eitaa logo
𓂃 ࣪˖ پـرده‌نـقـره‌اي ࣪˖ 𓂃
628 دنبال‌کننده
261 عکس
3.9هزار ویدیو
5 فایل
:: دنیای سریال‌های ایرانی اینجاست😼💪 🌶سکانس‌های ماندگار • کلیپ‌ های کوتاه • لحظه‌های خاطره‌ انگیز • جایی برای عاشقان قصه‌های ایرانی☕️🪄 • از خاطره‌های قدیمی تا سریال‌های محبوب امروز✨🎬 هر سکانس ، یک خاطره . . . هر داستان ، یک حس🕯❤️ 📌کارگردان اینجا;
مشاهده در ایتا
دانلود
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عمو تو‌ خوش‌ قلبی‌‌...🥹💞 ⏜⌣ׄ⏜🪴⏜ׄ⌣⏜ ⿻✦꧇ 𐔌 @Filicf 𐦯
622.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگران منی...🥲❤️‍🩹 ⏜⌣ׄ⏜🪴⏜ׄ⌣⏜ ⿻✦꧇ 𐔌 @Filicf 𐦯
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهرزاد خیلی دیر فهمید که عاشق قباده🥲 ⏜⌣ׄ⏜🪴⏜ׄ⌣⏜ ⿻✦꧇ 𐔌 @Filicf 𐦯
«ناشناس» سلام گل *** سلام خوبی 🥲
هدایت شده از - GoStArDe MaLaKe -
- هیچ میدونی من کیم؟؟ بدون اینکه برگردم چینی به دماغم دادم: - هر خری هستی باش، فقط برو بیرون بذار من اتاق رئیس بانکو تمیز کنم باز این مردک عوضی بد عنق پیداش میشه گیر میده میزم کثیفه باید تا ظهر بمونی تمیز کنی..! گلویی صاف کرد: - کثیف بودن میز بهونست میخوام صب تا ظهر جلو چشمای خودم باشی... وحشت زده برکشتم و با دیدن رئیس بانک و کاری که کرد...📵❌😱 https://eitaa.com/joinchat/114361406Cc742a320f1
هدایت شده از - GoStArDe MaLaKe -
- شنیدم دنبال همسر میگردید اقای رئیس‌.. سر تکون داد: - همینطوره.. گلویی صاف کردم: - خب چجور دختری مد نظرتونه؟ با حوصله توصیح داد: - موهاش خرمایی باشه، کیوت باشه، قدش ۱۵۶ باشه، چتریاشم از مقنعش نزنه بیرون و کمتر غیرت منو به بازی بگیره.. دستم سمت چتریام رفت و سریع هلشون دادم داخل که تک‌خندی زد و با فهمیدن اینکه چه سوتی دادم...🤧🤭 https://eitaa.com/joinchat/114361406Cc742a320f1
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
. من پناهم.سرم تو درس و کتابام بود، که زن‌دایی‌م مریضی سختی گرفت. اونقدر سخت، که مامانم تصمیم گرفت همراه دایی‌م برای مداواش به خارج از کشور برند. اینطور بود، که به فکر این افتاد، که تا برگشتنش منو پیش یه آدم قابل اعتماد بذاره. انتخابش از بین همه‌ی فامیل یه پزشک با چشم‌های نافذ مشکی و موهایی جوگندمی بود، که تنها توی یه آپارتمان تو تهران زندگی می‌گرد. مامان ادعا می‌کرد این مرد با این ظاهر جدی آشنای دور خودشه. آشنایی که من تا حالا حتی یکبار هم ندیده بودمش... مخالفتم راه به جایی نبرد. مامان بالاخره رهسپار شد و من مهمون اجباری آپارتمان دکتر‌محمدمحبی شدم. دکتری که روز اول چند ثانیه خیره به دستبند قدیمی دور دستم شد، و بعد برام قوانینی قاطع و بی‌بحث گذاشت... سرپیچی از هر قانون، بدون تخفیف جریمه داشت! تخس بودم و لجباز، که تصمیم گرفتم جبران کنم! کل‌کل‌هامون اوج گرفت، اما همه چیز از اونجایی عوض شد، که مادرم از این سفر برنگشت و دکترمحبی، سرپرست قانونی من شد... https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f ✨♥️ عاشقانه‌‌ی‌بی‌تکرار