eitaa logo
𓂃 ࣪˖ پـرده‌نـقـره‌اي ࣪˖ 𓂃
618 دنبال‌کننده
245 عکس
3.8هزار ویدیو
5 فایل
:: دنیای سریال‌های ایرانی اینجاست😼💪 🌶سکانس‌های ماندگار • کلیپ‌ های کوتاه • لحظه‌های خاطره‌ انگیز • جایی برای عاشقان قصه‌های ایرانی☕️🪄 • از خاطره‌های قدیمی تا سریال‌های محبوب امروز✨🎬 هر سکانس ، یک خاطره . . . هر داستان ، یک حس🕯❤️ 📌کارگردان اینجا;
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
چَنٖلٰیـ بآ وٰآیٖبِـ قَهـ‌وٖهٰـ وَ بي‌خوٰآبـي🤎☕️:) اَگٰرٖ هَرشٖبٰ هَنٖدزفِرئ بٖهـ گٖوش ميخٖوآبٖیـ بیٰآ🐾 ʝσเɳ : https://eitaa.com/joinchat/3767404190C2f50fbac2e بِزَنــ رو « پیوستن » گُلبچه🦦
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
برگه ها رو بین همه پخش کرد... نگاهی به سوالات انداختم که مخم سوت کشید !هیچی ازشون بلد نبودم. خدا میدونه این سوالاتو از کجا دراورده با بدبختی به دور و اطرافم نگاهی انداختم که حضورشو بالای سرم احساس کردم ...سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم یه ابروشو انداخت بالا و سوالی نگاهم کرد !سعی کردم با مظلوم ترین حالت ممکن به چشماش خیره بشم :بدون جلب توجه سرشو خم کرد و کنار گوشم و با احتیاط گفت !آرمین: مشکلی هست خانم مجد؟ چون ته کلاس بودیم کسی متوجه‌مون نبود !با حرصی که توی نگاهم بود، خیره‌اش شدم !هیچ مشکلی نیست استاد - :به دور و اطرافش نگاهی انداخت و با تفریح گفت !ارمین: مطمئنید؟؟ پس چرا برگتون هنوز سفیده؟ :حصار مقاومتم شکست و مشتی نسبتا محکمی به بازوش کوبیدم و گفتم !وقتی میدونی دردم چیه دیگه چرا اذیتم میکنی؟؟ گوشه لبش بالا رفت و گفت ارمین: عاقبت نخوندن همینه خانم کوچولو با اعتراض اسمشو صدا زدم که هیسِ یواشی گفت صاف ایستاد و ازگوشه چشمش نگاهی بهم انداخت نفس: بهم برسون هر کاری بگی میکنم آرمین:هرکاری؟؟ نفس:اره آره هر کاری https://eitaa.com/joinchat/4136502886C6d57b5bd6f
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
پارت واقعی رمان نفسم باش برو پارت ۱۱۳ اگه نبود لف بده برید و ماجراهای این استاد مغرور و دانشجو شیطون و بخونید فقط ببینید استاده برای اینکه بهش تقلب رسوند مجبورش می‌کنه چیکار کنه 😉😉 https://eitaa.com/joinchat/4136502886C6d57b5bd6f
شروع تایم تبادلات مجنون ❤️‍🔥 تا ۶ صبح پست ممنوع🙂 ● @mohammadshahzeydi
هدایت شده از T.B.M
بوی بهشتی؛پناهگاهی برای دل‌هایی که به عشق پناه آورده‌اند.»👊🏻💘⇣ 𝐉࣭𝐨𝐢̤𝐧 ๋ ⿻ ⇾「 https://eitaa.com/joinchat/2565670434Cdfd81c8998 」 اگر عاشقی، عضو نشو؛ اینجا کلمات، دل می‌برند.💀🎀
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
_بدبخت شدم آوا. بی آبرو شدم. چشمانم از ترس درشت می‌شود و ضربان قلبم بالا می‌رود. _چیشده عاطفه؟ چه اتفاقی افتاده؟اشکان اذیتت کرد؟ باز فس فس می‌کند و من طاقتم طاق می‌شود. _عاطفه حرف بزن. چیشده؟ _هیچی. دیروز رفتم خونه اش. بعد برام شربت آورد بعدش دیگه نفهمیدم چیشد. چشم که باز کردم...😱 نفسم از وحشت بند می آید... *** _ از همون اول میدونستم که نمیشه راحت به دستت آورد. اون دختره عاطفه خیلی احمق و زودباور بود البته خودشم همچین بی‌میل نبود. ساده لوح فکر می‌کرد عاشق سینه چاکشم. هر کاری می‌خواستم می‌کرد.. با نزدیک‌تر شدن اشکان در خودم جمع می‌شوم که با بی‌رحمی تمام ادامه می‌دهد‌‌: _وقتی فهمید از همه‌ی غلط‌کاری‌هاش فیلم دارم افتاد به دست و پام... من فقط می‌خواستم با اون به تو برسم. روی صورتم که خم می‌شود با برخورد نفسش یک آن نفسم می‌رود. با چشم‌هایی که هر آن خمارتر می‌شود پچ میزند: _ازش خواستم بکشونتت اینجا... دوستت بهت نارو زد آواا خانووم...😭 اگه میخوای اذیت نشی بهتره باهام راه بیای..😈 https://eitaa.com/joinchat/3080454972Cc37e1649b4
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
عاطفه بهترین دوست آوا که عاشق دوست برادرش بود مجبور میشه به خاطر حفظ آبروش با آوا نامردی کنه ولی عرفان برادر عاطفه به داد آوا میرسه و عشق شیرینشون یه داستان جذاب رو رقم میزنه..‌.❤️ https://eitaa.com/joinchat/3080454972Cc37e1649b4 از دستش ندید.😍