هدایت شده از گسترده تام
عمران دستمو ول کن عوضــی!
با چشمای سرخ شده بهم خیره شد:
+ واسه زن من خواستگار اومده؟!
ترسیده نفسی کشیدم:
- عمران کسی نمیدونه که من زنتم
عربده زد:
+ د تقصیر توعه بی شرفه دیگه وقتی خبر ازدواجتو با حامله شدنت به خان عمو دادم اون وقت دیگه کسی جرات نمیکنه به ناموس عمران حتی نگاه نکنه😮💨🔥❗
http://eitaa.com/joinchat/770704666Cb8d4ebfef4
هدایت شده از گسترده تام
پسرعموش طبقه پایینشون خونه مجردی داره یه روز که میره فضولی ولی خودش درگیر بحث با پسرعموعه گولاخش میشه زوری عقدش میشه . .🤣🌸♨️
http://eitaa.com/joinchat/770704666Cb8d4ebfef4
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
#پارت_1
_مادر بیا یک نگاه بنداز شاید خوشت اومد! شبیه یه تیکه ماهه!!
با عربده ای که بلند شد چسبیدم به دیوار...بسم الله این صدا برای غول بود؟!
_نمیخوام ننه؛ زن..نمیخواام!!
نکنه.. اون مرد پر از تتو و خفن...پسره ننه بود؟! بدبخت شدم که!!
_الهی قربون یال و کوپالت پسرم؛ ولی بیا ببنیش...حبه قند میمونه بس که دختر شیرینیه! امروز ...
حرف ننه کامل نشده بود که عربده بالا گرفت و...🤣🍓📵
https://eitaa.com/joinchat/2982413568C6b3979effb
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
فراری من 🧸
میخواستم برای همیشه اونو از پدرش مخفی کنم...ولی دست سرنوشت خواب دیگه ای برای ما دیده بود...و حالا بعد از پنج سال باید پیش کسی که هنوز نمیدونه بابا شده ..و باید برای نجات بچه اولم ازش صاحب بچه دوم میشدم...😳
https://eitaa.com/joinchat/2982413568C6b3979effb
تا ساعت 24 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
#پارت_اول
_برای اولین سالگرد ازدواجمان سنگ تمام گذاشته و با هر چه به دستش میرسید، جشنی رؤیایی برایم گرفته بود.
«این یک سال کنار تو چه زود گذشت!»
_دنبال دلیلی بودم تا فرصتی برای یک عکس تک نفره با جشن پُر رنگ و لعابم پیدا کنم.
_چنین عکس زیبا و پُر زرق و برقی فقط یک کپشن کوتاه طلب میکرد:
«قشنگترین شبی که عشقم برام ساخت!»
_استوری را ارسال کردم و از تصور حس حسادتی که به دل دوستان و دختران فامیل میافتد، زیر لب لبخندی زدم.
_تا از اتاق بیرون آمدم، دیدم میان سالن پذیرایی خشکش زده و از نگاهش خون میچکد...
_گوشی را با خشونت پرت کرد و با صدایی که از خشم، خَش افتاده بود، یک کلمه دستور داد:«پاکش کن!»
_چادر را از سرم کشیدم، روی زمین پرت کردم و با کینهای که از روز اول در دلم جا خوش کرده بود، کنایه زدم:
«حسرت به دلم مونده یه لحظه اونجوری که دلم میخواد زندگی کنم...»
_«غلط کردم! من نفهمیدم دارم وارد چه زندانی میشم ولی از این به بعد میدونم چیکار کنم!»
_راه افتادم؛ این نخستین باری بود که میخواستم به قهر به خانۀ پدرم بروم.
_با گامهایی بلند دنبالم دوید و یکبار دیگر، درست پشت در، دستم را کشید:
«هرجا دوست داری، بگو خودم میبرمت!»
_در انتهای کوچه با پریشانی دنبال ماشین میدوید...
_پیشانیاش از دانههای عرق پوشیده شده و حالا که یکبار دیگر چشممان به هم افتاده بود، نمیخواست به همین سادگی از دستش بروم.
«تا برنگردی من خیالم راحت نمیشه...»
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
رمان #آواتـار؛ عاشقانهای امنیتی از زن، زندگی، آزادی تا جنگ ۱۲ روزه
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
عشقی که روزهای اول فقط تظاهر بود...
اما هر چه گذشت، خالصتر شد.
از روزی که سحر حجاب استایل شد
تا شبی که محمد کم آورد:
«چرا کاری با من کردی که دیگه هیچ راهی نداشته باشم؟...»
تا لحظهای که موشک با یک دیوار فاصله، به اتاق سحر خورد...
باید به نام شرکت محمد، صدها پهپاد وارد تهران میشد.
و چه تلهای بهتر از سحر؟...
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
این رمان چاپ شده است.
شروع تایم تبادلات مجنون ❤️🔥
تا ۶ صبح پست ممنوع🙅♂
●
@mohammadshahzeydi
هدایت شده از T.B.M
ببینید کی اومده ایتاااااا؟؟؟
دخترخانوووم خادم اومده
واااای نگم از چنل خوبش
اینجا یادگار دلیه که خادم امام شهید بوده عکسه کارت خادمیش نگا کنن 💔
پاتوق بچه شیــــــعه های انقلابــــــــــــــــــــی دقیقا همین چنلـــــــه . . 👀🇮🇷⚡️
☫ https://eitaa.com/joinchat/314574390C7112c2a84f }
جوری که از انقلاب دفاع میکنه دیدنیه . ./!! 🕶👊🏼❤️🔥
بیا تو چنل دخترمون خوشحال شهه