آخرین روزهاییئه که توی این اتاق به معنای واقعی کلمه " زندگی " میکنم.
این چاردیواری سبز، تنها شاهد تکههای گمشده منه. من لابهلای نور مهتابی که از پس این پرده صورتی به اتاق میتابید اشک ریختم، خندیدم و پس از اینها بزرگ شدم.
این اتاق بدون هیچ دیدهای، اون روزهای خامی که معنای درد رو نمیدونستم دید.
دل کندن از یه چاردیواری کوچیک شاید چیز سختی نباشه، اما برای من دلکندن از این اتاق رها کردن یک تیکه از وجودمه، وجودی که در اینجا بزرگ شده.