6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی از قوی بودن خسته شدی !
⏜⌣ׄ⏜🪴⏜ׄ⌣⏜
⿻✦꧇#جنگلآسفالت
𐔌 @Filicf 𐦯
هدایت شده از - GoStArDe MaLaKe -
پسره نمیدونه زنش بهش حرام ابدی و...🙈🥺❌
شنیدن کلمهی «خانمت» از زبانم، انگار برای شهریار ارزش هزار تا جمله را داشت.
لبخند بزرگی روی لبش نشست؛ از همان لبخندهایی که نمیتوانست پنهانش کند.
- پیاده شم؟
تابی به چشمهایم دادم.
- اگه سرما نمیخوری و بابات دعوات نمیکنه...
خندهای کرد.
- همه منتظرن بارون بیاد، دست خانمشونو بگیرن زیر بارون قدم بزنن... اون وقت من باید التماس آقا رو بکنم که پیاده شه! نکنه تهتغاری عماد میترسه سرما بخوره؟
به صورتم خیره شد.
- الهی من قربونت برم که انقدر قشنگ حرف میزنی.
چشمهایم را ریز کردم.
- قربونصدقه رفتنت تموم شد یا هنوز ادامه داره؟ پیاده میشی یا فکر میکنی من هنوز فرصت دارم تبدیل به موش آبکشیده بشم؟
قهقههاش بلند شد.
- تهتغاری اسماعیل سرما خورد تهتغاری عماد!
همان لحظه ماشین را کنار زد، پالتو و شالگردنش را برداشت و به سمتم آمد. شالگردنش را دور گردنم انداخت. صدای مردانهاش کنار گوشم پیچید:
- تهتغاری اسماعیل سرما نخوره، یه وقت بیچاره شم!
لبخندی روی لبم نشست. شاید اگر همه میگفتند کار امشبم اشتباه است، باز هم دلم میخواست سهم این چشمها از دختری مثل من، که دلش جای دیگری گیر کرده، حداقل یک شب خاطرهی خوب باشد. باران شدیدتر شد. دستم را بالای چشمهایش گرفتم تا قطرهها توی چشمش نرود. چشمهایش از تعجب و خوشحالی برق زد.
- شدت این بارون به اندازهی عشقی هست که به دختر حاج اسماعیل داری؟
-بهت ثابت میکنم عشقی که به دختر حاج اسماعیل دارم سیله نه بارون..
قدش را کمی بلند کرد تا روی کف دستم بوسه بزند که...❌❌
https://eitaa.com/joinchat/4135060938C38ace57518
یه ازدواج اجباری و یه حرام ابدی❤️🔥
متفاوت از همه ی عاشقانه هایی که خونیدن🥺
https://eitaa.com/joinchat/4135060938C38ace57518
هدایت شده از - GoStArDe MaLaKe -
اوووووفففف عجب رمان خفنی🔥
عاشقانه ترین رمان ایتا رو براتون آوردم
از دستش ندید که از کفتون نره😉
بیا ببین پسره با این دختره اجبار چه میکنه❤️🔥🙊👇👇
https://eitaa.com/joinchat/4135060938C38ace57518
هدایت شده از گسترده تام
اینجا پر از عاشقانههایِ ناگفته ، پر از کلماتی که فقط دل میفهمدشون ، اینجا من هستم و #تراوشاتِ عاشقانهام 💗😔 .
𝑱𝒐𝒊𝒏𝑼𝒔 • 𝑱𝒐𝒊𝒏𝑼𝒔 • 𝑱𝒐𝒊𝒏𝑼𝒔 • 𝑱𝒐𝒊𝒏𝑼𝒔