پیدا می شود!»
مادر لبخندی زد:«پس معطل چه هستی؟»
زهرا به مادر که از اتاق دور میشد نگاه کرد و گفت:«من چطور این اتاق را مرتب کنم؟»
مادر چیزی نگفت و به آشپزخانه رفت. زهرا کیف و جورابش را از روی صندلی برداشت و نشست. آهی کشید. با خودش گفت:«کاش میشد یک وردی بخوانم همه جا جمع شود!»
از حرف خودش ریز خندید. به ساعت نگاه کرد:«ای وای دیر شد الان کلاس شروع میشود!»
سرش را بین دستانش روی میز گذاشت. چشمانش را بست. تصویر معلم را توی گوشی دید:«بچهها صفحه ی۸۷ کتاب را باز کنید، زهرا خانم از اول صفحه بخوان»
یک دفعه سرش را بلند کرد:«وای آبرویم می رود!»
به سمت کمد رفت لباس هایی را که از کشو و قفسه های آن آویزان بود برداشت. آنها را توی کشو جاکرد. لباسهای دیگر را از کف اتاق، روی میز و تخت برداشت و توی کمد قرار داد.
سبد صورتی را آورد. اسباب بازی ها را از وسط اتاق جمع کرد و توی سبد گذاشت.
کتاب ها و دفترها را از روی میز، وسط اتاق و روی تخت جمع کرد. آنها را توی کتابخانهاش چید.
به اتاق نگاه کرد. همهجا مرتب شده بود، اما کتاب فارسیاش نبود که نبود.
گوشه ای نشست. سرش را روی زانویش گذاشت. مادر به اتاق آمد. کنار زهرا نشست:«پیدا نشد؟»
زهرا خودش را توی بغل مادر جا کرد:«نه نیست، ببینید اتاق چقدر مرتب شد»
مادر پیشانی زهرا را بوسید:«بلند شو باهم بگردیم»
زهرا به ساعت نگاه کرد:«فقط یک ربع وقت دارم!»
مادر کمی فکر کرد و گفت:«اخرین بار کجا و چه زمانی کتاب فارسی دستت بود؟»
زهرا انگشتش را گوشهی لبش گذاشت و گفت:«صبح که رونویسیام را انجام میدادم دستم بود وقتی نوشتم...اووومممم... یادم نیست کجا گذاشتم!»
مادر سراغ کیف زهرا رفت. اما کتاب فارسی آنجا نبود. توی کتابخانه و لابهلای کتابها را گشت، روی میز تحریر و روی تخت را هم دید.
نگاهی به کمد لباس ها کرد. لباسهای نامرتب توی کشو و قفسه ها را دید. با چشمان گرد پرسید:«زهرا جان؟! اینجا چرا اینجوری شده؟»
لباس ها را از توی کمد بیرون ریخت! پیراهن صورتی زهرا را برداشت. آرام آن را تا کرد:«ببین لباسها را باید اینطوری تا کنی و مرتب توی کشو و قفسهها بچینی»
زهرا با چشمان پر اشک گفت:«چشم اما اول کتابم را پیدا کنیم الان کلاسم شروع میشود»
مادر دستی بر سر زهرا کشید. خواست بلند شود و جاهای دیگر را بگردد که گوشهی کتاب فارسی را دید. کتاب بین لباسها بود!
زهرا با دیدن کتاب از جا پرید مادر را بوسید و گفت:«اخ جان کتابم پیدا شد»
#باران
@Festivals
دمپایی در غزه
دمپایی کمر پلاستیکی اش را بالا داد. گفت:« آخخ». یک آجر رویش افتاده بود. خودش را تکان داد تا خاک روی صورتش بریزد. سرفه اش گرفت. دود از خانه های آن طرف تر بلند می شد. بلند فریاد زد:« کسی اینجا نیست که به داد من برسد؟» صدای ریخته شدن دانه های شن آمد. یک ملخ خودش را به دمپایی رساند. خم شد و گفت:« تو اینجا چه می کنی؟!» دمپایی گریه اش گرفت و گفت:« نمی دانم چه شد؟! همراه صاحبم، محمد، به خیابان رفتیم. محمد به همراه دوستانش سمت زورگو ها سنگ می انداختند. بعد از مدتی به این خانه آمدیم.» دمپایی اشکش را پاک کرد و ادامه داد:« صدای بمب آمد. دیگر متوجه چیزی نشدم.» ملخ دور دمپایی چرخید. او را نوازش کرد و گفت:« حالا گریه نکن. همه چیز درست می شود. الان کمکت می کنم تا از این جا دربیایی.» ملخ محکم آجر را به سمت بالا کشید. اما آجر خیلی سنگین بود. یک ذره هم تکان نخورد. یک مرتبه صدای شلیک آمد. دو پسر بچه دوان دوان کنار دیوار نیمه خراب نشستند. نفس نفس می زدند. علی آب دهانش را قورت داد. به آن طرف دیوار سرک کشید و گفت:« سعید دیگر نمی توانم با این پاهای برهنه بدوم. خیابان پر از شیشه و سنگ است.حالا چگونه از دست این زورگوها فرار کنیم؟» ملخ کنار دمپایی نشست. لبخند زد و گفت:« فکری به ذهنم رسید. من کنار تو بلند بلند جست می زنم تا پسرک تو را ببیند.» دمپایی به پاهای پسرک نگاه کرد و گفت:« بله پاهای او زخمی است. شاید به کمک من احتیاج داشته باشد.» ملخ روی آجر پرید. بلند بلند روی آجر پرید. سعید نگاهش به ملخ افتاد. خندید. به شانه ی علی دست زد و گفت:« علی این ملخ را ببین! چه قدر با مزه می جهد!» علی توجهش به ملخ جلب شد. درد پا یادش رفت. سعید به ملخ نزدیک و نزدیک تر شد. ملخ عقب رفت. روی دمپایی چندبار جست زد. سعید متوجه دمپایی شد. آجر را کنار زد. دمپایی را برداشت. خاک روی آن را تکاند و گفت:« علی! علی! ببین چی پیدا کردم! یک دمپایی همان که می خواستی. الان آن جفت دیگرش را هم پیدا می کنم.» علی چشم هایش برق زد و گفت:« خدا را شکر! روزی پایم رسید. حالا نوبت ماست که به خدمت این زورگو ها برسیم.» دمپایی و ملخ به هم نگاه کردند و خندیدند.
🖌الیاسی
#غزه
@Festivals
پیغام سروش
مداح هر چه خواند کسی گریه نکرد. از گودال و خیمه ها و خار مغیلان و هرچه بلد بود. صدایش داشت میگرفت. پیرمردی که کنارش بود گفت:
- پسرم تا گلو تر کنی من چند بیت بخوانم؟
مداح گفت:
- بله پدر جان، بفرمایید.
پیرمرد شروع کرد:
- علی اکبر من شبه پیمبر من...
جمعیت زیرورو شد. مثل ابر بهار گریه میکردند. مداح از دهیار پرسید:
- کربلایی این پیرمرد را میشناسید؟
دهیار گفت:
- پدر چهار شهید است.
حیدر جهان کهن #پیاده
@Festivals
پیامبر خدا(ص) فرمود: ناتوان مند ترین مردم کسی است که از دعا کردن عاجز باشد و بخیلترین مردم ان است که از سلام کردن بخل ورزد.
محمد وخانواده اش تازه به آن محله رفته بودند. برای اولین بار می خواست از مغازه ی سر کوچه شان خرید کند. وارد مغازه شد. با دست قوطی روغن را نشان داد. مغازه دار زیر چشمی به او نگاه کرد وگفت:« سلام کردن هم که بلد نیست! واقعا بعضی ها باید بیشتر روی تربیت بچه هاشان کار کنند!» محمد سرش را پایین انداخت. مغازه دار اخم کرد و گفت:« چی می خواستی؟» محمد جلوتر رفت وبه قوطی روغن اشاره کرد. مغازه دار چشم غره ای رفت و گفت:« ای بابا! علافم کرده ای بچه! خوب درست حرف بزن ببینم چه می گویی؟! ادب هم خوب چیزی است هااا!» محمد اشک توی چشمش جمع شد. به قوطی روغن نگاه کرد و گفت:« اأ... أااااا...بب...اااااااا»
#داستانک
#الیاسی
@Festivals
به نام خدا
این شهر مال من نیست!
سطل زباله سرِ خودش را برداشت و بوی زباله تمام اتاق و خانه و کوچه و شهر را برداشت. کیوان با خودش گفت این دیگر چه خوابی است؟! شانس ندارم که!
داشت با خودش فکر می کرد که جارو برقی یک لگد محکم به او زد و کیوان یازده ساله با موهای بور به گوشهی اتاق پرت شد. سطل زباله سریع آمد کنار کیوان. گوشه پتو را بالا آورد. کلاه خودش را برداشت و گفت:
- جارو جارو
بیا بگیر حال این یارو
کیوان پررو!
جارو گفت:
- روی جفت چشای کورم!
راست می گفت، چشم نداشت. مادرزاد نابینا بود. جای کیوان را از بوی پتو تشخیص داد. آمد کنار سطل. یک نفس عمیق کشید و با تمام قدرت در سطل زباله فوتکرد. گرد و خاک جارو و بوی زباله با سرعت از زیر پتو رد شد و رسید به دماغ کیوان. کیوان گفت:
چه بوی آشنا و وحشتناکی!! این بو رو قبلا کجا شنیدم؟؟
کیوان دو دستی بینی و دهانش را گرفت اما بو توی خواب ممکن است از هر دیواری عبور کند. همین طور که داشت بو می کشید یک گربه را دید که لنگ لنگان از جلویش رد شد. این گربه سیاه «میوپلو» بود. بچه های کوچه به خاطر خال های سفید روی کمرش میو پلو صداش می کردند. کیوان با خودش گفت:
- گربه و جارو سطل زباله؟!! این سه تا چه ربطی به هم دارن؟؟
میوپلو گفت:
- گستاخ ربطش اون روزیه که تو نصف ساندویچت رو انداختی تو سطل زباله، بدون این همبرگرش رو جدا کرده باشی. منم رفتم دنبالش تو سطل بگردم که سر یه سوزن رفت تو دستم و از اون روز به بعد میلنگم.
کیوان گفت:
میوپلوی عزیز، من ازت معذرت می خوام. حالابگو این بوها چه ربطی به من داره؟
میوپلو گفت:
- میو میو میو میو میو میو میو میو
انگار سرود می خواند.
کیوان گفت:
- منظورت چیه؟
میوپلو از سر و صدا ایستاد و گفت:
همین جوری، دلم هوای گُربَچِگی کرد!
کیوان گفت:
- گربچگی؟؟
میوپلو گفت:
گربه ها به زمان بچگی خودشون میگن گربچگی!
کیوان که اخم هایش در هم بود به میوپلو گفت:
- نمیشه کاری کنی از شر این بو خلاص بشم؟
میو پلو گفت:
- فقط یک راه هست، اونم این که این اول تمام زباله های شهر رو جمع کنی و بعد بریزی داخل سطل زباله بزرگ شهر. بعد اونو هدیه ببری برای غول آشغال خور!
...
ادامه دارد
حیدر جهان کهن #پیاده
@Festivals