eitaa logo
𓂃 ࣪˖ پـرده‌نـقـره‌اي ࣪˖ 𓂃
630 دنبال‌کننده
271 عکس
3.9هزار ویدیو
5 فایل
:: دنیای سریال‌های ایرانی اینجاست😼💪 🌶سکانس‌های ماندگار • کلیپ‌ های کوتاه • لحظه‌های خاطره‌ انگیز • جایی برای عاشقان قصه‌های ایرانی☕️🪄 • از خاطره‌های قدیمی تا سریال‌های محبوب امروز✨🎬 هر سکانس ، یک خاطره . . . هر داستان ، یک حس🕯❤️ 📌کارگردان اینجا;
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده تام
همیشه لازم نیست جواب بدی! مهم اینه بدونی چطور جواب بدی.✅ - - - اینجا بهت یاد می‌دیم: وقتی کسی سرد شد، چطور رفتار کنی؛ وقتی نادیده‌ات گرفتن، چه واکنشی نشون بدی؛ چطور محترمانه «نه» بگی؛ چطور حد و مرز بذاری؛ و چطور بدون دعوا و حاشیه، جایگاه خودتو حفظ کنی.🌀 - - - قرار نیست آدم‌ها رو تغییر بدیم؛ قراره رفتار خودمون رو هوشمندانه‌تر کنیم. [https://eitaa.com/joinchat/244188692C767f543938] هر موقعیتی، یه واکنش درست داره.
هدایت شده از گسترده تام
𓆩 فقط رفتار آدما رو نبین؛ بفهم پشتش چی می‌گذره. ♟️ [https://eitaa.com/joinchat/244188692C767f543938] شناخت بیشتر، واکنش هوشمندانه‌تر؛ همیشه یک قدم جلوتر.💘
هدایت شده از جوین میشی گل ریزش دارم بمونی
https://eitaa.com/joinchat/2052523732Cbba3b09f9d بیاین گپ شلوغ شه🎪🎭
جذب رایگان نمیخواین؟!
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
بابا با خشم و صدای بلندی فریاد زد: _دختره بی حیا آبرومون رو بردی. بعد دستم رو گرفت و به سمت در بردم . از درد هق هق می کردم.درد تهمتی که بهم زده بودن ،درد حرف ها و ناسزاها که ازشون شنیده بودم. هیچکس حتی مامان جلو نیومد و جسم نحیف و لرزونم رو در آغوش نگرفت. دستم رو سمت نوید دراز کردم و با عجز گفتم: _بخدا دروغه نوید..بخدا دروغه. اما نوید با چشم هایی پر از تنفر نگاهم می کرد. برق شادی توی چشم های سارا خواهرم از این فاصله هم مشخص بود. بابا دوباره به سمتم اومد مچ دستم رو گرفت و کشون کشون سمت در حیاط برد. با جیغ گفتم: _ولم کن آخ مامان. جیع میزدم و مامان رو صدا میکردم ولی اون هم مثل بقیه دلش به حال من نسوخت. بابا مچ دستم رو با شدت رها کرد و گفت: _خودت رو جمع کن و از خونه من برو بیرون.اینجا دیگه جایی برای تو نیست. با عجز مچ دستم رو مالش دادم و روبه نوید گفتم: _پشیمون میشی..بخدا پشیمون میشی💔❤️‍🔥 https://eitaa.com/joinchat/1937376858C9b7743e7f9 پارت واقعی رمان سودای‌عشق 🔥
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
خواهرم بهش تهمت زد که با وجود نامزدم با مرد دیگه ای ریختم روی هم .. همه هم حرف سارا خواهرم رو باور کرده بودن حتی نوید نامزدم و مون رو از خونه انداختن بیرون .. سارا از بچگی عاشق نوید بوده و من این رو زمانی فهمیدم که پدر و برادر هام واقعیت رو فهمیده بودن و دربه در دنبالم بودن تا پیدام کنن...❤️‍🔥🌱 https://eitaa.com/joinchat/1937376858C9b7743e7f9 پارت واقعی رمان سودای‌عشق🕊