قسمت بیست و یکم دو نیمه ماه
شروع با یه سکانس طولانی ده دقیقهای از غصه خوردن آذر و مامان آرش و باباش برای مرگ آرش! به درک که مرد طرف منافقه، بعد فلش بک میزنه که دلمون واسش بسوزه، نمای نزدیک از اشک باباش که بابائه خودش هم دزده هم پسر رو فراری داد :) عجیبه، اوج نسبیت اخلاقی در فیلمسازی
خواهر آرش رو چرا نگرفتن؟ طرف به یه تروریست آدمکش کمک کرده در بره چجوری آزاده، اینا همون باسمهای بودن فیلمنامه رو نشون میده که به بدیهیات فکر نکرده طرف
سکانسی که دختر دکتره حالش بده قایم شده خیلی خوبه بدی مجاهد بودن رو با نابودی خونوادهها نشون میده
دیالوگا در حداقل ممکن نوشته شده، طرف میگه بله حاج آقا میگه چشمتون بیبلا😂 چشم نگفت که. با این احوال به نظرتون چرا خوب دیده شده این سریال؟ به نظر من که یکی خود آذره، یکی هم موضوع و مضمونش که مربوط به مجاهدین خلقه، البته کارگردانی هم خوبه
سکانسایی که مربوط به حاجیِ نفوذیه که داره صحبت میکنه، دائم کات میزنه به آذر که یاداوری کنه طرف نفوذیه، باریکلا به کارگردان
قسمت بیست و دوم دو نیمه ماه
مجموعا خوب بود، تازه فیلم داره روی ریتمش میافته، اینکه رفیق حاجی هم اومد و جفتشون منافقن خیلی خوبه
یه سکانس نماز جماعت نشون داد که امام جماعت منافقه بود، حتما باید نماز جماعت جذابی از شخصیتای خوب فیلم هم نشون بده دیگه، خصوصا با حضور آذر
قسمت بیست و سوم دو نیمهی ماه
آذر میره کافه، توی کافه یه حس آرامش خیلی خوبی داریم به خاطر موسیقی و محیط خوبش. آذر هم میگه نمیدونم چرا هر جا برم بازم به همینجا ختم میشه مسیرم :) توی سبک زندگی غربی یکی از مراکزی که خیلی مهمه برای دوستیابی، ایجاد ارتباطات جدید، رب زدن، وقت گذرونی و حتی مطالعه. توی کلاه پهلوی نشون میده اجمالا که کافه چرا اومد و فلسفهش چی بود، ترویج شبه روشنفکری در قالب دورهمیهای کافهای، یه سنت بود توی اروپا
حالا میبینیم که توی ناریا و این سریال کافه مرکز عشق بازی شخصیتهای اصلیه و رییسش هم که موسیوئه (باز ارجاع به همون سنت فرانسوی شبه روشنفکرا) دلش نمیاد آذر رو به رفیق وحید که کمیتهایه لو بده! ایجاد حس مثبت نسبت به کافه و رییسش و محتوای منفی نسبت به رفیق وحید و وحید که از کمیتهن
رفیق وحید میره جایی که آذر هست رو پیدا میکنه، کی جلوشو میگیره؟ یه یارو مغازهداره، چاقو میکشه و رفیق وحیدو فراری میده! ایجاد حس مثبت نسبت به چاقوکشی مردم عادی علیه همدیگه برای دفع شر
جالبه همین مضمون دوباره در سکانس دیگهای هم ترویج میشه، آذر داره تو خیابون میره یهو چند نفر میریزن ازش زورگیری کنن، اسلحه میکشه! باز دوباره برای ایجاد امنیت، خود مردم عادی باید سلاح بکشن، حالا چه سرد چه گرم. مضمونی آنارشیستی و به شدت خطرناک
آخرشم که آقا وحید میره جماران، کسی که پستشو ترک کرده میفرستن حفاظت امام؟ بازم بیعقلی امنیتیها در این سریال :)
قسمت بیست و چهارم دو نیمه ماه
امنیتی میره سراغ نماینده مجلس که پدر زن یراق دوزه، بهش قضیه رو میگه و این نماینده هم میگه نکنه این چیزا حرفای حزب رقیبه برای زدن من XD سکانس خوبیه نشون میده بعضی سیاسیون چقدر احمقن و همه چیز رو حزبی میدونن، سکانس خیلی خوبیه
سکانسی که وحید داره موسیو رو بازجویی میکنه، بعدش گفت و گوی وحید و دوستش رو داریم که باعث میشه ما با وحید سمپاتی پیدا کنیم. عرض کردم هر چقدر شخصیت بیشتر توی فیلم نشون داده بشه، جذابتره، چه برسه به پسری که دنبال رفیق بچهگیاشه قشنگ جذب وحید میشیم
رفیق یراق دوز که جزو منافقینه میفهمه زنش کشته شده، خیلی ناراحت میشه با اینکه زن سابقشه! یه منافقی که به راحتی آدم میکشه از کشته شدن زن سابقش کلی به هم میریزه. هدف ان سکانسا اینه که بگه منافقین به هیچ کس رحم نمیکنن و بازم «خونواده دوستی» باعث میشه طرف ناراحت باشه. یعنی استراتژی اصلی فیلم اینه که نشون بده اگر جزو منافقین بشی خونوادتو از دست میدی
یراق دوز و رفیقش راه میافتن میرن توی مسیر کلی هم هوای تاریک و فلان ایجاد کرده تا ما استرس بگیریم، بعد یارو اسلحشو میده به یراق دوز، بعدش مثه بچهها فرار میکنه XD بابا مسخره طرف چند دههست مجاهده کجای کاری تو، یه صحنهی اکشنی بساز یعنی چه مثه بچهها فرار میکنه یارو، خنده دار میشه اصلا. اینقدر فیلمنامه نویس خسته و تنبله که به جای اینکه یه موقعیت دراماتیک پیچیده بسازه، یه سکانس مسخره تحویل میده که نه یراق دوز کشته بشه نه اون رفیقش
اونقدری که یراق بافان با اون ریش و پشم توی فیلم موقعیت دراماتیک داره، امنیتیای بدرد بخور دارن؟ نه. پس توی ذهن مخاطب اون قیافه حزب اللهی بیشتر با نفاق پیوند میخوره تا انقلابیا و این بده
سکانسایی که به بچگی آذر فلش بک میزنه هدفش چیه؟ یه مشت ساواکی بیشرف ریختن خونواده آذر رو کشتن، ولی آذر وقتی این یارو مجاهده رو میبینه یاد اون قضیه میافته! بابا این بدبخت که مجاهد بود علیه حکومت ساواکیا، خوب باید محتوا علیه ساواکیا ایجاد کنی ولی از این یراق دوز بدش میاد. منطقی نیست دیگه خوب و البته یه سکانس خوب برای تخریب ساواک هدر میره
💠تفاوت دو نوع کارگردانی
🔹توی کلیپ بالا میبینیم که در #سریال کلاه پهلوی، کارگردان وقتی دیالوگ بین دو نفر شروع میشه، سریع کات میزنه و دوربین رو میاره نزدیک تا ما از گفت و گوشون حس بگیریم. نمای نزدیک از چهره بهتر حس بازیگر رو به ما منتقل میکنه
🔹اما در کلیپ دیگه از سریال دو نیمهی ماه میبینیم که در یک دیالوگ احساسی، کارگردان نشسته یه گوشه و اصلا خبری از نزدیک شدن دوربین به بازیگرا نیست! خوب مشخصه ما هم حس خاصی نمیگیریم دیگه. از این سکانسا زیاده توی #فیلم. این جزئیات (که البته برای اهالی سینما بدیهیه) باعث میشه یه اثر شاهکار بشه یا چرت و پرت
🖌️نقد فیلم داخلی
دو نیمه ماه قسمت ۲۵
سکانسی که میره باران رو میده به باباش، آذر بدون هماهنگی با بالا این کارو میکنه و باعث میشه خودش لو بره. مضمون خوبیه که نشون میده اگر خلاف برنامه پیش بری و غیر قانونی کاری بکنی، به ضرر خودت تموم میشه
سکانسی که میره خونهی زن ایوب میبینیم که زنش حالش خیلی بده و یه جورایی دیوونه شده. پدرش هم به شدت ناراحته ایوب مرده و سکانس طولانی در مورد ناراحتی یاروئه. یه طرف بحث اینع که ما ناراحت بشیم از اینکه ایوب شهید شده که خوبه، ولی وقتی درون فیلم این جذاب و مفید میشه که سر جاش حماسی هم باشه، اینگه صرفا تراژیک میشه بدون جنبهی حماسی و مبارزات عمیق و جذاب و طولانی، میشه مویه کردن و زاری احمقانه که هیچ فایدهای نداره؛ چرا؟
چون زمانی ما دلمون به حال ایوب میسوخت که شخصیتش توی فیلم یه نقشی داشته باشه، نه اینکه در حاشیه اون کنارا یکی باشه. ثانیا عزاداری بعد از شهادت چقدر باشه بسه دیگه، حتی موقع شهادتش رو هم نشون نداد که آرش چجوری کشتش، تا ما نسبت به آرش حس بد پیدا کنیم؟! ثالثا وقتی دائم روی غم بعد از شهادت مانوور میدی اتفاقا حس منفی برای مخاطب میسازی که بعد از شهادت اینجوری همه داغون میشن. برعکس باید نشون بدن باید در راه وطن و ایمان خون بدیم و افتخار کنیم، وقتی این همه مادر شهید هستن که توی مراسم تشییع شهید افتخار میکنن و یک قطره اشک نمیریزن، چرا اینجور خونواده شهدا رو نشون نمیدین؟ اینکه بدیهیه وقتی یکی میمیره ما غصه میخوریم، خوب کارکردش واسه مخاطب امروز چیه؟ هیچی
این یراق دوز متهمه چرا براش مامور مراقب نذاشتن:) میذاشتن راحت لو میرفت دیگه، باز بیعرضگی نیروهای امنیتی به خاطر ضعف فیلمنامه
دونیمه ماه قسمت ۲۶
یراقدوز با اینکه آذر رو خفت میکنه، اما در نهایت میزنتش و بعد به هفت تیرکشی میرسن، با عرضهست و سکانس هم بد درنیومده. ولی طبق معمول مصطفی که آدم امنیتیاست صدای تیرو میشنوه و مثل عقب افتادهها میاد میگه کی داره تیر میزنه XD مرد حسابی تو که بالاخره میدونی اینجا بوداره دارن تیر میزنن میری وسط معرکه؟ خوب تیر میخوره میافته دیگه، بازم بیعرضگی اینا
مادر آذر میگه من وحید رو دست به سر کردم که باهاش فرار نکنی، خوب هردوشونو به سرپرستی میگرفتی :) مگه دو تا بچه جا دارن که فرار کنن چه حرفیه
کارگردانی مناسبه اگر سریال یه مقدار کوتاهتر و سناریوش یه مقدار محتواش کم اما با پرداخت بهتر میبود، عالی میشد. یعنی مثلا کشته شدن یه شخصیت کلی مقدمه و مؤخره داشته باشه و بعد به نتیجه برسه، نه اینکه سریع بیاد و بره، یه محتوا پر و پیمونتر بشه، نه اینکه چند تا محتوا بدون پرداخت مفصل
با این احوال از نظر فرمی به نظرم جزو سریالای خوب تلویزیون به حساب میاد
قسمت ۲۷ دو نیمه ماه
سکانسی که داره آذر رو امنیتیه استنطاق میکنه خوبه، که مخاطب نسبت به بیقانونیش حس منفی پیدا کنه
وحید میره دم در آذر رو میبینه و هی آذر بچه میشه هی بزرگ، سکانس رو خیلی بد دراورده احمقانهترین شکل ممکن بود دیگه، که چی مثلا هی بچه بشه هی بزرگ. بله تیکهی بعدش خیلی خوب بود که دیالوگای شخصی گفتن و البته بازم وحید سمپاتیک میشه، که در راستای ترویج همون نسبیگراییه، موسیقی سکانس هم عالیه و به شدت وحید رو جذاب میکنه، بنابراین همونطور که قبلا هم عرض کردم ما جذب وحید میشیم و بیقانونیش هم ترویج میشه
آذر به مامانش میگه وحید یه ماموره و اون یه طرفه و من مقابلشه، در حالی که خود آذر نفوذیه که چه حرف مسخرهایه، برو با داداش زمان بچگیات عشق کن دیگه تو که برگشتی به انقلابیا خوب
مادر وحید خواب باباشو دیده و میگه بهم گفت داری به دیگران آسیب میزنی، خیلی سکانس خوبی بود باریکلا هم معنویتگرایی رو ترویج کرد هم کار وحید رو نشون داد که کار بدیه و مشغول گند کاریه
مرتیکه بیشرف رییس امنیتیای امام، وحید بهش میگه حواست بیشتر به ماشینی که بار میاره باشه، میگه سرت تو کار خودت باشه! خوب ابله این امنیتیه دیگه کارش همینه، بازم سکانس منفی راجب امنیتیا و البته مام باز با وحیدیم، جالبه
آقا ناصر خیلی شخصیت خوبیه و یه امنیتی با عرضهست که خوبه، ولی خوب به اندازهی وحید جذاب نمیشه اصلا، باید میرفت تو زندگیش، اوضاع شخصیش رو میدیدیم، افکارش رو میشنیدیم، خلاصه باید پرداخت شخصیتش بیشتر میبود ولی بازم شخصیت خیلی خوب و میزونیه. اون زیردستش هم شخصیت خوبیه و پیام خوب به نفع امنیتیا میسازن این دو تا ولی جا داشت سکانسای مربوط به اینا بیشتر باشه
سکانس خوبی بود، تازه فیلم داره راه میافته
قسمت ۲۸ دونیمه ماه
یه امنیتی به وحید شک میکنه که بازم خوبه که یه امنیتی عاقل پیدا شد، هر چند نقشه وحید هم پیچیده نبود اصلا
میفهمیم وحید با داییش بوده و با اون بزرگ شده برای همین نفوذیه
سکانسی که وحید و آذر حرف میزنن با هدف نشون دادن سختیاییه که وحید کشیده. برای همین به شدت سمپاتیک میشه و باعث میشه ما با یه پدرسوخته نفوذ حس نزدیکی پیدا کنیم. میگه خاتون بزرگم کرده، اما مشخص نیست چرا اگر اون بزرگش کرده چنین آدم بیشرفی شده
صدای اون رییس زندان که شخصیت مهمی هم هست خیلی مصنوعیه، از فیلم زده بیرون. ولی سکانس خوبیه که کثافتکاریای مجاهدین رو توضیح میدهه و خیلی اعصاب خوردکن و نفرتبرانگیز علیه مجاهدای بیشرفه
دو نیمه ماه قسمت ۲۹
قسمت آخره، آذر میره همون کافه که یاداور عشقش به آرشه. قسمتای قبلی عرض کردم کارکرد کافه در فرهنگ غرب چیه و ترویجش چه ایراداتی داره
تقابل آذر و وحید رو میبینیم، یه مجاهد سکولار تبدیل شده به مدافع انقلاب پ وحید انقلابی تبدیل شده به یه قالتاق مجاهد. اینکه چجوری رو اصلا نشون نمیده و این نقص بزرگ فیلمه. باید نشون بده چی شد که منحرف شد تا درس بگیریم، چی شد که آذر هدایت شد که مام یاد بگیریم، نه اینکه یهو آذر بعد زندان با چند تا عکس و توضیح رییس زندان بشه انقلابی، وحید هم که مشخص نیست چجوری مجاهد شده وقتی زیردست خاتون که آدم خوبیه بزرگ شده
وحید با لباس کمیته و قیافه حزب اللهی واستاده با آذری که دستاشو بستخ حرف میزنه به عنوان نقش منفی، باز تداعی سازی منفی نسبت به کمیته. خوب. مردک تو خونهست یه لباس تو خونه تنش کن دیگه. آیا حزباللهی توی فیلم هست به اندازه وحید پر رنگ باشه؟ نه، پس بازم حس منفی نسبت به این لباس غلبه داره
وحید رو امنیتیا تو قسمت
قبل بهش شک کرده بودن، بعد تو این قسمت اتفاقا نمیگردنش :) بابا فیلمنامه نویس پولتو حلال کن حداقل، یه کم پیچیدگی بذار تو اثر
دو بار توی اثر چادر میپوشن، یه بار خواهر آرش که آدم قالتاقی بود چادر میپوشه که از دید امنیتیا قایم بشه، دفعه دوم هم وحید چادر میپوشه که فرار کنه از دست امنیتیا. جالبه که اینقدر کارکرد چادر از نظر نویسنده ابله منفیه!
بازم امنیتیا هم دیر میرسن هم وحیدو پیدا نمیکنن، اما آذر که جزو امنیتیا نیست دیگه میره وحید رو میگیره، اونم نه برای نجات مردم که برای پیدا کردن کامران و انتقام شخصی. هم بیعرضگی امنیتیا هم بیقانونی آذر به عنوان قهرمان و کارآمدی این بیقانونیش
یارو مجاهده حرومی بیشرف که کلی آدم کشته، یه سری دیالوگ میگه که من مقصر نبودم و دلم برا شماها سوخت اومدم دنبالتون، یعنی پس اینم احساسات درونی داره و دلشم نمیاد آذرو بکشه، بیخوده دیگه نباید همچین چیزی بگی که ما هم نسبت بهش شک کنیم، هر چی تو فیلم هالیوودی بوده کپی کرده :)
آقا ناصر میگه به آذر شانس آوردی! خدا و اینام که هیچی توی فیلم، یارو انقلابی دو آتیشه شانس چیه بگو خدا کمک کرد قشنگ از رو سیری دیالوگ نوشته
خانوم با بلوز دامن میره وسط گلای آفتاب گردون و فلش بک میزنه به کل زندگیش، که بد نیست ولی خوب یه مدار نسبت به آرش سمپاتیکه بازم، فیلمساز نمیتونه از عشق این دو تا بگذره، موسیقی هم عالیه
مجموعا سریال خوش ساختی بود که به خاطر ضعف کارگردانی و البته محتوایی، تبدیل شد به اثری که اصلا دوست داشتنی نیست
پایان سریال دو نیمه ماه
نقد سریال ساهره
قسمت اول:
فضاسازی فیلم خوبه، اول شخصیتا رو خوب معرفی میکنه و بعد داخل بیمارستان هم باورپذیره. بازیگرام که طبق معمول فیلمای ما خیلی خوبن
ببینین دوستان کارگردان اگر هنرشو یاد داشته باشه، لازم نیست اینقدر کات بزنی بابا بشین یه زاویه رو بگیر دیگه. به دوستمون چهار پنج تا دوربین دادن احساس کرده توی هر سکانسی باید از چند زاویه فیلم بگیره و توی یه دیالوگ ساده سی بار کات بزنه
داستان معماییه و تعلیق خوبی داره باریکلا. از یه موبایل چقدر ماجرا میکشه بیرون
قسمت اول شروع خوبی بود
ساهره
قسمت دوم
میگه خواب زلزله قبل نماز صبحم معمولا نشونه اینه اتفاق بدی میافته. خوبه این اشاره. نماز خوندن دختره رو هم نشون میده که خوبه، هر چند تاثیر خاصی نداره ولی باید نشون بده باریکلا، برعکس آثار سکولار دیگه
ترس از فضای بسته رو نشون داد که موسیقیش خیلی خوب بود. کلا موسیقی فیلمای صداسیما اکثرا خوبه
اینکه آدما لهجههای مختلف دارن جالب و مطلوبه، کم کم به نظرم باید رنگ پوستای مختلف هم بیارن نژادایی که توی ایران هست. مثلا رادش که تیپیکال جنوبیه خیلی خوبه از این جهت
رفیقش پشت سر مردی که گوشیشو گم کرده حرف میزنه، دختره هم چیزی نمیگه. ببینین این مسائل اخلاقی خیلی مهمه نشون دادن نماز تاثیری نداره وقتی توی درام موثر نیست، اما این چیزای اخلاقی در دیالوگای مهم آموزنده و مهمه
سکانسی که یارو رو شوک میزنن و برمیگردونن، استاد دختره میاد تنبیهش میکنه، اما کارگردان با زاویه مساوی فیلم گرفته، یعنی سطح دختره با استاد یکیه، در حالی که باید از پایین به بالا باشه که حس ضعف دختره رو حس کنیم. کارگردان قسمت قبلی هم نشون داد کارشو بلد نیست این سکانسم مزید بر علت :) اما نقص کار اینو فیلمنامه نویس بنده خدا جبران کرده
دختره نقش اصلی قیافهش درون گراست طرز حرف زدن و رفتارش هم همچنین، اما در موقعیتای بحرانی خیلی چهرهش واکنش نشون میده و اغراقشدهست مثل سکانس ترس از آسانسور، از طرفی فیلمساز به جای کلوز آپ از قیافهش موقع ترس، مدیوم شات میگیره که اینم باز نشون میده که کارگردان این کاره نیستش. اما موسیقی و افکتای صوتی خیلی خوبه
مشکل تدوین هستش کلا، توی این قسمت هم میبینیم که زیاد از حد کات میزنه. هنر سینما با تدوین به یه چیز خاص تبدیل شده و نباید از رو هوا همینجور کات بزنن
دو قسمت گذشت هنوز از نبوغ مهندس هیچی ندیدیم، چون سی قسمت قراره فیلم ادامه پیدا کنه. این غلطه، سلیقهی زیباییشناسی مخاطبان به خاطر سریالای جدید از حدود بیست سال پیش، این ریتم پایین رو نمیپذیره و به جای سی قسمت، باید ده قسمت بسازن اما پر و پیمون و بدون حواشی بیخود. اینجوری مخاطب خیلی بیشتری میاد پای اثر
انگاری بحث جهان موازیه و داره کلی مقدمه چینی میکنه، اما امیدوارم اینطوری نباشه، چون جهان موازی که حدس میزنم توی اثر کپی از فرینج و امثال فرینجه که نوعی جهان موازی عَرضی و نه طولی رو نشون میده، که نتیجه هم میشه محتوایی سکولار، اومانیستی و مادهگرا. امیدوارم اینجوری نشه