🖊🥀شهید_آوینی
≈ هیچ شنیدهاے کہ مࢪغۍ اسیــــࢪ،
قفــــس ࢪا هم بࢪداࢪد و با خود ببࢪد…¡
@Festivals
عکسهای بابا
در آلبوم هست
یک عکس زیبا
عکسی ز بابا
در بچگی ها
خستهست اما
لبخند دارد
روی سر خود
سربند دارد
این صفحه دارد
یک عکس دیگر
اسپند و قرآن
بابا و مادر
در دست آنها
آب و تفنگ است
این عکس مال
دوران جنگ است
حیدر جهان کهن #پیاده
@Festivals
آرمینهآرمین:
🔸جماعت
چرم کوچک خودش را جمع کرد. اخمهایش را در هم کرد.
-او مرا اذیت کرد. تکههایش کمرم را سوراخ کرد.
مداد خودش را تکان داد.
-نوک من هم شکست. صدایش خیلی آزار دهنده است.
بمب خندید.
-جمع کنید و بروید. اینجا جای من است.
کِش خودش را از زیر آوار بیرون کشید و سرفه کرد و گریه کرد.
-چرا خراب میکنی؟ چرا؟
تفنگ به بمب تکیه کرد. زور ما بیشتر است.
مداد خودش را بالا کشید. سرش را تراشید.
-من میجنگم. مدادها به صف.
چرم جلوی تکههایش ایستاد.
- لشگر چرمها به جلو.
کش دو طرف چرم را گرفت.
-من هم کمک میکنم. کشها آماده.
مداد وسط کش را گرفت و کشید. سنگ قل خورد و وسط چرم نشست. مداد محکم ایستاد. لشگر تیرکمان صف کشید.
چرم لولهی تفنگ را نشانه گرفت و خود را رها کرد.
سنگ در آسمان چرخید و لولهی تفنگ را بند آورد.
تفنگ سرفه کرد و لولهاش ترکید. بمب ترسید و فرار کرد.
#داستان
@Festivals
#ایده
نجاری که کارگاهش سوخت
ولی او با چوب های
سوخته ذغال فروشی باز کرد.
@Festivals
#مرد_میدان
👧🏻 سلام سلام بچه ها
👦🏻 گلهای ناز و زیبا
🧕🏻میخوام بگم براتون
🧔🏻از سردار مهربون
🧔🏻سردار که با خدا بود
👧🏻به فکر بچه ها بود
🧟♂جنگید با آدم بدا
🧟♂دشمنو دور کرد از ما
👦🏻اما بگم بچه ها
👧🏻یه روزی از این روزا
🌷سردار ما شد شهید
🌷به آسمون پر کشید
🤝بیایید قرار بذاریم
🤝رو بدی پا بذاریم
🧔🏻پیرو رهبر باشیم
👨🏻✈️سرباز کشور باشیم
🧔🏻ما هم سلیمانی شیم
🧔🏻یه شیر ایرانی شیم
#باران
@Festivals
نتیجه با نقاشی
دفتر نقاشیاش را باز کرد:« امروز چه روزی بود؟»
_:« روز قدس »
به تلویزیون نگاه کرد:« اینا کی بودن؟»
مادر به تلویزیون نگاه کرد:« دشمن»
راضیه موهای خرگوشیاش را تکان داد:« نه، این نبود. چی بود اسمشون؟»
مادر ساقه ی جعفری را با دستش نصف کرد. آن را توی سبد ریخت:« صهیونیستا؟»
راضیه گفت:« آهان! آهان! همین بود»
مادر گفت:« چیکار میکنی؟ برای چی میخوای؟»
راضیه روی دفترش خم شد:« میخوام از این صهونیزا بکشم»
مادر خندید:« صهیونیست. برای چی؟»
راضیه به تلویزیون نگاه کرد:« چون خیلی بَدن. ببین با بچهی کوچیک چیکار میکنن؟»
مادر به تلویزیون نگاه کرد. ترهها را توی سبد ریخت. سرش را تکان داد:« آره. خدا جوابشونو بده. حالا نقاشی بکشی چی میشه؟»
راضیه گفت:« نقاشی رو شما عکس بگیر برای برنامهی احسان بفرست. اونوقت صهونیزا میفهمن که خیلی بدن.»
#داستانک
@Festivals
#دیالوگ
-بیا با هم حرف بزنیم.
-من بمب دارم. حرفی ندارم.
-من زیتون برات میارم.
-من باتوم و تفنگ دارم.
-من دریای آبی دارم.
-خودم ازت میگیرم.
-بیا با هم حرف بزنیم.
-راجع به چی؟ تو از خودت هیچی نداری.
@Festivals
بهنام خدا
الهی!
عجب ماهیست!
خدایا! مرا ببخش، فراموش کردم تشکر کنم که اجازه دادی امسال هم مهمان سفره رمضانت شوم.
چقدر از این فرصت ها به من عطا کردی و من
بدون کوچکترین توجهی از کنارش گذشتم.
خدایا! ببخش به خاطر تمام کوتاهی هایم که در حق خودت روا داشته ام.
لطیفا! در صندوقچه دلم جوهر عشق و محبت تورا نگه داشته و پرورش دادم.
و تو با تمام بخشندگی هایت به هر سجده در نمازم که بر تربت آقا ابا عبدالله بجا آوردم آبرو بخشیدی.
هر سال شبهای قدر که میرسد میاندیشم...
آیا امسال از سال گذشته بهتر بوده ام؟ آیا تغییری در من ایجاد شده است؟
این روزهای مبارک و شب های قدر چه تقدیری برایم رقم زده ای؟...
یارب! به طلوع خورشید امیدوارم و به تو...
در شبهای قدر، با حصاری به توانمندی جوشن کبیر به درگاهت آمده ام..
می ترسم!
می ترسم خدا این حال خوش را از من نگیر..
خدایا این ذره ناچیز را به یک بهانه دریاب..
یا ذا الرحمة الواسعه..
[برداشتی از فراز بیست و سوم جوشن کبیر...]
#دلنوشته
#بهار
@Festivals
💎امام باقر یا امام صادق(ع) فرمودند: "اخم کردن بر مردم باعث دشمنی است."
_نگاش کن، یکی بیاد این گره ی پیچ خورده ی ابروهاشو باز کنه!
_ دوباره تُرش کردی که! کاری از دستم بر میاد؟
+برو بابا ولم کن! به همه چی کار داره!
_باشه میرم! خودت خواستی!
_تو رو به خیر و ما رو به سلامت. بعدا نگی چرا نبودی کمکم کنی، امتحانانمو هشت شدم!
#خصلتهای_شاکله_ساز
#کتاب_العشره
#تمرین_موقعیت
#بابایی
@Festivals
مامان جونم می کشه
جارو برقی رو فرشا
نمی مونه رو زمین
چرک و کثیفی برجا
ای وای که رفت یه پاکن
تو لوله ی جارومون
یه تیکه از پازل هم
رفت توی کیسه ی اون
پاکن برای من بود
پازل برای داداش
مامان گفته وسایل
باید باشه سرجاش
به حرفای مامانم
ازین به بعد می دم گوش
برای اینکه هستم
بچه ای خوب و باهوش
#باران
@Festivals
نون والقلم:
#یادداشت_روزانه
مولودی تمام شد.
باید سرمست باشم از خوشحالی این جلسه اما نه..
نیستم..
مادری بود ک صورتش داااد میزد نه رضایتی دارد و ن خوشحالی ای..
هرموقع دخترش می امد ک چیزی از او بپرسد اخم هایش درهم میرفت و با عصبانیت جوابش میداد.
دلم ب حال بچه نسوخت.
ب حال ان مادر سوخت.
چرا اینطوری شده
چرا انقدر بی ذوق و کلافه است..
امشب ک مولودی بود و باید خوشحال میبود از این جمع زنانه و شاد
از این دست زدن ها و کل کشیدن ها..
پس چرا نبود؟
من هم باید از مولودی خوشحال برمیگشتم
اما ان مادر تمام ذهن مرا گرفته بود.
تمام ان جملاتی ک به فرزندش میگفت.
@Festivals