eitaa logo
𓂃 ࣪˖ پـرده‌نـقـره‌اي ࣪˖ 𓂃
618 دنبال‌کننده
248 عکس
3.9هزار ویدیو
5 فایل
:: دنیای سریال‌های ایرانی اینجاست😼💪 🌶سکانس‌های ماندگار • کلیپ‌ های کوتاه • لحظه‌های خاطره‌ انگیز • جایی برای عاشقان قصه‌های ایرانی☕️🪄 • از خاطره‌های قدیمی تا سریال‌های محبوب امروز✨🎬 هر سکانس ، یک خاطره . . . هر داستان ، یک حس🕯❤️ 📌کارگردان اینجا;
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تب ِᎷ᥆ᑲıᥒᥲ
^᪲ ⋆࣪ ࣭مـیـٰخوای ترند و مد روز باشی ولی پولت نمیرسه...🎀🪄 +خب از اینـٰجآ لوازم آرایشی ناناز با قیمت کف بازار بخر🪞✨ 🍭𝗝𝗼i𝗻𝗨s⇢https://eitaa.com/light1403 ✿⃘ٜܿ‌ٜ من در حال راضی کردن بابام که بذاره از این آنلاین شاپ ترند ایـٰتــآ خرید کنم💿🎧...
هدایت شده از گسترده تام
گسترده 6ساعته تام🌱 ساعته 18پاک کنید❗️
هدایت شده از گسترده تام
😶‍🌫🔥 صدای شکستن لیوان توی آشپزخونه پیچید. با دستِ بریده‌م فقط به خون روی زمین خیره شده بودم.آرتین تا چشمش بهم افتاد، دوید سمتم و دستم رو گرفت.«چند بار گفتم مواظب خودت باش...» آروم دستمو رو پس کشیدم. «الان نگرانم شدی؟»آرتین چیزی نگفت... فقط دستمال رو محکم‌تر دور دستم بست.همون لحظه تلفنش زنگ خورد... اسم روی صفحه باعث شد رنگ از صورتش بپره...📱😶 ✰𝙅𝙊𝙄𝙉: https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49 +اون تماس، همه‌چی رو خراب کرد...💔
هدایت شده از گسترده تام
🖤🥀 آروم درِ اتاق آرتین رو باز کردم.دعا دعا می‌کردم خونه خالی باشه...اما صدای آرتین رو شنیدم که به کسی می‌گفت:« میدونی که خیلی دوستت داشتم .»همون لحظه کف پام به گلدون کنار در خورد و بعدش ...😶‍🌫🔥 ✰𝙅𝙊𝙄𝙉: https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49 هیجان واقعی رو توی این رمان میشه حس کرد🥵
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
خانوم، صدای منو می‌شنوید؟ جناب سروان گفتن با خانواده تماس بگیرید تا پدرتون بیان و برای انجام مراحل قانونی همراهتون باشن!دنیا دور سرم چرخید. با صدایی لرزون و سر پایین گفتم:نه... نمی‌تونم به خانواده‌ام خبر بدم! با شنیدن صدای عصبی ایلیا، سرم رو بالا آوردم.از شدت ناراحتی صورتش سرخ شده بود. ـ چرا؟! -حقیقت رو پنهون میکنم.. چطور می‌تونستم بگم اگه پدرم بیاد،فقط به خاطر حفظ آبروی خانواده،منو مجبور می‌کنه برگردم به همون زندگی‌ای که ازش فرار کردم؟ پس گفتم:پدرم مشکل قلبی داره.. نمی‌تونم نگرانش کنم. استرس براش خوب نیست..اگه ممکنه آدرس پزشکی قانونی رو بدید، خودم می‌رم. ایلیا با اخم نگاهم کرد:بعدش چی؟ کجا می‌خوای بمونی؟ اگه حرفات درست باشه، موندنت اونجا برات در،دسرسازه! آروم ومظلومانه گفتم:بالاخره یه جایی پیدا می‌کنم.اما نمی‌تونم به خانواده‌ام چیزی بگم. ایلیا، ستوان رو از اتاق بیرون فرستاد. وقتی مطمئن شد تنها هستیم، چند قدم به طرفم اومد. صدای قدم‌هاش توی سکوت اتاق می‌پیچید و قلبم تندتر می‌زد. اما جمله‌ای که با صدایی گرفته گفت، بیشتر از هر چیزی منو به هم ریخت: ـ این بود اون مردی که به خاطرش از عشق ما گذشتی؟ پول ارزشش رو داشت؟ دل شکسته ی من چی؟ برای خوندن ادامه ی داستان حتماً پیوستن بزن که پارت‌های بعدی رو از دست ندی. ❤️ ✨ تازه داستان هم به پایان رسیده؛ یعنی منتظر موندن برای آخرش نداری! 📖 آشوبِ آفاق ✍️ فاطمه مشایخی👇 https://eitaa.com/joinchat/2833450652Cb04cb51ccb
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
💙💜💙💜💙💜 داستان رایگان شد... رمان آشوبِ آفاق رو می‌تونید را،یگان بخونید. کتاب چااپیش بالای یک ملیووونه ها پس زود تا بسته نشده پیو،ستن بزن جا نمونی👇👇🤭😍😍 https://eitaa.com/joinchat/2833450652Cb04cb51ccb
هدایت شده از گسترده تام
🥶😶‍🌫 نازگل جلوی سارا ایستاد.«فکر کردی هیچکس نمیدونه به خاطر پول ارتین باهاش ازدواج کردی؟؟» سارا آروم جواب داد: «من هیچ‌وقت دنبال ثروتش نبودم.»نازگل خندید.«پس چرا هنوز طلاهاش گردنته؟»همون لحظه...صدای محکمی توی سالن پیچید.همه خشکشون زد.چون...آرتین اولین بار توی عمرش...جلوی همه به نازگل سیلی زده بود... و فقط یک جمله گفت:«حق نداری به همسرم توهین کنی.»💘😬🤫🤭 ✰𝙅𝙊𝙄𝙉: https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49 +بعله‌آقا‌آرتین‌غیرتی میشه😬🥴❤️‍🔥