دمپایی در غزه
دمپایی کمر پلاستیکی اش را بالا داد. گفت:« آخخ». یک آجر رویش افتاده بود. خودش را تکان داد تا خاک روی صورتش بریزد. سرفه اش گرفت. دود از خانه های آن طرف تر بلند می شد. بلند فریاد زد:« کسی اینجا نیست که به داد من برسد؟» صدای ریخته شدن دانه های شن آمد. یک ملخ خودش را به دمپایی رساند. خم شد و گفت:« تو اینجا چه می کنی؟!» دمپایی گریه اش گرفت و گفت:« نمی دانم چه شد؟! همراه صاحبم، محمد، به خیابان رفتیم. محمد به همراه دوستانش سمت زورگو ها سنگ می انداختند. بعد از مدتی به این خانه آمدیم.» دمپایی اشکش را پاک کرد و ادامه داد:« صدای بمب آمد. دیگر متوجه چیزی نشدم.» ملخ دور دمپایی چرخید. او را نوازش کرد و گفت:« حالا گریه نکن. همه چیز درست می شود. الان کمکت می کنم تا از این جا دربیایی.» ملخ محکم آجر را به سمت بالا کشید. اما آجر خیلی سنگین بود. یک ذره هم تکان نخورد. یک مرتبه صدای شلیک آمد. دو پسر بچه دوان دوان کنار دیوار نیمه خراب نشستند. نفس نفس می زدند. علی آب دهانش را قورت داد. به آن طرف دیوار سرک کشید و گفت:« سعید دیگر نمی توانم با این پاهای برهنه بدوم. خیابان پر از شیشه و سنگ است.حالا چگونه از دست این زورگوها فرار کنیم؟» ملخ کنار دمپایی نشست. لبخند زد و گفت:« فکری به ذهنم رسید. من کنار تو بلند بلند جست می زنم تا پسرک تو را ببیند.» دمپایی به پاهای پسرک نگاه کرد و گفت:« بله پاهای او زخمی است. شاید به کمک من احتیاج داشته باشد.» ملخ روی آجر پرید. بلند بلند روی آجر پرید. سعید نگاهش به ملخ افتاد. خندید. به شانه ی علی دست زد و گفت:« علی این ملخ را ببین! چه قدر با مزه می جهد!» علی توجهش به ملخ جلب شد. درد پا یادش رفت. سعید به ملخ نزدیک و نزدیک تر شد. ملخ عقب رفت. روی دمپایی چندبار جست زد. سعید متوجه دمپایی شد. آجر را کنار زد. دمپایی را برداشت. خاک روی آن را تکاند و گفت:« علی! علی! ببین چی پیدا کردم! یک دمپایی همان که می خواستی. الان آن جفت دیگرش را هم پیدا می کنم.» علی چشم هایش برق زد و گفت:« خدا را شکر! روزی پایم رسید. حالا نوبت ماست که به خدمت این زورگو ها برسیم.» دمپایی و ملخ به هم نگاه کردند و خندیدند.
🖌الیاسی
#غزه
@Festivals
پیغام سروش
مداح هر چه خواند کسی گریه نکرد. از گودال و خیمه ها و خار مغیلان و هرچه بلد بود. صدایش داشت میگرفت. پیرمردی که کنارش بود گفت:
- پسرم تا گلو تر کنی من چند بیت بخوانم؟
مداح گفت:
- بله پدر جان، بفرمایید.
پیرمرد شروع کرد:
- علی اکبر من شبه پیمبر من...
جمعیت زیرورو شد. مثل ابر بهار گریه میکردند. مداح از دهیار پرسید:
- کربلایی این پیرمرد را میشناسید؟
دهیار گفت:
- پدر چهار شهید است.
حیدر جهان کهن #پیاده
@Festivals
پیامبر خدا(ص) فرمود: ناتوان مند ترین مردم کسی است که از دعا کردن عاجز باشد و بخیلترین مردم ان است که از سلام کردن بخل ورزد.
محمد وخانواده اش تازه به آن محله رفته بودند. برای اولین بار می خواست از مغازه ی سر کوچه شان خرید کند. وارد مغازه شد. با دست قوطی روغن را نشان داد. مغازه دار زیر چشمی به او نگاه کرد وگفت:« سلام کردن هم که بلد نیست! واقعا بعضی ها باید بیشتر روی تربیت بچه هاشان کار کنند!» محمد سرش را پایین انداخت. مغازه دار اخم کرد و گفت:« چی می خواستی؟» محمد جلوتر رفت وبه قوطی روغن اشاره کرد. مغازه دار چشم غره ای رفت و گفت:« ای بابا! علافم کرده ای بچه! خوب درست حرف بزن ببینم چه می گویی؟! ادب هم خوب چیزی است هااا!» محمد اشک توی چشمش جمع شد. به قوطی روغن نگاه کرد و گفت:« اأ... أااااا...بب...اااااااا»
#داستانک
#الیاسی
@Festivals
به نام خدا
این شهر مال من نیست!
سطل زباله سرِ خودش را برداشت و بوی زباله تمام اتاق و خانه و کوچه و شهر را برداشت. کیوان با خودش گفت این دیگر چه خوابی است؟! شانس ندارم که!
داشت با خودش فکر می کرد که جارو برقی یک لگد محکم به او زد و کیوان یازده ساله با موهای بور به گوشهی اتاق پرت شد. سطل زباله سریع آمد کنار کیوان. گوشه پتو را بالا آورد. کلاه خودش را برداشت و گفت:
- جارو جارو
بیا بگیر حال این یارو
کیوان پررو!
جارو گفت:
- روی جفت چشای کورم!
راست می گفت، چشم نداشت. مادرزاد نابینا بود. جای کیوان را از بوی پتو تشخیص داد. آمد کنار سطل. یک نفس عمیق کشید و با تمام قدرت در سطل زباله فوتکرد. گرد و خاک جارو و بوی زباله با سرعت از زیر پتو رد شد و رسید به دماغ کیوان. کیوان گفت:
چه بوی آشنا و وحشتناکی!! این بو رو قبلا کجا شنیدم؟؟
کیوان دو دستی بینی و دهانش را گرفت اما بو توی خواب ممکن است از هر دیواری عبور کند. همین طور که داشت بو می کشید یک گربه را دید که لنگ لنگان از جلویش رد شد. این گربه سیاه «میوپلو» بود. بچه های کوچه به خاطر خال های سفید روی کمرش میو پلو صداش می کردند. کیوان با خودش گفت:
- گربه و جارو سطل زباله؟!! این سه تا چه ربطی به هم دارن؟؟
میوپلو گفت:
- گستاخ ربطش اون روزیه که تو نصف ساندویچت رو انداختی تو سطل زباله، بدون این همبرگرش رو جدا کرده باشی. منم رفتم دنبالش تو سطل بگردم که سر یه سوزن رفت تو دستم و از اون روز به بعد میلنگم.
کیوان گفت:
میوپلوی عزیز، من ازت معذرت می خوام. حالابگو این بوها چه ربطی به من داره؟
میوپلو گفت:
- میو میو میو میو میو میو میو میو
انگار سرود می خواند.
کیوان گفت:
- منظورت چیه؟
میوپلو از سر و صدا ایستاد و گفت:
همین جوری، دلم هوای گُربَچِگی کرد!
کیوان گفت:
- گربچگی؟؟
میوپلو گفت:
گربه ها به زمان بچگی خودشون میگن گربچگی!
کیوان که اخم هایش در هم بود به میوپلو گفت:
- نمیشه کاری کنی از شر این بو خلاص بشم؟
میو پلو گفت:
- فقط یک راه هست، اونم این که این اول تمام زباله های شهر رو جمع کنی و بعد بریزی داخل سطل زباله بزرگ شهر. بعد اونو هدیه ببری برای غول آشغال خور!
...
ادامه دارد
حیدر جهان کهن #پیاده
@Festivals
صلوات
مامان خوبم میگه
جمعه ها روز عیده
هفته دیگه تمومه
به آخرش رسیده
روزای جمعه یاد کن
امام زمان رو زیاد
با رفتار و کار خوب
دل ایشون روکن شاد
می رسه آخر یه روز
حضرت مهدی از راه
آماده باید کنیم
برای ایشون سپاه
وقتی بشن متحد
باهم تمام خوبا
میان امام زمان
دنیا میشه چه زیبا
بهت یه ذکر میدم یاد
به خنده وا شه لبهات
زیاد بگو تو امروز
ذکر خوب صلوات
#باران
@Festivals
🖊🥀شهید_آوینی
🎥🎤 هنࢪ تجلی شیدایے است
و هࢪ چه هست دࢪ عشـــــق است…♡
@Festivals
🖊🥀شهید_آوینی
≈ هیچ شنیدهاے کہ مࢪغۍ اسیــــࢪ،
قفــــس ࢪا هم بࢪداࢪد و با خود ببࢪد…¡
@Festivals
عکسهای بابا
در آلبوم هست
یک عکس زیبا
عکسی ز بابا
در بچگی ها
خستهست اما
لبخند دارد
روی سر خود
سربند دارد
این صفحه دارد
یک عکس دیگر
اسپند و قرآن
بابا و مادر
در دست آنها
آب و تفنگ است
این عکس مال
دوران جنگ است
حیدر جهان کهن #پیاده
@Festivals
آرمینهآرمین:
🔸جماعت
چرم کوچک خودش را جمع کرد. اخمهایش را در هم کرد.
-او مرا اذیت کرد. تکههایش کمرم را سوراخ کرد.
مداد خودش را تکان داد.
-نوک من هم شکست. صدایش خیلی آزار دهنده است.
بمب خندید.
-جمع کنید و بروید. اینجا جای من است.
کِش خودش را از زیر آوار بیرون کشید و سرفه کرد و گریه کرد.
-چرا خراب میکنی؟ چرا؟
تفنگ به بمب تکیه کرد. زور ما بیشتر است.
مداد خودش را بالا کشید. سرش را تراشید.
-من میجنگم. مدادها به صف.
چرم جلوی تکههایش ایستاد.
- لشگر چرمها به جلو.
کش دو طرف چرم را گرفت.
-من هم کمک میکنم. کشها آماده.
مداد وسط کش را گرفت و کشید. سنگ قل خورد و وسط چرم نشست. مداد محکم ایستاد. لشگر تیرکمان صف کشید.
چرم لولهی تفنگ را نشانه گرفت و خود را رها کرد.
سنگ در آسمان چرخید و لولهی تفنگ را بند آورد.
تفنگ سرفه کرد و لولهاش ترکید. بمب ترسید و فرار کرد.
#داستان
@Festivals
#ایده
نجاری که کارگاهش سوخت
ولی او با چوب های
سوخته ذغال فروشی باز کرد.
@Festivals
#مرد_میدان
👧🏻 سلام سلام بچه ها
👦🏻 گلهای ناز و زیبا
🧕🏻میخوام بگم براتون
🧔🏻از سردار مهربون
🧔🏻سردار که با خدا بود
👧🏻به فکر بچه ها بود
🧟♂جنگید با آدم بدا
🧟♂دشمنو دور کرد از ما
👦🏻اما بگم بچه ها
👧🏻یه روزی از این روزا
🌷سردار ما شد شهید
🌷به آسمون پر کشید
🤝بیایید قرار بذاریم
🤝رو بدی پا بذاریم
🧔🏻پیرو رهبر باشیم
👨🏻✈️سرباز کشور باشیم
🧔🏻ما هم سلیمانی شیم
🧔🏻یه شیر ایرانی شیم
#باران
@Festivals
نتیجه با نقاشی
دفتر نقاشیاش را باز کرد:« امروز چه روزی بود؟»
_:« روز قدس »
به تلویزیون نگاه کرد:« اینا کی بودن؟»
مادر به تلویزیون نگاه کرد:« دشمن»
راضیه موهای خرگوشیاش را تکان داد:« نه، این نبود. چی بود اسمشون؟»
مادر ساقه ی جعفری را با دستش نصف کرد. آن را توی سبد ریخت:« صهیونیستا؟»
راضیه گفت:« آهان! آهان! همین بود»
مادر گفت:« چیکار میکنی؟ برای چی میخوای؟»
راضیه روی دفترش خم شد:« میخوام از این صهونیزا بکشم»
مادر خندید:« صهیونیست. برای چی؟»
راضیه به تلویزیون نگاه کرد:« چون خیلی بَدن. ببین با بچهی کوچیک چیکار میکنن؟»
مادر به تلویزیون نگاه کرد. ترهها را توی سبد ریخت. سرش را تکان داد:« آره. خدا جوابشونو بده. حالا نقاشی بکشی چی میشه؟»
راضیه گفت:« نقاشی رو شما عکس بگیر برای برنامهی احسان بفرست. اونوقت صهونیزا میفهمن که خیلی بدن.»
#داستانک
@Festivals