#مرد_میدان
👧🏻 سلام سلام بچه ها
👦🏻 گلهای ناز و زیبا
🧕🏻میخوام بگم براتون
🧔🏻از سردار مهربون
🧔🏻سردار که با خدا بود
👧🏻به فکر بچه ها بود
🧟♂جنگید با آدم بدا
🧟♂دشمنو دور کرد از ما
👦🏻اما بگم بچه ها
👧🏻یه روزی از این روزا
🌷سردار ما شد شهید
🌷به آسمون پر کشید
🤝بیایید قرار بذاریم
🤝رو بدی پا بذاریم
🧔🏻پیرو رهبر باشیم
👨🏻✈️سرباز کشور باشیم
🧔🏻ما هم سلیمانی شیم
🧔🏻یه شیر ایرانی شیم
#باران
@Festivals
نتیجه با نقاشی
دفتر نقاشیاش را باز کرد:« امروز چه روزی بود؟»
_:« روز قدس »
به تلویزیون نگاه کرد:« اینا کی بودن؟»
مادر به تلویزیون نگاه کرد:« دشمن»
راضیه موهای خرگوشیاش را تکان داد:« نه، این نبود. چی بود اسمشون؟»
مادر ساقه ی جعفری را با دستش نصف کرد. آن را توی سبد ریخت:« صهیونیستا؟»
راضیه گفت:« آهان! آهان! همین بود»
مادر گفت:« چیکار میکنی؟ برای چی میخوای؟»
راضیه روی دفترش خم شد:« میخوام از این صهونیزا بکشم»
مادر خندید:« صهیونیست. برای چی؟»
راضیه به تلویزیون نگاه کرد:« چون خیلی بَدن. ببین با بچهی کوچیک چیکار میکنن؟»
مادر به تلویزیون نگاه کرد. ترهها را توی سبد ریخت. سرش را تکان داد:« آره. خدا جوابشونو بده. حالا نقاشی بکشی چی میشه؟»
راضیه گفت:« نقاشی رو شما عکس بگیر برای برنامهی احسان بفرست. اونوقت صهونیزا میفهمن که خیلی بدن.»
#داستانک
@Festivals
#دیالوگ
-بیا با هم حرف بزنیم.
-من بمب دارم. حرفی ندارم.
-من زیتون برات میارم.
-من باتوم و تفنگ دارم.
-من دریای آبی دارم.
-خودم ازت میگیرم.
-بیا با هم حرف بزنیم.
-راجع به چی؟ تو از خودت هیچی نداری.
@Festivals
بهنام خدا
الهی!
عجب ماهیست!
خدایا! مرا ببخش، فراموش کردم تشکر کنم که اجازه دادی امسال هم مهمان سفره رمضانت شوم.
چقدر از این فرصت ها به من عطا کردی و من
بدون کوچکترین توجهی از کنارش گذشتم.
خدایا! ببخش به خاطر تمام کوتاهی هایم که در حق خودت روا داشته ام.
لطیفا! در صندوقچه دلم جوهر عشق و محبت تورا نگه داشته و پرورش دادم.
و تو با تمام بخشندگی هایت به هر سجده در نمازم که بر تربت آقا ابا عبدالله بجا آوردم آبرو بخشیدی.
هر سال شبهای قدر که میرسد میاندیشم...
آیا امسال از سال گذشته بهتر بوده ام؟ آیا تغییری در من ایجاد شده است؟
این روزهای مبارک و شب های قدر چه تقدیری برایم رقم زده ای؟...
یارب! به طلوع خورشید امیدوارم و به تو...
در شبهای قدر، با حصاری به توانمندی جوشن کبیر به درگاهت آمده ام..
می ترسم!
می ترسم خدا این حال خوش را از من نگیر..
خدایا این ذره ناچیز را به یک بهانه دریاب..
یا ذا الرحمة الواسعه..
[برداشتی از فراز بیست و سوم جوشن کبیر...]
#دلنوشته
#بهار
@Festivals
💎امام باقر یا امام صادق(ع) فرمودند: "اخم کردن بر مردم باعث دشمنی است."
_نگاش کن، یکی بیاد این گره ی پیچ خورده ی ابروهاشو باز کنه!
_ دوباره تُرش کردی که! کاری از دستم بر میاد؟
+برو بابا ولم کن! به همه چی کار داره!
_باشه میرم! خودت خواستی!
_تو رو به خیر و ما رو به سلامت. بعدا نگی چرا نبودی کمکم کنی، امتحانانمو هشت شدم!
#خصلتهای_شاکله_ساز
#کتاب_العشره
#تمرین_موقعیت
#بابایی
@Festivals
مامان جونم می کشه
جارو برقی رو فرشا
نمی مونه رو زمین
چرک و کثیفی برجا
ای وای که رفت یه پاکن
تو لوله ی جارومون
یه تیکه از پازل هم
رفت توی کیسه ی اون
پاکن برای من بود
پازل برای داداش
مامان گفته وسایل
باید باشه سرجاش
به حرفای مامانم
ازین به بعد می دم گوش
برای اینکه هستم
بچه ای خوب و باهوش
#باران
@Festivals
نون والقلم:
#یادداشت_روزانه
مولودی تمام شد.
باید سرمست باشم از خوشحالی این جلسه اما نه..
نیستم..
مادری بود ک صورتش داااد میزد نه رضایتی دارد و ن خوشحالی ای..
هرموقع دخترش می امد ک چیزی از او بپرسد اخم هایش درهم میرفت و با عصبانیت جوابش میداد.
دلم ب حال بچه نسوخت.
ب حال ان مادر سوخت.
چرا اینطوری شده
چرا انقدر بی ذوق و کلافه است..
امشب ک مولودی بود و باید خوشحال میبود از این جمع زنانه و شاد
از این دست زدن ها و کل کشیدن ها..
پس چرا نبود؟
من هم باید از مولودی خوشحال برمیگشتم
اما ان مادر تمام ذهن مرا گرفته بود.
تمام ان جملاتی ک به فرزندش میگفت.
@Festivals
قرآنها بالای سر رفت. صدای الغوث در شبستان میپیچید. مادر چادرش را جمع کرد.
-بشین بچه. چادرم میاد زیر پات کشیده میشه.
مرتضی کتاب دعا را برداشت. نفس عمیقی کشید.
-حیف شد داداش نیومد.
دوباره چادر مادر را کشید.
-مامان چرا نذاشتی داداش مصطفی بیاد.
مادر سرش کج شد.
-نکن بچه.
مرتضی دوباره چادر را کشید.
-بگو دیگه.
مادر دستش را بالای سرش گذاشت تا چادر را نگه دارد.
-امتحان داشت مگه ندیدی.
مرتضی مهرها را روی هم چید. کتاب دعایش را به برج مُهری تکیه داد.
-اگه مصطفی بود الان با هم ...
کتاب دعا را برداشت.
-اصلا ولش کن. منم کتاب میذارم سرم. بجای مصطفی.
روی زانو بلند شد تا قدش بلند شود.
-داداش بود قدش الان اینقدر بود.
رو به مادر کرد.
-مامان داداش چند سال از من بزرگتره؟
مادر چشم از کتاب دعا نگرفت.
-هشت سال.
مرتضی چادر مادر را از کنار صورتش کنار زد.
-یعنی میره دانشگاه؟
مادر کتاب دعا را ورق زد.
-نه، پسرم. هفتم.
مرتضی چادر مادر را سر جایش برگرداند.
-چرا شما گریه نمیکنی؟
مادر چادر را بیشتر روی صورتش کشید.
-مگه میذاری بفهمم چی میخونم.
مرتضی لبهایش را جمع کرد و ایستاد.
-اگه داداش بزرگتر بشه اینقدری میشه.
کتاب را محکم نگه داشت و چرخید. چشمهایش درشت شد و تا بنا گوش لبخندش کش آمد.
-وای مامان، اون معلم داداشه. الان میرم حسابش رو میرسم.
مادر دست دراز کرد که مرتضی را بگیرد. مرتضی خانمها را کنار میزد و خودش را به سمت آقایان میرساند.
مادر با قرآن بر سر خودش کوبید.
-وای خدا خودت جلوش رو بگیر.
مرتضی به معلم رسید. آقا معلم چشمهایش را بسته بود و گونهاش خیس شده بود. مرتضی انگشتش را روی گونهی معلم کشید.
معلم چشمهایش را باز کرد. مرتضی آرام گفت:
-بخاطر کار بدت گریه میکنی؟
معلم سرش را تکان داد.
-دارم از خدا میخوام که من رو ببخشه.
مرتضی خندید.
-خب از بچهها امتحان نگیر. بزار داداشم بیاد با ما مسجد. خدا هم میبخشدت.
خم شد و گونهی معلمی که چشمهایش فقط مرتضی را میدید بوسید.
-بهت قول میدم من از خدا برات بخوام. خدا بچهها رو دوست داره. مامانم همیشه میگه. باور کن.
آرمینه آرمین
#داستانک
@Festivals
«محمد مثل گل بود»
«محمد مثل گل بود»
پر از عطر گل یاس
شبیه یک شقایق
پر از خوبی و احساس
«محمد مثل گل بود»
گل ختمی و شب بو
میان باغ دنیا
گلی خندان و خوشرو
محمد آمد و من
پیامش را شنیدم
و حالا شاد شادم
به آرامش رسیدم
#باران
#من_محمد_را_دوست_دارم
@Festivals
وقتـے تو نیستـے به دستهـاے سنگے پناه مے بـرم.😔
ڪـه نه عشق داࢪند ونه گـࢪما.
#مادر
🍃🍃🍂
@Festivals