هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
ـ از این لحظه به بعد، هرچی توی ماموریت گفتم انجام میدی اوک؟!
+ اگه نخوام چی؟
ـ اجراش میکنی
دختر صاف ایستاد:
+ پس امیدوارم هیچوقت مجبور نشم بین دستور شما و درست بودن یکی رو انتخاب کنم سرهنگ👀
🤦♀❌
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
ـ چرا وارد سازمان شدی؟
+ چون از بچگی صدای بیسیم و مأموریت برام عادی بود.
ـ به خاطر پدرت؟
+ نه.
ـ پس به خاطر چی؟
نگاهش جدی شد:
ـ چون همیشه همه میگفتن «دختر سرهنگ»… میخوام یه روزی فقط اسم خودم رو بشنون.
لبخند محوی زدم: ـ راه سختی رو انتخاب کردی دختر جون😏👀❌
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8
تا ساعت 6 الی 12 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
+ مامان با یکی اشنا شدم؟!
- قــد
ـ بلنــــــد🦒
ـ هیکل
ـ گــــــولاخ 🦍
ـ تـ..تـــو
ـ دوتــــــا 2⃣
ـ آپشــن
ـ فــول آپ ☄
ـ کــارش
ـ مــــــــــدل 🫣🚷
ـ ماشین
ـ فــولکــس 🚙
ـ شاسی
ـ بلنـــــــد🌪دارممم دوسش!!
یهو صدای جدی بابام تـ..نمو لرزوند که غرید...😳🤦♀🚭
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
عاشقانه های وثوق و لیلی..😱🚭
+ نگاه شکـ..ممو چه گرد و قشنگ شده؟!
- وثوق فدای اون شـ..کم گردالیت بشه .
با ذوق به شکمم نگاه میکردم که وثوق نزدیک شدو پچ زد:
خوشت اومده میخوای همیشه شـ..کمت گردالی باشه؟!
من دوس دارمم هر ۹ماه یه بار یه جوجه ازت داشته باشم..
اینو کفت و یهوو...😳😉❌
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8
تا ساعت 14 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از - GoStArDe MaLaKe -
پسره نمیدونه زنش بهش حرام ابدی و...🙈🥺❌
شنیدن کلمهی «خانمت» از زبانم، انگار برای شهریار ارزش هزار تا جمله را داشت.
لبخند بزرگی روی لبش نشست؛ از همان لبخندهایی که نمیتوانست پنهانش کند.
- پیاده شم؟
تابی به چشمهایم دادم.
- اگه سرما نمیخوری و بابات دعوات نمیکنه...
خندهای کرد.
- همه منتظرن بارون بیاد، دست خانمشونو بگیرن زیر بارون قدم بزنن... اون وقت من باید التماس آقا رو بکنم که پیاده شه! نکنه تهتغاری عماد میترسه سرما بخوره؟
به صورتم خیره شد.
- الهی من قربونت برم که انقدر قشنگ حرف میزنی.
چشمهایم را ریز کردم.
- قربونصدقه رفتنت تموم شد یا هنوز ادامه داره؟ پیاده میشی یا فکر میکنی من هنوز فرصت دارم تبدیل به موش آبکشیده بشم؟
قهقههاش بلند شد.
- تهتغاری اسماعیل سرما خورد تهتغاری عماد!
همان لحظه ماشین را کنار زد، پالتو و شالگردنش را برداشت و به سمتم آمد. شالگردنش را دور گردنم انداخت. صدای مردانهاش کنار گوشم پیچید:
- تهتغاری اسماعیل سرما نخوره، یه وقت بیچاره شم!
لبخندی روی لبم نشست. شاید اگر همه میگفتند کار امشبم اشتباه است، باز هم دلم میخواست سهم این چشمها از دختری مثل من، که دلش جای دیگری گیر کرده، حداقل یک شب خاطرهی خوب باشد. باران شدیدتر شد. دستم را بالای چشمهایش گرفتم تا قطرهها توی چشمش نرود. چشمهایش از تعجب و خوشحالی برق زد.
- شدت این بارون به اندازهی عشقی هست که به دختر حاج اسماعیل داری؟
-بهت ثابت میکنم عشقی که به دختر حاج اسماعیل دارم سیله نه بارون..
قدش را کمی بلند کرد تا روی کف دستم بوسه بزند که...❌❌
https://eitaa.com/joinchat/4135060938C38ace57518
یه ازدواج اجباری و یه حرام ابدی❤️🔥
متفاوت از همه ی عاشقانه هایی که خونیدن🥺
https://eitaa.com/joinchat/4135060938C38ace57518
هدایت شده از - GoStArDe MaLaKe -
اوووووفففف عجب رمان خفنی🔥
عاشقانه ترین رمان ایتا رو براتون آوردم
از دستش ندید که از کفتون نره😉
بیا ببین پسره با این دختره اجبار چه میکنه❤️🔥🙊👇👇
https://eitaa.com/joinchat/4135060938C38ace57518
هدایت شده از گسترده تام
اینجا پر از عاشقانههایِ ناگفته ، پر از کلماتی که فقط دل میفهمدشون ، اینجا من هستم و #تراوشاتِ عاشقانهام 💗😔 .
𝑱𝒐𝒊𝒏𝑼𝒔 • 𝑱𝒐𝒊𝒏𝑼𝒔 • 𝑱𝒐𝒊𝒏𝑼𝒔 • 𝑱𝒐𝒊𝒏𝑼𝒔
هدایت شده از گسترده تام
هدایت شده از گسترده تام
15دقیقه پست اخر بمونه♨️
گسترده 6ساعته تام🌱
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
#رد_قلم
ـ اگه یه روز دیگه دوستت نداشتم چی؟
حامیم دست از مرتب کردن آستینش کشید و نگام کرد.
ـ نمیذارم
ـ باز شروع کردی به دستور دادن؟
ـ آره.
ـ مگه میتونی مجبورم کنی؟
چند ثانیه ساکت موند.
بعد با همون غرور همیشگیش گفت:
ـ نه.
لبخند زدم.
ـ پس؟
ـ ولی میتونم هر روز اونقدر دوستت داشته باشم که دوباره خودت انتخابم کنی.
خندهم گرفت.
ـ تو حتی عاشقانه حرف زدنت هم شبیه تهدید کردنه!
ـ تقصیر من نیست.
ـ پس تقصیر کیه؟
لبخند زد.
ـ تو.
ـ من؟!
ـ آره لاکردار...
ـ چرا؟
ـ چون از وقتی اومدی توی زندگیم، این مرد مغرور و بداخلاق رو تبدیل کردی به یکی که برای یه لبخند زنش حاضر میشه غرورش رو بذاره کنار.
ـ یعنی من بردم؟
آروم گفت:
ـ تو از همون روز اول بُرده بودی...
https://eitaa.com/joinchat/2359952890C58631f2ed5
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
#رد_قلم
ـ حامیم...
ـ جانِ حامیم؟
ـ اگه یه روز خیلی خسته باشم چی؟
ـ میای پیش من.
ـ اگه حوصله حرف زدن نداشته باشم؟
ـ حرف نمیزنی.
ـ اگه گریه کنم؟
ـ گریه میکنی.
ـ اگه بگم تنهام بذار؟
چند لحظه سکوت کرد.
ـ اون یکی رو قبول نمیکنم.
نگاهش کردم.
ـ چرا؟
آروم گفت:
ـ چون تو وقتی میگی «تنها میخوام باشم»، بیشتر از همیشه به یکی نیاز داری که کنارت بمونه.
لبخندم لرزید.
ـ خیلی مطمئنی؟
ـ آره.
ـ از کجا؟
دستم رو گرفت و گذاشت روی قلب خودش.
ـ چون منم همینم.
ـ یعنی چی؟
ـ منم وقتی داغونم، اخمو میشم، ساکت میشم، همه رو پس میزنم...
مکث کرد.
ـ ولی اگه تو بری، واقعاً داغون میشم.
چشمام پر شد.
ـ تو که همیشه اینقدر محکمی...
لبخند تلخی زد.
ـ جلوی همه.
بعد پیشونیم رو بوسید و خیلی آروم گفت:
ـ جلوی زنم فقط یه شوهرم..
همین.
و نمیدونم چرا...
ولی همون دو کلمه بیشتر از هر «دوستت دارمی» دلمو لرزوند.
https://eitaa.com/joinchat/2359952890C58631f2ed5